Quantcast
Channel: درد دلهای شبانه
Viewing all 127 articles
Browse latest View live

شهرزاد

$
0
0

آرام آرام چشمانم را باز می کنم. نور شدیدی از پنجره پشت سرم به اطاق می تابد. روی یک تخت خوابیده ام و رویم ملافه آبی رنگ کشیده اند. کم کم به نور عادت می کنم. روی چهارپایه روبرویم جوانکی با لباس سبز نشسته و چرت می زند، بیشتر دقت می کنم، یک سرباز است با کله تراشیده و کلاهی در بغل. سرش به پشت صندلی افتاده و پاهایش به دو طرف پهن است. دستم می سوزد، سرم را به سمت چپ بر می گردانم، سرم به دستم وصل است. باز چشمهایم را می بندم.

از اتوبوس پیاده شدم، کمی راه رفتم، هیچ چیز آشنا نبود، چقدر اینجا ماهی فروش پلاس بود، بوی دریا می آمد.

پدر گفت: " اینا ناموس ندارن میذارن زناشون برن تو آب"
من همانطور که روی آب دراز کشیده بودم گفتم: "بابا این بدبختها که با چادر و چاقچور رفتن تو دریا؟"
پدر گفت: "چه فرقی می کنه؟ آب لباساشونو می چسبونه به بدنشون، زن مگه چیه؟ یه سری برآمدگی و فرو رفتگی. بی ناموسن."

توی جیبهایم را خوب گشتم و پاکت سیگارم را یافتم، یادم نبود که سیگار می کشم. فندک نداشتم.
گفتم: "آقا ببخشید کبریت دارید؟" گوشی تلفن را از روی گوشش برداشت و باصدای بلند گفت: "یه مثل قدیمی هست که می گه گه خور قاشقش رو هم همراش میاره،" بعد دنبال راهش را گرفت و رفت، اینجا کجا بود؟ من که بودم؟ کنار پارکی رسیدم، انتهای پارک پله داشت. هشت پله بالا رفتم و چشمانم به امواج دریا خیره ماند. یک سیگاری دیدم که قاشق هم داشت، سیگار را آتش زدم و همانطور رفتم. هوا نم داشت. باران شروع به باریدن کرد، انگار عاشق باران بودم، عاشق خیس شدن و سیگار کشیدن، پسرک جوراب می فروخت، سه جفت دوهزار، گفتم: "آقا پسر یکی گم شده باشه باید چیکار کنه؟" با دست روبرو را نشان داد، دستانش پر از زگیل بود. مادر اگر بود نصیحتش می کرد که دیگر به گربه آب نپاشد. روبروی دستان چرک پسرک ساختمان سبز کلانتری بود. گفتم: "گم شدم،" خندیدند، گفتم: "اینجا کجاست؟" خندیدند.
دایی هم می خندید، وقتی می خندید دور چشمانش پر از چروک می شد، خنده به سبیل پرپشت مشکی اش هم می آمد. می گفت: "حاج آقا شما اومدی تو اطاق عقد، از ترس شما همه دارن خودشونو می پوشونن، خب یه چیزی بندازین رو صورتتون خلق خدا به زحمت نیفتن." پدر حرص می خورد، دایی بوی الکل می داد، پدر سرخ شده بود، انگار مدام آب می رفت. کت و شلوار قهوه ای برایش گشاد تر می شد. می ترسید دکمه بالای پیراهن یقه گرد سفیدش را باز کند و گناه شود. حاج آقا خطبه را خواند و رفت. سرم به گیج گیج افتاد، دستم را گرفت، گفت: "این به هوش اومده دیگه،" سرباز چرتش پاره شد، کلاهش به زمین افتاد، آمد بالای سرم، بوی گند عرق می داد، بوی گند سربازخانه. پرستار رفت، رنگ سفید روپوشش چشمانم را زد، سرباز زیر لب غر زد. دکتر آمد، بوی عطر می داد.

