از سراشیبی کوچه به سمت راست می پیچم و وارد خیابان اصلی می شوم. همهمه خیابان می رود لا به لای صدای اذان مسجد ابوذر و گم می شود. موذن در دستگاه دشتی می خواند و من شروع به چرخیدن می کنم. صدای سوت و دست زدن می آید. می رقصم. جمعیت بیشتر می شود و ماشینها برایم بوق می زنند. دور تا دورم سیاه می شود. فقط نوک درختان کاج خیابان ولیعصر را می بینم که با ابرهای آسمان می چرخند. یک نفر از وسط سیاهی داد می زند: «لباس جدید پادشاه رو پوشیده.» تمام پیاده رو می خندند.
پدر عصبانی بود. با دست چپ موهای زیر چانه اش را می کشید و زیر لب غر می زد. مادر از گوشه اطاق به فضای اطراف تلویزیون روشن خیره شده بود. گفتم: «با پول خودم خریدم. چه اشکالی داره؟»
پدر گفت: «شاید فردا هوس کنی با پول خودت عرق بخری بخوری. چرا نمی فهمی؟ پوشیدن شلوار لی گناهه.»
کیسه خریدم را روی میز عسلی گذاشتم و نشستم کنار مادرم. مادر بلند شد و رفت به سمت آشپزخانه. گفتم: «آخه این چیزی که شما می گی نه تو دین هست ، نه تو قانون.«
پدر چشمانش را گشاد کرد و با صدای بلند گفت: «صبح تا شب دارن می گن این جوونای ایرانی با پوشیدن شلوار جین دارن از ضد انقلاب حمایت می کنن.»
لبخندی زدم و گفتم: «پس گناه نداره. مسئله سیاسیه.»
پدر از جایش بلند شد یقه ام را گرفت و گفت: «هی من می خوام هر چیزی رو جلوی مادرت نگم نمی ذاری. بزغاله! این شلوار به تن می چسبه و شهوت رو زیاد می کنه.»
سرم را به طرف مادر برگرداندم. لب پایینی اش را گاز گرفت و ابروهایش را بالا برد. گفتم: «خدا رو شکر دوره جوونی شما دوربین اختراع شده بود. جوونی های شما رو هم دیدیم.»
نفس های داغ پدر کنار گوشم گفت: «ما یه غلطی کردیم. سرمون خورد به سنگ، توبه کردیم.»
سرم را عقب تر بردم و گفتم: «خوب منم توبه می کنم. عجله تون واسه چیه؟»
صورتم سوخت.
می گویم: «چرا می زنی سرکار؟»
صدای آژیر پلیس شهر را پر کرده است. یک سرباز از توی سوپر مارکت دریانی بیرون می آید. چند متر پارچه سبز رنگ توی دستش است. آن را دور من می پیچد و کشیده دیگری می خورم. مردم داد می زنند: «ولش کن. ولش کن.» سرباز می گوید: «لخت مادرزاد اومدی وسط خیابون می رقصی، طلبکار هم هستی؟» سرم را خم می کنند و هلم می دهند توی ماشین. مردم برایم سوت می زنند. برایشان دست تکان می دهم. همانطور پارچه پیچ روی صندلی ولو می شوم. زبری پارچه همه جایم را به خارش می اندازد. همانطور که خودم را می خارانم وارد یک اطاق می شوم. جلوی یک درجه دارمی نشینم. ته چهره عبوسش می خندد. خودکارش را بر می دارد و می گوید: «نام؟»
- مجید.
- نام خوانوادگی؟
- طهوری.
- سن؟
- از کی؟
- یعنی چی از کی؟
با صدای بلند می خندم و می گویم: «یعنی اینکه سنم رو از کی بگم؟»
خودکارش را روی میز می کوبد. چند لحظه ای چشمانش را می بندد و دو تا نفس عمیق می کشد. خیره می شود به موهای من و می گوید: «اگه فکر می کنی خودت رو بزنی به دیوونگی ولت می کنم بری کور خوندی. الآن نصف دنیا تو اینترنت لخت رقصیدنت جلوی مسجد رو دیدن. سن؟»
با انگشتانم شروع به شمردن می کنم و می گویم: «سی و چهار بار الله اکبر ... .»
دو دستش را روی میز می گذارد و صورتش را توی صورت من می آورد. سالک نصف ته ریش چانه اش را برده است. داد می زند: «غفاری.»
دو پا به هم کوبیده می شود و می گوید: «بله جناب سرگرد؟»
سرگرد همانطور که به من زل زده می گوید: «این رو ببر سرش رو با چهار بزن، یه چیزی هم تنش کن و دوباره بیارش اینجا.«
به آقا ی ناظم گفتم: «آقا ما دیگه سال آخریم. زشته کچل بیایم مدرسه.»
آقای عبدالهی با دو انگشت بینی ام را گرفت و گفت: «عوضش حواست به درس و مشقت جمع میشه.» دوباره با صدای بلند توی راهرو گفت: «فردا هر کی با موی بلند بیاد دم در می مونه. مفهومه؟»
فردایش با موی بلند رفتم. از آن سه تا دختری که سر کوچه منتظر سرویس می شدند خجالت می کشیدم. همینطوری اش هم هر روز متلک بارانم می کردند چه برسد با سر بی مو. جلوی در من و پنج نفر دیگر را نگه داشتند. خود آقای عبدالهی آمد جلوی در. روی سرم چهار راه باز کرد.
غفاری در را باز می کند و می گوید: «با این پارچه خیس دور گردنت رو تمیز کن.» از خیسی پارچه تنم مور مور می شود. دو تکه پارچه دیگر به سمت من پرت می کند و می گوید: «این ها رو هم بپوش و راه بیفت.»
نگاهی به سیاهی شلوار کردی و سفیدی عرق گیر می اندازم و می گویم: «اگه بابام بفهمه با عرق گیر می گردم شاکی میشه. همیشه می گه تو خونه خواهر داری این موهای سینه ات میاد بیرون کراهت داره.»
خنده کوتاهی می کند. دستم را می گیرد و بلندم می کند. می گوید: «جنسش حق بوده ها. ساقیت کیه؟« من را به دنبال خودش می کشد می گوید: «بجنب. سرگرد الآن خشتکم رو می کشه رو سرم.»
- نام؟
- حسن.
- نام خوانوادگی؟
- رمضانی.
- پدر سگ من رو گذاشتی سر کار؟ موقع اذان فلانت رو گرفتی دستت و قر دادی. حالا خودت رو زدی به خریت؟
از جایش بلند می شود و به سمت در می رود. غفاری خبردار گوشه اطاق ایستاده است و صورتش سعی می کند که نخندد. سرگرد داد می زند: «این دوست ما رو امشب بندازش بغل دست اون دو تا بنگی تو بازداشتگاه. صبح بعد از مراسم بیارش بالا. بهش پتو هم نده یه کم هوا به کله اش بخوره بلکه بپره.»
