در میان کتابهای نخوانده کتابخانهام سالهاست که دو کتاب اشاره میکنند که خوانده شوند و من هربار از کنارشان گذشتهام و روزهایم را با خواندنیهای دیگر پر کردهام. یکی از آنها "سیاحتنامه ابراهیم بیگ" است و دیگری "هزار و یک شب" سه جلدی. عاقبت چند روز قبل دل به دریا زدم و جلد اول هزار و یک شب را برداشتم. به درازای عمر نام شهرزاد را شنیدهام و همواره به شهرتش که قصه گویی است رشک بردهام. هر چه بیشتر ورق زدم بیشتر حسرت خوردم که چرا زودتر دل به این دریای بیکران نسپردهام. شهرزاد گفت: «مرا بر ملک کابین کن. یا من نیز کشته شوم و یا زنده مانم و بلا از دختران مردم بگردانم.» و این شد راز قصه گویی شهرزاد. با داستان سرائیدن بلا از دختران مردم بگرداند و امیر را چنان مفتون جادوی قصههایش سازد که مردمان از بلا نجات یابند.
شاید همین یک جمله بیان کننده و گشاینده راز و سِحر داستان است. امیرانی که دل در گرو صحبت ننهند و در سر سودای تجربه کردن تاریخ را داشته باشند مردمان آن مرز و بوم را به بلا دچار سازند. کاش هر امیری کنارش شهرزادی داشت و مسحور گفتگو میشد و می شد از آنچه سر دیگران آمده است پند می گرفت تا بلا از سرزمینش برخیزد.
هر چه پیشتر میروم بیشتر دچار عجب میشوم از این رئالیسم جادویی موجود در داستان سرایی کهن. چنان عفریت و گوژپشت و پری استادانه به خورد داستان رفته که چارهای جز باور نیست. اگر در صدسال تنهایی مارکز فقط یک "ملکیادس" وجود داشت در هزار و یک شب جمعیتی جادوگر و ساحر با باد طی الرض میکنند.
هر چند شهرزاد از تفسیر و توضیح اطراف و اشیا به سادگی گذشته ولی با همان توضیحات اندک میتوان در ذهن فضای وهم انگیز داستانها را ساخت: «روزی به صحرا رفته به جائی رسیدم که درختان کهنی داشت و هیزم فراوان. من تیشه برگرفته پای درختی را همی کندم تا اینکه حلقه مسینهای پدید شد. خاک برکنار کرده دیدم که حلقهای بر تخته استوار است. سپس حلقه بگرفتم و تخته برداشتم. نردبانی پدید آمد. از نردبان به زیر رفتم و از آن در به اندرون رفته دیدم قصری است محکم اساس و در قصر دختری است ماهروی چنانکه ... .»
یکی از جذابیتهای این مجلد (تا اینجا که خواندهام) این است که راوی به دنبال ایجاز و مجاز نیست و سراغ باده عرفانی و عشق افلاطونی نرفته است. شراب، شراب انگور است و مستیاش هوشمی برد و عشقها همه زمینی است. عشق بازیها با بوسیدن لب و مکیدن زبان و برداشتن بکارت راه خیال را بر مفسرین عرفانی بسته است. برای چهره معشوق هربار با شعر یا توضیحی، توصیفی آورده و هیچ چهرهای شبیه دیگری نیست:
چو آفتاب رمه است آن نگار سیمین بر گر آفتاب گل و ماه سنبل آرد بر
نهفته در گل و سنبل شکفته عارض او مه است در زره و آفتاب در چنبر
شکوفه را شکن زلف او شده است حجاب ستاره را گره جعد او شده است سپر
به زیر هر گرهی توده توده از سنبل به زیر هر شکنی حلقه حلقه از عنبر
اما اوج هنرنمایی شهرزاد در پایان هر شب است. آنجایی که مینویسد: «چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.» و چه جایی لب از داستان فرو میبندد. در اوج داستان و من نمیدانم امیر چگونه تا شب سر میکند که شهرزاد دوباره داستان را با این مقدمه آغاز کند: «ای ملک جوانبخت ... .»
نمیدانم چند شب گرفتار هزار و یک شب خواهم بود اما میدانم که شبهای خیال انگیزی پیش رو است. شبهایی که حتی در رویا هم شهرزاد برایم قصه میگوید. به همه شهرزادهای عالم غبطه می خورم.