رضا دادش به آسمان رفت: "بازم از این عطر شابدوالعظیمیا به خودت زدی؟"
گفتم: "ثواب داره، پدر همیشه می زنه"
با دو انگشت دماغش را گرفت و گفت: "ثواب چیه، بوی گند می ده لامصب"
بعد رو به فروشنده بوتیک کرد و با صدای تو دماغی اش گفت: "آقا از اون شلوار لی که سنگشور شده می خوام"
گفتم: "به من یه شلوار مشکی مقدم بدین"
سگرمه هایش را توی هم برد و در حالیکه برای من از سر تاسف سر تکان می داد گفت: "الآن شلوار لی مده، چیه چسبیدی به این شلوارای پدربزرگی؟"
گفتم: "پدر میگه شلوار چسبون باعث تحریک میشه"
گفت: "پدرت مشکل داره"

مطمئن بودم که حرف بیهوده می زند، دکتر دستم را گرفت، خودکار آبی رنگ را از جیب روپوش سفیدش بیرون کشید،کاغذ توی دستش را خواند و چیزی نوشت.
پدر می گفت: "این روزنامه ها شما ها رو کافر کردن، بی دین کردن، به لجن کشیدنتون." دکتر عینکش را جابجا کرد، پوستش سفید بود و برق می زد، مثل روپوشش، گفت: "اسمت چیه جوون؟"
خندیدم، جناب سروان گفت: "چرا می خندی یالقوز؟ یعنی چی گم شدم؟ مگه آدم به سن تو هم گم میشه؟"
گم شده بودم، یادم نمی آمد اهل کجایم، سرم گیج گیج می خورد، دستم را گرفتند، مجبور شدم روی تخت بنشینم.

پدر می گفت: "باید نماز شکر بخونیم، گوسفند باید قربونی کنیم، فقط خواست خداوند رب العالمین بوده که توی این تصادف زنده موندی." راننده در جا مرده بود. خداوند رب العالمین به او کاری نداشت. من نظر کرده بودم.

دکتر گفت: "دچار فراموشی شدی، به دلیل فشار عصبی زیاد، ولی این نوع فراموشی زود گذره به شرطی که خودت هم همکاری کنی."
خندیدم، پدر گفت: "خنده نداره، جن تو قرآن اومده، چشم زخم هم تو چندتا روایت معتبر از پیغمبر نقل شده، تو از وقتی شروع کردی کتاب خوندن داری کافر میشی." دایی کافکا می خواند، صادق هدایت، عزیز نسین، همه را خواندم، روزنامه هم می خواندم. پدر می گفت: "کفر نامه."
دکتر گفت: "چند روز دیگه استراحت کن، سعی کن یه چیزایی روبه خاطر بیاری. مدام فکر کن." دستور داد آرام بخش تزریق کنند و رفت، چشمهایم بسته شد.

مادر اسفند دان را از دستگیره قهوه ای رنگش گرفته بود و دور سرم می چرخاند و می گفت: "بالاخره نذر و نیازم جواب داد و تو توی مدرسه شاهد قبول شدی"
با دست دودها را می راندم و گفتم: "پس اینهمه درس که خوندم هیچ، فقط نذر و نیاز شما بوده؟"
خیره ماند به چشمان من و گفت: "چرا کفر می گی بچه، تلاش تو جای خودش، خواست خدا هم جای خودش"
گفتم: " چی نذر کردی حالا؟"
لبخندی به لبانش نشست و گفت: "سفره حضرت عباس، زنونه"
به سمت در خانه به راه افتادم و گفتم: "پس یه آگهی بده و بنویس قبولی دانشگاه. تضمینی!"
پدر آخرین سلام نمازش را گفت و تسبیح به دست گرفت و استغفار کرد. گفت: "کاش نمی ذاشتم بری دانشگاه، هر چی بود از اونجا شروع شد." اما برای من بعد از نذر مادر بود که شروع شد. حاج آقا تو مسجد از هیوم حرف زد و کلی فلسفه بافت، هیوم معتقد بود چرا باید بپذیرد خداوند جهان را به بهترین نحو آفریده است؟ چرا باید پذیرفت خداوند چندین بار آفرینش را تکرار نکرده و هر بار معایب خود را برطرف نکرده است؟ حاج آقا یک مشت برهان نظم و علیت و کوفت را سر هم کرد، اما برای من جواب نشد، شاید هم از آنجا شروع شد، شاید هم وقتی شروع شد که تو راهرو مدرسه سرم داد کشید که خواندن صادق هدایت ممنوع است و هر چه دلیلش را پرسیدم فقط داد کشید. یادم نیست.