پدر گفت: «این دوتا بچه مزلف کی بودن از در خونه رفتن بیرون؟»
مادر گره روسری اش را سفت تر کرد و به جای من گفت: «هم دانشگاهی هاش بودن. چند روزه میان تکلیف ها شون رو باهم انجام میدن.»
کمی گردنم را مالاندم و گفتم: «بیچاره ها کجاشون بچه مزلف بود؟»
پدر از توی جیب کت مشکی اش تسبیح شاه مقصودش را بیرون کشید و گفت: «بوی عطر و ادکلنشون تو کل راهرو میومد.»
با تعجب گفتم: «مگه خوشبو بودن هم جرم شده؟»
لبهایش باز و بسته شد و چندتایی دانه تسبیح شمرد و گفت: «هی این مادرت میگه آروم باش، آروم باش. من تو رو فرستادم دانشگاه الهیات که از این اراذل و اوباش توشون نباشن.»
گفتم: «اینا مال یه دانشکده دیگه ان. داریم روی یه پروژه ی فوق برنامه کار می کنیم.»
بدنم داغ شد. گوشم توی دستان پدر چرخید. لبهایش را به گوشم چسباند و با فریاد گفت: «واسه من قلمبه سلمبه حرف نزن. اون موقع هم هی ادا در آوردی که می خوام برم دانشگاه هنر. بری دنبال مطربی و قرتی بازی.»
رو به مادر گفت: «دیگه نمی خوام از این بزغاله ها اینجا ببینم.»
در را به هم کوبید.
از جایم بلند می شوم. دو نفر هم اطاقی ام هنوز خرناس می کشند و ناله می کنند. غفاری توی یک سینی نقره ای چای و نان و پنیر جلویم می گذارد و می گوید: «تو رو جون ننت سر صبحی گند نزنی تو اعصاب سرگرد. اونوقت تا شب چوب می کنه تو ماتحت ما. این رو بخور بریم بالا.»
لقمه ام را قورت می دهم و خیره می شوم به صورت غفاری. دماغ کشیده و چشمهای سبز رنگش من را یاد کسی می اندازد. غفاری می گوید: «برم شناسنامه بیارم بیشتر آشنا بشیم.» چشمهایم را تنگ می کنم و روی سرش موی بوری می سازم و می گویم: «تو شبیه یه نفری که من میشناسم.»
دستش را روی شانه هایم می گذارد و می گوید: «عوضی دنبال شریک جرم می گردی؟»
صورتم را جلوتر می برم و می گویم: «فهمیدم. شکل کریس د برگی.«
دستش را روی پیشانی اش می کوبد و می گوید: «تا شب بیچاره ایم. خدا به داد ما برسه.»
پدر بلند بلند «الهی العفو» می خواند. طلب رحمت می کرد و صدایش تا توی کوچه هم می آمد. وارد اطاقم شدم. از زیر تختم نوارهای کاستم را بیرون کشیده و همه را خرد کرده بود. خرده های خاطراتم همه جا پخش بودند. منتظر نماند چیزی بگویم لگدش را به ران پایم کوبید. دلم ضعف رفت. تمام آرشیو موسیقی ام را له کرده بود. با چه خون دلی آنها را جمع کرده بودم. داد زد: «توبه کن بدبخت. استغفار کن.»
استفراغ کردم. بوی ترشی غذا توی اطاق پیچید. از توی آشپزخانه صدای خوردن کاسه و قابلمه به هم می آمد. چشمان وحشت زده خواهرم را از لای در دیدم. پدر لگد دیگری حواله در کرد تا بسته شود چندتایی دستمال برداشت و کنارم نشست.
روی شن های داغ ساحل دراز کشیده بودم. نفهمیدم چرا زیر آب رفتم. پدر کنارم نشسته بود و آیت الکرسی می خواند. پیشانی ام را بوسید. گفتم: «مگه آدم بزرگا هم گریه می کنن؟»
پدر گفت: «این عکس کیه گذاشتی زیر میزت؟این کثافتای خارجی دنبال دین ایمون تو می گردن. همه ترسشون از اسلامه. بفهم.»
گوشهایم سرخ شده بود. پدر هم سرخ بود.
سرگرد هم سرخ شده است. غفاری گوشه اطاق می لرزد. پدر توی آشپزخانه می لرزید. کارتن کتاب هایم را توی کابینت پیدا کرده بود. سرگرد می گوید: «نام؟»
پدر گفت: «بزغاله.»
من گفتم: «پدر! مادر! ما متهمیم.»
پدر گفت: «من صبح تا شب جون می کنم که یه لقمه حروم نیاد تو سفره ام اونوقت توی تخم حروم... .»
غفاری می گوید: «سرگرد شاید واقعا خل وضعه؟»
پدر گفت: «جای داستان راستان میشینی صادق هدایت می خونی؟»
چشم های سرگرد پر از خون است. توی سیاهی چشم هایش پدر ایستاده.
داد زد: «می خوای آبروی من رو ببری؟»
سرگرد می گوید: «می کشمت.»
مادر گفت: «حاجی ولش کن.»
یکی گفت: «هر کی رو تو گور خودش می خوابونن.»
گفتم: «گور به گور؟ شاهکار فالکنره.»
گفتم: «آخ سرم!»
پدر روی من خم شده بود. زبان کوچکش بالا و پایین می رفت. گفت: «این جلوی عذاب جهنم هیچه.»
سرم گیج رفت. دنیا چرخید. چشم هایم را بستم. صدای ساز می آید. شروع می کنم به رقصیدن. غفاری می گوید: «این به صدای اذون حساسیت داره.»
مایع گرمی از بینی ام راه می افتد. پدر توی صورتم تف کرد. چشم هایم را باز می کنم. غفاری می گوید: «جناب سرگرد، جناب سرگرد، به هوش اومد.»
تصویر بالای سرم تاریک و روشن می شود. روپوش سفید پوشیده و چهار ستاره طلایی روی شانه هایش می درخشند. دستش را زیر سرم می گذارد و بلندم می کند. ریش تراشیده شده اش بوی خوبی می دهد. لبخندی می زنم و می گویم: «حاج آقا شلوار راسته پوشیدی؟»
غفاری پوزخندی می زند. سرگرد می گوید: «گزارش دکتر رو ضمیمه ی گزارش من بکن و این رو ببر مرکز.» می گویم: «یه کلاهی چیزی بدید بکشم روی سرم. من با این سر کچل از دخترا خجالت می کشم.»
دکتر می گوید: «جناب سرگرد این وضعش خرابه. بگید یه راست ببرنش بیمارستان 511.»
سوار ماشین می شویم. صدای آژیر بلند می شود. از در کلانتری بیرون می آییم.
یساول
به پرشین بلاگ خوش آمدید
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.irبراي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.irاخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.irبراي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
چله نشین
چهل روز گذشت. چهل روز بدون رضا. نه رضا بود و نه رضایت. حتی نگذاشتند برایت رنگ سیاه به تن کنم. قرار بود بچه دوم روزی را زیادتر کند. تو را خندان تر کند. من را عاشق تر. قرار ما بود. من و تو. اما سرنوشت را جایی دیگر می نویسند. جایی که قرار هایشان به قرار های ما کاری ندارد. قدمش نحس بود. شوم. سرخور. طفل معصوم به دنیا می آید، اما همین که می آید یعنی یک جای کارش می لنگد، یعنی از ملکوت رانده شده. اینجا جای گنهکاران است. محل زندگی نوادگان حوا. فرزندان قابیل. سرخورها. مادرت می گوید: «نامش را می گذاریم رضا.» نامش را می خواهند بگذارند رضا. بی رضایت من. هر بار که صدایش کنم زجر بکشم. زجر نبودنت، بی پناهیم، تنهایی ام. شده ام پرنده ای بی بال روی درختی. هم ماندنم مرگ است، هم پریدنم.
ملیکا که به دنیا آمد توی خانه می رقصیدی. دست هایت را روی هوا تکان می دادی و کمرت را می چرخاندی. پاهایت تکان نمی خوردند.. عاشق دختر بودی. دختر هم عاشق پدرش می شود. الا من. من عاشق رضایم شدم. راضی به رضایش. دلت می خواست رضا هم دختر باشد. رضا؟ این یکی هم دختر باشد. دختر خوش روزیست. هر روز با دست پر می آمدی. می گفتم: «آخه این اسباب بازی ها برای این سن نیست.» می گفتی: «بزرگ میشه.» بعد از آمدن دخترمان شب ها اصلاح می کردی. نگران بودی ته ریش از صبح در آمده ات صورتش را قرمز کند . انگشتر عقیقت را از انگشت دست چپ بیرون می کشیدی و می گذاشتی روی تاقچه: «حواسم نیست یه دفعه پوست بچه رو خراش میده.» حالا انگشترت روی تاقچه است. دل من را خراش می دهد. خراشش می سوزاند. مثل سوزش دست ها در سرما. حنی آتش هم درمانش نمی کند. سرما که به استخوان برسد جان را می سوزاند. یادگار پدرت بود. جای حلقه توی انگشتت کردی. رسم بود. رسم خانوادگی ات. حالا کجایند؟ آنهمه رسم رسوم داشتند. برای هر روز آیینی داشتند. برای زن بیوه بی آدابند. بی قانون. بی رسم. رسمشان فراری دادن است. از میدان به در کردن بازنده. برای چیزی که گذشتگان قانونی نگذاشته اند از بین بردن آن چیز را قانون می کنند. برای تنهایی، بی کسی: «من رو می خوای بدون قوم خویش از ده راهی شهر کنی؟ من نابلدم. گم میشم.» دست های پهن ات را روی صورتم گذاشتی و گفتی: «مگه من مردم؟»
آقای دکتر چرا دو سال باید سر از اینجا در می آوردی؟ توی ده ما رسم بود مادر ها سر زا می رفتند. اما توی این شهر لعنتی پدرها می روند. بچه را که گذاشتند روی سینه من، من را بوسیدی و گفتی: «باید برم یه سری خرت و پرت بگیرم. تا هوشیار بشی برگشتم.» رفتی. رفتی و من ماندم و ملیکا و رضا. بدون رضا.
مادرت چشمان قرمزش باز نمی شود. پر از خون است. خون جگر. از آمدن دختری دهاتی به خانه اش تا رفتن پسرش. رفتن تو. آمدن من. هر شب تو را دعا می کند و من را لعنت. می گوید: «اینقدر بی تابی نکن بچه دهاتی. شیر حرص می دی به یادگاری بچه ام. خوبیت نداره.«
رسم ندارند به بچه شیر حرص بدهند. بی قراری من در قرارشان نیست: «خوبیت نداره، نمی فهمی؟»
پدرم گفت: «آره خوبیت نداره. تو همه ده اسم پسر شما رو روی دخترم گذاشتن. عقدش کنید ببریدش.»
نان خور اضافه بودم. تکه ناجور. وصله چهل و یکم پارچه چهل تکه. راهی شدیم. خانه پدرت در شیراز اندازه همه روستای ما بود. ستون های سفید سر به آسمان کشیده. درهای چوبی بزرگ. بیدهای مجنون رقصان در باد. بوی نارنج و ترنج. گلهای رنگ و وارنگ. ارغوانی و قرمز و زرد. برایم پیرهنی زرشکی آوردی. شیشه عینکت را پاک کردی و گفتی: «اینجا گل زرشکی نداریم. موهای بلند سیاهت روی این رنگ تو رو عین فرشته ها می کنه.» پیچک های روی دیوار و یاس های امین الدوله روی طاقی ها بیشتر عاشقم کرد. عاشق تو. عاشق شهر. توانم را بیشتر کرد برای ماندن زیر نگاه اهالی خانه، رسومات بی پایان. نشستن آخر سفره، نخندیدن، زل نزدن به چشمان مادرت، رفت و روب راهروها، مراقبت بچه های ولو توی خانه. بی شکایت، بی گله. بوی یاس، بوی لباس تو بود. راضی بودم به بودنت. اطاقی هم به ما رسید. اما تو نرسیدی. خرت و پرت ها توی خیابان پخش شده بود. حتی نفهمیدم کی تو را به خاک سپردند. سردی خاک نصیبم نشد. غمت سرد نمی شود. شیر من نباید به غم آلوده شود. بازهم شدم نان خور اضافه. بچه ات که شیر نخواست باید بروم. بچه ات؟ رضای آنها. به جای رضای من. چهل روز بدون رضا.
بهانه
باید بنویسم. چیزی، حرفی، حکایتی. داستان بهانه می خواهد اما درد دل، خود بهانه است. بهانه ای برای گشودن دل، نفس، دم و بازدم. راه گلو بسته که می شود چاره اش واگویه است. گویی غبار تمام عالم راه گلو را بسته اند. دلم هوای تازه می خواهد. هوای تازه برخواسته از حیاط آب پاشی شده، بوی برگ های لیمو و به، بوی سایه، سایه تابستانه.
حواست هست! خانه هایمان بی حیاط و ایوان شده اند. بی حوض و ماهی. بی باغچه و یاس. فقط آبی چشمان توست که من را یاد آسمان می اندازد. چشمان فرو رفته تو. کاش باز هم چادر پر از پولک خود را به سرت بیندازی و گوشه باغچه، کنار بوته های فلفل و گوجه بچرخی و بچرخی و بچرخی و همه آسمان را پر از ستاره های طلایی کنی. و من گم شوم میان آبی و طلایی. دراز بکشم روی سبزی های پر از شبنم و بوی تازه گی راه نفسم را باز کند. آنقدر بمانم تا میان روشن و تاریک آسمان، از میان آخرین تلالو های نارنجی و زرد خورشید، اولین ستاره بیاید. نزدیک ترین ستاره به ماه. آنوقت سبد حصیری پر از پونه وحشی ام را بردارم و از بویش مست شوم.
توی ایوان بنشینیم و داستان بخوانیم. قصه، حکایت، سرگذشت و همانطور بوی خنک بیاید. بوی پونه همراه با صدای گهگاه بال کبوتر های خوابیده در شکاف دیوار. صدای فش فش چراغ زنبوری، صدای جیرجیرک. دل که می گیرد بهانه می شود. بهانه نوشتن.