"هر چی فکر می کنم یادم نمیاد اهل کدوم شهرم." همه خندیدند.

چشمهانم را باز می کنم، خبری از سرباز نیست. از پنجره پشت سرم بیرون را تماشا می کنم. از دیدن دریا سیر نمی شوم. دو دختر بچه بادبادک هوا کرده اند و خوشحال به دنبالش می دوند. دنباله بادبادک ها رنگیست، زرد و آبی و قرمز و سبز. آنسوی دریاها شهریست، دایی را از سوئد دیپورت کرده بودند. مادر می گفت: "پدرت میگه اونور آب همه لختن، کثافت کاری بیداد می کنه، وقت نماز و روزه معلوم نیست."
دکتر روی صورت تخت کناری ملافه سفید می کشد، روی صورت دایی هم کشیدند، خودکشی کرده بود، خاله می گفت: "میره جهنم، خودکشی جرم بزرگیه." شب خواب دایی را دیدم، خوشحال بود، روز تولدش خود را حلق آویز کرد، آنقدر کافکا و هدایت خواند تا خسته شد، موهای مجعدش دیگر سیاه و سفید نبود، یک دست مشکی بود، صاف صاف.
گفتم: "دایی چه خبر از اونور؟"
یک برگ کاغذ لای کتابش گذاشت و گفت: "خبری نیست که نیست."
توی حیاط دانشگاه بلوا بود، حق خود را می خواستیم، پیمان با چه شوری سخنرانی می کرد، داد می زد و سرخ شده بود، از دانشگاه آزاد کمی آزادی می خواست. روبروی در ورودی سالن آمفی تاتر نشستیم. کم بودیم و پر از اراده، تحصن کردیم، باران گرفت، شب گارد از قزوین آمد، روزهای پر التهابی بود، ظاهرا ختم به خیر شد. نمره هایم گم شد. واحدهایم کم شد. اخراج شدم.
گفتم: "مامان برام یه سفره حضرت عباس نذر کن"
سنجاق زیر روسریش را بست و گفت: "تو اعتقاد نداری،نمیشه."
مادر در خانه هم از ما رو می گرفت.