شب
شب زلال است. زلال تر از آب روان. سیاهیاش وهم برانگیز نیست. زیباست. شب بوی آرامش میدهد. بوی تن مادر. شبهای کویر پر از ستاره است. پر از لالایی، عشق، حرفهای درگوشی. اثری از آفتاب جهنم بر پشتش نیست.
روی بام کاهگلی خانه می نشینم و پاهایم را آویزان میکنم. خیره می شوم به تاریکی روبرو، به هیچ، به سکون، آرامش. جز گاهی ناله سگی صدایی نمیآید. صدایی حقیقی، اصل، ناب. بدون رنگ و ریا. صدایی که خبر میدهد مراقب است. حواسش هست. آسوده باش. آدم گریز شدهام. سلامم که میدهند میترسم. از روزها میترسم. از روزها که پر از جماعت رنگ و وارنگ است. از جمع میترسم. از صدای خنده، از پرسیدن احوال، از رساندن پیغام، از بوی طمع، عداوت، دورویی. از بوی ... .
تنم از باد کویر مورمور میشود. احساس بودن میکنم. زنده بودن. در کودکیام آرزو داشتم زودتر بزرگ شوم. بزرگ شوم و نردبانی بردارم و بروم بالای کوه، ستاره ای بچینم. حال آرزویم، آرزوی ستاره چیدن است.
زخمه
زخمه که بر سازت نشست انگار چیزی درون دل من لرزید. همانند طفل پا زد و مشت کوبید. اما نرینه را چه به بار. نوای سازت همچون نسیمی شروع به وزیدن کرد. خوش بود و دلانگیز. اما آرام آرام طوفانی شد. صدایش گوشم را پر کرد. همه چیز میچرخید. بود و نبودم را برد. جانور توی شکمم به گلویم چنگ انداخت. خرد خرد خود را بالاتر کشید. بغض شد و ماند. همچون استخوانی لای گلو. طوفان خوابید. هیچ چیز سرجایش نمانده بود. سکوت شد. نوبت باریدن بود. چشمهایم پر از آب شد. بارید. فریادم به آسمان رفت. از گلویم چیزی به بیرون افتاد. راحت شدم. از ناخنهایی که گلویم را میخراشید خلاصی یافتم. همانجا، گوشه دیوار خوابم برد.
تو آمدی. تو و چشمان نیلی رنگ ات. بوی باران میدادی. دهانت را کنار گوشم آوردی و برایم نجوا کردی. صدایت به نرمی ابر بود، به لطافت شقایقهای وحشی. میترسیدم چیزی بگویم و پرپر شود. صدایت پرپر شود. میان افسانه هایت به خواب رفتم.
صدای آواز میآمد. صدایی مخملین. زمین پر بود از برگهای رنگی، بنفش و ارغوانی. هوا پر بود از آواز. هوای بعد از باران. هوای رنگین کمان. کسی در دوردست میخواند. من را می خواند. اما من دلم هوس ماندن داشت. ماندن و پر از آرامش شدن. سالهای درازی بود که گونههایم با گرمی اشک غریبه بود. احساس خوبی داشتم. سرم را روی برگها گذاشتم و خوابیدم.
زخمه را بر سازت نشاندی.
روزگار رفته
دست در جیب پالتوی بلندم میکنم و یک به یک سنگ فرشهای لوزی شکل روی زمین را میشمارم. آسمان در حال فروبلعیدن خورشید است. صدایی میآید. نوایی خوشآهنگ. موذن از میان گلدستههای امامزاده بانگ رها کرده است. از چند جا صدای تکبیر میآید و شهر زیر ولوله اذانیان همان است که بود.
از زیر طاق قدیمی بازار شاپور میگذرم و وارد اولین کوچه میشوم. کوچهای اندازه چرخ و فلک موشکی عمو اسحاق. هنوز هم همانند همان زمان است. زمان کودکی. با جوی آبی در وسط. اما انگار چیزی عوض شده. یک جای کار میلنگد. مثل وقتی که به اطاقم میرفتم و میفهمیدم کسی به درون کمدم سرک کشیده است. جایی شکل همیشه نیست میان این پس کوچههای تو در تو. فکر میکنم. خیالم را میبرم تا آن روزهای دور. آسمانش، آسمانش کمتر شده است. سنگ سفید و سیمان سیاه سقف دنیا را تکه تکه کرده اند. اثری از آن آجر بهمنیهای سرخ نیست. در آن سالها این موقع سایهها به اینسو و آنسو میدویدند. سایههایی که باید قبل از رکوع اول وضو میگرفتند و به صف اضافه میشدند. اما خبری نیست. در این برجهای بلند به آسمان نزدیکتر شدهاند.
شبها که اهل خانه به مسجد میرفتند بعد از اولین سجده پدر، من و ناصر به کوچههای دیگر سرک میکشیدیم. مانند جستجوگران طلا لای جوی و کنار دیوارها را با دست لمس میکردیم. فرصت خوبی بود برای پیدا کردن تیلههای جا مانده. شرابی و سهپر. رنگ و وارنگ. حالا فقط سایه سیاه خودم را میبینم که زیر نور چراغ بالای تیر مچاله شده است.
خانهمان کو؟ کدامشان بود؟ از سر کوچه تا خانه ما هشتاد و چهار قدم فاصله بود. حال نه خانه به جا مانده و نه قدمهای من به همان اندازه است. گم شدهام. میان خاطراتم، میان خانههای مدرن، میان آدمهای عجیب، میان روزهای رفته.
بوی زهم
تو را دیوانهوار دوست داشتم. تورا میگویم ای بیکران لاجوردی. دوستت داشتم تا آن روز لعنتی. روز نکبت. روز تنهایی. موجهای نیلگونت همواره برایم خواستنی بودند. دلربا. پر از نعمت. هیچ صیادی از کنار تو دست خالی به خانهاش نمیرفت. میدانی؟ مردی که در را با شانهاش باز نکند خجل است. شرمنده. اگر به خودش باشد بیرون میماند. میماند و دست خالی پای به خانه نمینهد. مگر میهمان است؟ و تو معدن روزی بودی. رزق. کعبه آمال مردان صیاد. اما امروز تنهای تنها کنار تو نشستهام. منتظرم. بی دام و طعمه. از آن روز به چشمان من جور دیگری. ذره ذره شنهای ساحل را میبلعی و فرو میخوری تا بالاتر بیایی. صیاد شدهای. شکارچی.
سه روز قبل بود که با سحر به اینجا آمدم. آمدیم تا طلوع آفتاب را با تو میهمان باشیم. سحر میگفت تو بیرنگی. رنگ آبیات از صدقهسری آسمان است. ولی من باور نکردم. بیرنگی یعنی بیحسی. مرگ. اما تو برایم پر از اشتیاقی، پر از زیبایی. زیبایی رنگ میخواهد. تو پر از احساسی. گاهی در آشوبی و از سر درد سینه به صخرهها میکوبی و گاهی از سر مهر آرامی.
سحر همه آرزوهایم بود. وقتی موهای خرمایی رنگش را روی شانهاش میریخت من خیالم پریشان میشد. پیش تو آوردمش. به او گفتم تو مامن تمام دردهای منی، گوش شنوای تک تک آرزوهایم. گفتم بیاید تا او را نشان تو بدهم. دو سالی است که از عشقش برای تو داستانها گفتهام. گفتم اگر به حساب کفر نگذارد تو خدای منی. دریا خدای من است. بی انتها، روزی رسان، گنجینه اسرار.
سه روز پیش آوردمش. می خواستم وقتی با اولین ضربه خورشید، به محض بیدار شدنت ببینی که به شکرگذاری آمدهام. ببینی که نااهل نیستم. برای اثبات بندهگی آمدهام. میخواستم به پرستشگرانت یکی دیگر بیفزایم. آرام آرام روی شنها حرکت کردیم. دست در دست هم. گرمای بدنهایمان را با خنکای بهشتیات درآمیختیم. جلوتر آمدیم. موجهایت به زیر گلویمان میخورد. دلنشین.آرام. و همه این بازیها، بازی موج و خنده و بوسه برایم طعم عشق داشت. عشق مرید و مراد. به خیالم پذیرفته شدم.
زانو زدم و سر به زیر آب فرو بردم. چشمانم را بستم و نفس در سینه حبس کردم. میان بازوانت حال بیوزنی داشتم. سجده شکر. با هر نوازشت بالا و پایین میرفتم. سر بیرون آوردم. سحر نبود. صدایش کردم. دویدم. ضرباتت هولناکتر شد. امواجت به ته حلقم رفت. تلخ بودی. گزنده. سحر نبود. تو بودی به وسعت تمام دنیا ولی دنیایم را نیافتم. فریاد زدم. التماست کردم.
دو روز و نیم است که دنبال سحرم میگردند. بی سحر شدهام، بینور، پر از ظلمت. گفتند اینجا چاه دارد، حفره، گودال. ناگهان میبلعد. در ذات خداوند حسادت نیست. همهاش مهر است. مهربانی. رحمت. تو خدای من نبودی. خطا کردم. عاشقت بودم و تو به سحرم حسادت کردی. او را بلعیدی. بی انصاف! لااقل به حرمت اینهمه سال عاشقی تنش را برایم پس بفرست. روحش را بردی جسمش را بیاور. کاش آسمان رنگش را از تو دریغ میکرد. کاش بیرنگ میشدی تا درونت آشکار شود. تا بتوانم سحرم را بیابم.
به انتظار نشستهام. بی دام و طعمه. دهانم پر از طعم شوری میشود. شوری تلخ. هوا بوی زُهم میدهد. سحر دستش را به طرفم دراز کرده است. موهای خرماییاش دورش را گرفتهاند. دستش را میگیرم و آرام میشوم.
جانماز
طاقچه خانه مادربزرگ همیشه یک شکل بود. لااقل من جور دیگری آن را به خاطر نداشتم. یک آینه با حاشیه نقرهایرنگ که میان نقش و نگارهایش دایرههایی از جنس فیروزه کاشته بودند. خودت را که میان این نقره و فیروزه میدیدی حال دیگری داشت. انگار از وسط افسانههای باستانی عکست را گرفتهاند. شیشه آینه چنان برقی داشت که معلوم بود ساعتی از ساییده شدنش نمیگذرد. غبار روی آینه بد شگون است. شوم. کنار آینه دو کتاب جلد چرم روی هم بودند. مادربزرگ سواد نداشت اما گاهی آنها را ورق میزد. روی یکی نام حافظ به چشم میخورد و روی دیگری قرآن کریم. کاغذهای کتابها زرد شده بود. وقتی ورق میزدی احساس میکردی مثل برگهای خشک پاییزی میریزند. هردو کتاب را با نخهای زرشکی از ته دوخته بودند. هیچوقت قرآن زیر حافظ نبود. کراهت داشت. کفاره داشت. گناه بود. سمت دیگر آینه عکسی بود توی یک قاب طلایی. یعنی میشد حدس زد قاب در سالهای نهچندان دور طلایی بوده است. عکس سیاه و سفید مادربزرگ جوان و پدربزرگ و هشت بچه قدونیمقد روبروی نقاشی مکانی مقدس. چشمها و چندتایی تار موی فر خورده مادربزرگ از لای چادر سیاه دیده میشد. پدربزرگ در سوی دیگر عکس دستهایش را از پشت بههم گره زده بود. این وسط هم همهجورش بود. کت و شلوار آویزان و زار به تن پسرکی، چادر سفید به سر دخترها، شلوار کردی و دمپایی به پای دیگری و موهای چتری روی چشمهای آن یکی. نمیدانم چرا فکر میکردم پیراهن آستین کوتاه پسر کوچکتر حتما سبز بوده است. دکمههایش جابهجا بود. مادربزرگ میگفت: «رفتیم لالهزار این رو انداختیم. ثواب داشت.»
خانه همیشه برق میزد. لکهای یا گرد و غباری نمیدیدی. جاجیم هزاررنگ روی لحاف کرسی پهن بود و رویش یک سینی روحی. توی سینی هشت کاسه لعابی آبی رنگ و پر از چیزهای دوست داشتنی. پسته و گردو و کشمش و توت خشک و قیسی و آلبالو خشکه و نخودچی و کشک نسابیده. همه آرزوهایم را آنجا میچید.
جانماز ترمه با مهر تربت و تسبیح عقیق هم همیشه پهن بود. مادربزرگ زیر مقنعه سفیدش کش انداخته بود و نشسته نمار میخواند. نماز قضا. در هر فرصتی. میگفتم: «مامان بزرگ مگه چقدر نماز قضا داری؟» دستهای لرزانش را روی گونهام میگذاشت و چندتایی دیگر ذکر میخواند و میگفت: «برای اولادم میخونم. نمیدونم گناهمون چی بود اینا ....» دلم میخواست چشمان نمزدهاش را ببوسم.
دیشب به خوابم آمد. زیر همان کرسی نشسته بود. چارقد به سرش بود و با دست چپ دانههای تسبیحش را میشمرد. در دست راستش کتابی داشت. بدون نام. مرا که دید لبخندی زد و گفت: «بیا از این شیرینیهای روی میز بخور.» بعد کتابش را بست و رفت سمت جانمازش. صاف ایستاده بود. گفتم: «مگه اینجا هم باز باید نماز بخونی؟» لبخندی روی صورت صافش نشست و گفت: «برای شماها میخونم.»
از خواب بیدار شدم. کنار پنجره رفتم. خیره شدم به آسمان دودزده بیستاره، بیماه. کمی دورتر نورهای لرزان بود که طول اتوبان را با سرعت طی میکردند. این شهر خواب ندارد. بیخوابی، سرعت، نرسیدن عادت همه شده است. شیر آب را باز میکنم. صورتم را میشویم. یادم نمیآید باید اول آب را روی دست راست بریزم یا چپ.
چراغ سبز
چراغ قرمز میشود. قوطی سوراخ سوراخ شده سیاه رنگش را میچرخاند و میان انبوهی از دود پنهان میشود. فضا پر از بوی چوب سوخته میشود و کمی اسپند. چادر همانند قوطیاش را چند دور دور کمرش پیچانده و طفلی با ژاکت قرمز به آن آویزان است. طفلی خمار و خوابآلوده با صورتی نمناک. آب بینی و دهان. خودش هم هنوز کودک است. شاید دوازده ساله. تند وتند چیزهایی زیر لب میگوید و فوت میکند. میخواهد تو را و همه را از چشم بد دور کند. ادای بزرگترها را در میآورد ولی شیطنت از جست و خیزهایش نمایان است.
به سیاهی فرورفته میان سرخی چشمانش گره میخورم. چرخ دنیا برای او نچرخیده است. شاید اینهمه تنفرش از چشم بد بابت چشم پربلای روزگار است. جبر، حادثه، اتفاق. انسان موجودی صاحب اختیار است. میتواند اسپند دودکن باقی بماند و بر هرچه چشم بد است لعنت بفرستد. میتواند رمالی پیشه کند و بساط اسطرلاب بگستراند،. کف بینی و خرمهره. میتواند کسب و کاری راه بیندازد، آدامس، بادکنک، عروسک کوکی. میتواند چند سالی صبر کند تا برجستگیهای بدنش به اندازه شود، رنگ و لعابی به خود بمالد و خودش را بفروشد. خریدار هم که کم نیست. عنان اختیارش بر دستان خودش است. شیشه ماشین را پایین میکشم تا به او بگویم ... .
صدای بوقهای جور و واجور به همراه فحشهای رنگ و وارنگ توی ماشینم میریزد. رنگ سبز عدد ده روی تابلوی روبرو میدرخشد.
انتظار
چشمانم به در ماندهاند. به انتظار تو. به امید طلوع روی چون خورشیدت برای رهایی از این شب بیستاره، بیماه. و این لحظههای انتظار دیوانهام میکند. زمان کش میآید. تمام نمیشود. دست و دلم راضی به هیچ کاری نیست. انگار معطل ماندهام میان زمین و هوا. انتظار برایم یعنی احتضار. لحظه مرگ. یک پا اینسو و یک پا آنسو. کلافه. مچاله. اصلا این زمان چیز غریبی است. گردش عقربهها بسته به حال و روزم دارد. بسته به حال و روزش. گاهی تند میچرخند و گاهی کند. امان از وقتی که چشم به در دوختهام. عقربهها هم با من به انتظار مینشینند. نمیچرخند. نمیگردند. مجنونم میکنند.
خیال
دستهایم را بههم میمالم. برف که میبارد زیباست. ماه هم زیباست. اما زمین برفپوش با ماه درخشان ترکیبی کشنده میشود. سرما که به استخوان میرسد بیرون نمیرود، میکشد. نفس که میکشم بخار سفید همچون هالهای روبرویم را میپوشاند. با نفسهایم شکل میسازم و خیال تو را زنده میکنم. صدای برفهایی که زیر پاهایم خرد میشوند تنم را میلرزاند. تنها به خیال تو دلخوشم. باور کردهام گرمی نفسهایم از حس بودن توست.
روزها را میخوابم به امید دیدن رویای روی تو و شبها راه میافتم میان کوچههای تودرتو و آرام آرام قدم میزنم تا تو را لابهلای این بخارهای سفید ببینم. پدرم فقط یک داستان بلد بود. دخترک کبریت فروش. حالا بدون آتش و کبریت بوسههایت را تصور میکنم که زنده بمانم. زنده بمانم تا روز موعود، روز ظهور. روز آمدنت و حس گرمای بدنت. دلم گواهی میدهد که خیالم خام نیست. همانند خیال عراقی در قرنها پیش.
گفته بودی که میآیم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟
به پرشین بلاگ خوش آمدید
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.irبراي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.irاخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.irبراي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
آقا بزرگ
میان دیوارهای کوچه تاب میخورم. توی دستهام ها میکنم و بخار شیشههای عینکم را سفید میکند. پدربزرگ با بارانی سبز بلند و کلاه کامواییاش جلویم میایستد. "آقا بزرگ کجایی؟ دلم برات یه ذره شده." دستهای نحیف و لرزاتش را جلو میآورد و چندتایی آب نبات رنگی توی مشتم میریزد و با گرمای دستش انگشتانم را روی هم فشار میدهد و میگوید: "علی جون مواظب باش نریزه." لبخندی میزنم و میگویم: "آقا بزرگ من مجیدم. نوهتون." قطره اشکی از کنار چشم راستش راه میافتد و لای چروکهای صورتش گیر میکند و میگوید: "نفهمیدم چی شد؟ کی زن گرفتم؟ کی بچهدار شدم؟ اینهمه نوه و نتیجه از کجا اومدن؟اینفدر زود گذشت که همه چی قاطی شد بههم." توی بغلم میگیرمش. صدایم میلرزد. به زحمت بغضم را نگه میدارم و میگویم: "مهم نیست آقا بزرگ. اصلا چه فرقی میکنه؟ من از امروز علی. قبول؟ فقط قول بده سهم آب نباتم رو فراموش نکنی." عینکم را بر می دارم و شیشههایش را میمالم به پایین ژاکتم. نفس بلندی میکشم و میگویم: "خدا رحمتت کنه مرد. جات خیلی خالیه."
ماهیگیر
شنها با هر موجی که به ساحل میآید زیر انگشتهای پایم میروند و میآیند. حس عجیبی دارد. تمام بدنم مورمور میشود. چند قدمی بر میدارم. پیرمرد با ریش جوگندمی و کلاه کامواییاش زور میزند و یک طرف تور ماهیگیری را به سمت خودش میکشد. سیگارش روی لبهایش بالا و پایین میرود و دودش لابهلای مه رقیق هوا گم میشود. ماهیهای توی تور بالا و پایین میپرند. کنارش مینشینم و ماهیها را از تور جدا میکنم. نمیدانم لرزی که به جانم افتاده از لزجی پوست تن این بیچارههاست یا از سرمای آب. پیرمرد با حوصله بچه ماهیهایی که شکار شدهاند را جدا میکند و توی آب میاندازد. بعد آرام آرام میرود سمت موتور سهچرخش و از توی آن دوتا جعبه چوبی بیرون میکشد. زیر چشمی هم حواسش به من است. ماهیها را که حالا پر از شن شدهاند توی جعبهها می چیند. یکی از جعبهها را برایش تا دم موتورش میبرم. نمیفهمم سیگار بعدی را کی روشن کرده و لای لبهایش گذاشته است. بی هیچ حرفی راه میافتد و میرود. دوباره میروم و جایی میایستم که موج را روی پوستم حس کنم. صدای موتور پیرمرد دوباره نزدیک میشود. کنار گوشم با لهجه شمالی چیزی میگوید. نه معنی حرفش را میفهمم و نه صدایش را از میان صدای موتور میشنوم. با لبخندی سرم را تکان میدهم. خط نیمدایره چرخش روی شن میماند و میرود.
سرامیک خیس
دایی عادت عجیبی پیدا کرده بود. عادت جلد کردن کتاب با روزنامه. کاری عجیب مثل همه کارهای دیگرش. حتی مردنش. گیج بود. گیج شده بود. دو ماه قبل از مرگش بود که یکدفعه همه چیز را روزنامه پیچ کرد. کتاب و آینه و پنجره. مدام راهی بیمارستان بودیم. انگار راه رفتن را فراموش کرده بود. هر روز به جایی میخورد و از جایی میشکست. وفتی جنازه سرد شدهاش کف حمام پیدا شد کسی تعجب نکرد. صورت سبزهاش همرنگ سرامیکهای خیس و کف آلود کف حمام شده بود و موهای صاف و سیاهش را خون بههم چسبانده بود. سُر خورده بود و تمام. ارثیهاش برای من همین یک جلد کتاب بود. حالا باید بگذارمش لای کتابهای توی کارتن. اسباب کشی به جایی دیگر. جلد روزنامهای کتاب را پاره میکنم تا مرشد و مارگاریتا را روی جلدش ببینم. یک تکه کاغذ چهارلا روی زمین میافتد.پشت و رویش با جوهر مشکی پر شده است. خط زیبای دایی روی آن نمایان است: "نمیشود. نمیگذارند که بشود. من باید به همان شکل بمیرم که تو مردی تا شاید بخشیده شوم. راه چارهام مردن با قرص و زدن رگ نیست. باید حس کنم که چه دردی کشیدی. چه بلایی به سرت آمد. به سرت آمد؟ به سرت آوردم. میدانی که چقدر دیوانهات بودم. کاش آن روز به خانهات نمیآمدم. اما آمده بودم تا برای همیشه کنارت بمانم. همه دار و ندارم را ریخته بودم توی کوله پشتیام. بیخبر آمدم. آمدم تا خندههایت را توی چشمهایم قاب کنم. کاش کمی دیرتر میرسیدم و بیرون آمدنش را از خانهات نمیدیدم. هُلت دادم. سرت به لبه وان حمام خورد."
پایین صفحه نوشته شده بود: "روز بیستم" به طرف در خانه میروم. صدای مادر بلند میشود: "باز اسباب کشی شد تو داری در میری."
سرم را از لای در تو میآورم و میگویم: "یه سر میرم خونه آقا بزرگ. میخوام ببینم بقیه کتابای دایی رو به کی داده."
آه
کیسه پلاستیکی را بر میدارم و میروم توی باغچه. چهارپایه بلند فلزی را که پر از زنگ زدهگیست هل میدهم زیر درخت نارنج و بالا میروم. بوی نارنج میپیچد تو سرم.
ننه دستش را تا مچ کرده بود توی تشت قرمز و میچرخاند و شکوفههای پرپر بهارنارنج توی آب دور دستانش میچرخیدند.
گقتم: "ننه کمک میخوای؟"
- دستات تمیزن ننهجون.
- آره به قرآن.
- چرا قسم میخوری؟ بیا اینا رو هی هم بزن تا تمییز بشن.
دستش را مالید به پایین پیراهن قهوهاش و گره چارقدش را سفت تر کرد و رفت. از بالای چهارپایه داد میزنم: "سمیرا پنج تا بسه یا بازم بچینم."
- من گفتم دو سه تا.
میپرم روی خاک نم خورده باغچه و درد میپیچد و تا مهره گردنم بالا میآید. همانجا مینشینم. امیر از روی دیوار پرید و من از ترس میلرزیدم. صاحب باغ با چوب داشت میرسید. تمام لباسم سرخ بود. بقیه آلبالوهای توی دستم را چپاندم توی دهانم و پریدم. پدرم دست کشید روی گچ پایم و گفت: "این عاقبت دزدیه." سمیرا داد زد: "چی شد پس؟ رفتی نارنج بچینی یا بکاری؟"
به زحمت از روی زمین بلند شدم و لنگ لنگان از پلههای تراس بالا رفتم. بوی ماهی تمام خانه را پر کرده بود. پایم همراهم نمیآمد. دریا کمی موج داشت و بوی زهم آبزیان حالم را بد میکرد. عرق انبه را سر کشیده بودم و حال خوشی داشتم. یکدفعه سر و صدا ساحل را پر کرد. دختر را روی دست از آب بیرون کشیدند. صورتش را شن و مو پوشانده بود. یکی از لای جمعیت رو به من گفت: "دکتر بیا ببین کاری میتونی بکنی؟"
- نه سمیرا کاری نمیتونی بکنی. باید آتل ببندم. یادگار بچهگیه.
سرم را گذاشتم روی دهان دختر و انگار خوابم برد. سمیرا داد زد: "داری مسخره بازی در میاری یا حالت بده؟" نگاهی به پایم میاندازم. زیر پوستم رو به کبودی میرود. دعا می کنم دوباره تاندومهای لعنتی کش نیامده باشند. توی بیمارستان نوشتند علت مرگ خفهگی. من زدم زیر گریه و گقتم: "علت مرگ مستی. مستی من لامصب." دکتر گفت: "فکر کردی هنوز بیست سالته پیرمرد. احتمال داره نخاعت آسیب دیده باشه." مادر دختر روی سرش شن میریخت. یکی از همسایهها زیر بغلم را گرفت و به سمت خانه برد. سمیرا چشمهایش سرخ شده بود. روی ویلچر نشسته بودم و هلم میداد. پدر گفت: "هر بدی کنی تو همین دنیا نتیجهاش رو میبینی."
کار خیر
کنار راننده بیست و هفت یا هشت ساله نیسان مینشینم و در را میبندم. لبخندی روی صورت عرق کردهاش مینشیند. از لابهلای لبخندش جای سه دندان خالی کناریاش با مزهتر از یک راننده نشانش میدهد. دستش را از روی پایم رد میکند و در را میکشد تا بسته شود. تازه میفهمم که نمیخندیده و داشته با لهجه مازنیاش میگفته در بسته نشده است. کم کم از حرف زدن با لهجهاش کم میشود. کفشهایش را توی ماشین در میآورد و زیر کلاج و گازش فرش انداخته و انگشتانش را حنا گذاشته است. انگار کل شهر را میشناسد. برای همه بوق میزند و هر از گاهی که طرف خیلی آشنا باشد سرش را شیشه بیرون میدهد و یک جیغ کوتاه میکشد که یعنی خیلی صمیمی هستند. قرار است برای ویزیت نوشیدنیهای مجاز راهی روستاهای اطراف شویم. روستاهایی با طبیعت های زیبا و البته پر از ویلاهایی که میان شالی و جنگل به تو زبان درازی میکنند. بالغ بر سی روستا را تا شب چرخ میزنیم و چیزی گیر میکند تو گلویم که باید بگویم.
به یمن ورود شهریها و بیشتر تهرانیها به روستاها و خرید ویلاهای ارزان قیمت که البته حالا برای خود قیمتی هم هستند وارد هر روستایی میشویم سوپرمارکتهای بزرگ و کوچک با به روزترین اجناس دیده میشوند. چیزی نیست که تو بخواهی و توی این مغازهها پیدا نکنی با توجه به اینکه همه از وضع کسب ناراضیاند و هر سال را دریغ از پارسالی میگویند. بعد از این سوپر و هایپر مارکتها در هر دهستانی یک مسجد بزرگ پر طمطراق نشان آن روستاست. همه مساجد مساحتهای بزرگی دارند با مناره و گنبدهای کاشی کاری شده و شبستانهای فرش شده و البته با چندتایی مشتری محلی.
مملکت و حکومت ما نام اسلامی را یدک میکشد و وجود مسجد شاید از واجبات باشد اما موضوع جایی بغرنج میشود که این روستاها هیچ مرکز درمانی و یا حتی یک دکتر داخلی مستقر در محل ندارند و بیشترشان فاقد یک اطاق به اسم مدرسهاند. نمیخواهم وارد این مقوله بشوم که ساخت و به دست گرفتن هیئت امنا مسجد علاوه بر مزایای معنوی گاهی هم ختم به دو سه باب ملک تجاری در همکف میشود که صد البته فقط خرج مسجد میشود اما میدانم که بیشتر اوقات این بارگاه و تختها جلال و جبروتشان مرهون چشم و هم چشمی اهالی این روستا نسبت به آن روستا است. اتفاقی که سالیان درازیست گریبان حسینه و تکیههای کوچههای تهران را گرفته و کار رسیده به شمردن تعداد گوسفندهای قربانی شده جلوی دسته تکیه سه کوچه پایینتر و تعداد تیغه و فانوس علم حسینیه محله بالاتر.
کاش کمی هم به فکر جسم و جان این دنیایی باشیم و برای درمانگاه و مدرسه و خوابگاه و رسیدگی به بهداشت کودکان و نجات کودکان کار و هزار درد و درمان دیگر به هم حسادت کنیم و باور کنیم نجات چند کودک از خیابان و نشاندنشان روی نیمکت درس و رساندن جان دوباره به یک مریض قابل درمان هم برای چرخیدن چرخ این سرا بهتر است و هم برای رد شدن از پل آن سرا.
آسمان رو به رنگ نارنجی میرود که از نیسان پیاده میشوم و اینبار در را محکم میبندم. از همه جای بدنم آب میچکد و نسیم گاه به گاهی که از دریا میآید تنم را مورمور میکند.
خواب
شبهایی که بیخوابی سراغم میاد دلم میخواد صبح نشه. همینجور شب بمونه و من بمونم و کتاب و موسیقی و سکوت. سکوت و ساز تا ابد. اون وسطها هم کبریت رو روشن کنم و بگیرم زیر کتری روی گاز و برای خودم و سکوتم یه چایی لیوانی تجویز کنم و تکیه بدم به دو تا متکای گل منگولی روی تخت و بخونم. بعد یک دفعه دلم بخواد یه چیزی بنویسم.
بنویسم مثل هر جمعه خانواده عمه خانم به بهانه دیدن مادرشون که تو خونه ما زندگی میکرد جمع بشن خونه ما و من و داود هنوز نرسیده بریم توی پارکینگ خونه و دوچرخه من رو بکشیم بیرون. سطل سفیدی رو که قبلتر توش ماست بود توش یه کم تاید بریزیم و ابر زرد زنگ رو فرو کنیم اون وسط و بیفتیم به جون زین و رکاب و پره و فرمون. تمام شلوار گرمکن آبی سه خط من خیس بشه. داود انگاری از تو خونه با گرمکن سبزش میومد. تا اون میرفت سر روغن زدن به لقمهایهای ترمز و سفت کردن سیم و روون کردن زنجیر منم با کبریت اون قسمتهایی رو که نوار دور دوچرخه باز شدن رو آب کنم و دوباره بچسبونم و سر ظهر راه بیفتیم تو کوچه خاکیهای روزهای بچهگی. داود با سرعت باد رکاب برنه و منم فرمون رو بگیرم چون راه بلد محلهام و یهویی باد صدای یکی رو بیاره که ته کوچه رو کندن و کنده بشه پوست سر آرنج و زانو و چرخ جلو یهور بشه. داود چرخ رو بذاره لای دوتا پاش و من فرمون رو بچرخونم تا میزون بشه و بازهم بریم سوار باد بشیم بیخیال خون و سوزش دست و پا.
بنویسم پاشنه پام رو چسبوندم به آجر و پنج قدم و نیم برداشتم و آجر بعدی رو گذاشتم. با گوشه آجرها روی آسفالت یه خط نارنجی کشیدم که حسین جز نزنه. توپ اول رو تا نصفههاش پاره کردم و لبههاش رو گرد درآوردم. امیر گفت: "زیرش هم یه سوراخ بزن. دیشب دیدم بچههای بنفشه ده همینکار رو میکنن و لایه قشنگ میخوابه رو توپ." خداییش هم دم بچههای بنفشه ده گرم. پنج به سه جلو بودیم که توپ سوراخ شد و ردیف شدیم کنار جدول تا مهدی شلنگ آب رو از تو خونه بیاره و دل سیر آب بخوریم. کسی هم پول نداشت که توپ بخریم. شدیم روماربو و ببهتو و رودیفولر بی توپ. هر چی میکشیدیم از دست این آقای رحمانی بود که همیشه از دست ما ناله و نفرین میکرد. باید میرفتیم خونه. چارهای نبود تا پول تو جیبی فردا. فقط میموند یه کار نیمه تموم. شوت کردن توپ سوراخ به شیشه خونه مصبب همه این اتفاقا. تا صدای فحش رحمانی برسه هرکدوم تو یه خونه چپیده بودیم و من سر یخچال شیشه آب رو سر میکشیدم.
اما شب ابدی نیست. بازهم این خورشید از یه جایی بیرون میاد و باید راه افتاد تو کوچه و خیابون برای نون شب. باید بخوابم. باید سعی کنم این شب بیداریها رو فراموش کنم. روزها فقط خودم رو لعنت میکنم اما چه کنم که به این ناله و نفرینها عادت کردهام انگار.
نگاه
گفته بودم که تو را آنقدر عاشقانه دوست دارم که هیچگاه حتی با کنایه و نیشخند هم نمی توانی ذره ای از آن کم کنی. اما این روزها چنان زاد و رودم به هم پیچیده است که طاقت نگاه خودم در آینه را هم ندارم.
هر روز به انتظار نشسته ام که آسمان رنگ شب به خود بگیرد و با خودم نجوا کنم که: "چه خوب! امروز هم گذشت." به این امید که شاید خورشید در همانجایی که فرو رفته غرق شود و بیرون نیاید. صبح که چشمانم باز با نوارهای زرد پرتاب شده از لای ابرها باز می شود مدام برای خودم، برای خودت یا برای هیچکس این شعر عراقی را زیر لب می خوانم و تا غروب با خودم، با نگاهت و با این زندگی هرزه کلنجار می روم.
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من میگنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی میناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
عراقی