دکتر از معاینه کردن من فارغ شد و گفت: "خوب فکر کن و ببین کاری،کسبی،چیزی نداشتی؟"
جناب مدیر بدون در زدن وارد اطاقم شد، صورتش سرخ شده بود، دو دستش را محکم روی میز من کوبید، انگشتر عقیقش کوبیده شد روی شیشه و لب پرش کرد، یک عالمه نگاه پشت در اطاقم جمع شده بود. داد میزد: "تو رو با اون سابقه خراب دانشگاهیت راهت دادم، دلم برات سوخت، حالا هر روز روزنامه اونوری می گیری توی دستت و میای تو و با کارگرای انبار می شینی خزعبلات می بافی."
یادم نمی آمد دلش سوخته باشد، برای بخش مالی دنبال آدم مطمئن می گشت. پدر معرفی کرد. برای یکی از کارگرهای انبار از حقوقش حرف می زدم. از حقوق دیگران هم می گفتم. شبها از کارگری تغییر شغل می داد و مفتش میشد. جلوی ماشین ها را می گرفت و بی حکم تفتیش می کرد. پدر داد می زد: "این روزنامه ها تو رو نابود کردن، آبروی منو بردی جلوی سردار، عاقت می کنم." عاقم کرد، یا نکرد، یادم نیست، یادم نمی آید.
دکتر گفت: "زن، بچه،خونه؟"
برایم از خاندان واعظین دختری نشان کردند، هر چه التماس کردم فایده نداشت. چون نان می دادند غلام خانه زاد آنها بودم. شاید داشتند لطف هم می کردند. شاید بعد از رفتن به خانه خاندان واعظین شروع شد، روزها وعظ می کردند و پول می گرفتند، ظهرها نماز می خواندند و پول می گرفتند، عصر ها تریاک می کشیدند و پول می گرفتند، شبها ضجه می زدند و پول می گرفتند. زن ها در اطاق دیگر بودند. نمی دانم روضه می خواندند یا مجلس نامزدی بود. من فکر کردم باید سینه بزنم، بقیه می خندیدند.
پدر انگشتر عقیقش را توی انگشتش می پیچاند و داد می زد: "من آبرو دارم، یا همین دختره یا برو گمشو از خونه من بیرون، عاقت می کنم."
گم شدم و رفتم بیرون، رضا شراب انداخته بود، انگور سیاه از تاکستان گرفته بود و با انگور عسگری مخلوط کرده بود، نسبت پنج به یک، چند قاشق عسل هم ریخته بود، صورتش سرخ بود، می خندید.
گفتم: "به نظرت من الآن خنده دارم؟"
بلند شد و گیلاسش را پر کرد، جرعه ای نوشید. گفت: "اگه اون عطر بد بو رو به خودت نمی زدی روزگارت بهتر بود."
گفتم: "پدر می گفت ثوات داره"
یک تکه شکلات به دهانش گذاشت و گفت: "مزه لوطی خاکه، منم که نالوطی"
بازهم خندید.
انگشتر عقیق به دست کردم، کمی ته ریش و کت و شلوار طوسی، عطر ثواب دار زدم و مادر برایم سفره حضرت عباس نذر کرد. زنانه. خاندان واعظین برای بخش مالی دنبال آدم مطمئن می گشتند. خمس می گرفتند، نسبت یک به پنج، دخترکم به دنیا آمد، می خواستم نامش را شهرزاد بگذارم، می خواستم قصه گو شود، می خواستم خودش باشد، هر عطری که می خواهد بزند. نامش شد رقیه. خاندان واعظین روضه رقیه را دوست داشتند، توی حسینیه همه خودشان را می زدند، من هم آن وسط خودم را می زدم، حاج آقا بالای منبر داد می زد، سرخ شده بود. می گفت: "دست راست رو قطع کردند، مشک رو داد به دست چپش، دست چپ رو قطع کردن، مشک رو گرفت به دندان مبارکش، مشک رو زدن، ...، مشک رو زدن، پس چرا خودتون رو نمی زنین؟" همه خودشان را می زدند، توی سر و روی سینه. من خندیدم.
 دست شهرزاد را محکم توی دستش گرفته بود و ناله می کرد: "چرا می خندی؟ مگه قول نداده بودی که دیگه از این حرفها نزنی؟ دخترت تو سن تکلیفه، تو چرا دوباره به چرت و پرت گفتن افتادی؟ یعنی چی می گی به وجود خدا هم شک داری؟"
رو ی پاهایش می کوبید و می گفت: "دوباره رفتی پیش اون دوست نجاست خوارت؟ طلاقم رو می گیرم و به خاک سیاه می نشونمت. یا حضرت عباس خودت یه کاری بکن."
گفتم: "حضرت عباس اگه کاری از دستش بر میومد برای خودش می کرد."
گفت: "برو گمشو از خونه من بیرون، کافر بدبخت."
از خانه زدم بیرون، خسته شدم بس که ادا در آوردم، بس که همانند آنها پوشیدم، خوردم، گوش دادم، گریه کردم. به من چه مربوط بود که دو پسر عمو سر حکومت کوفه زده اند یکدیگر را لت و پار کرده اند، به من چه مربوط بود که سه خلیفه اول اقوام عرب را لعن کنم، من چرا باید اول ربیع الاول فحش خواهر و مادر می دادم به آدم هایی که با هم قوم و خویش بودند  و من نمی شناختمشان. خسته شدم بس که به امام غایب توسل جستم، امام مریض، امام فراری، امام صلحدوست، امام جنگجو، امام ولیعهد، امام زندانی.
خسته شدم بس که برای هر سوالم فقط یک جواب شنیدم: "چرا کفر میگی؟"
مادر گفت: "دیشب به خاطر تو رفتم جمکران." بار اول با مادر رفتم جمکران، تور یکروزه. مادر مثل بقیه زنها لای چادر مشکی بود. از موقعی که رسیدیم نماز خواند، نماز خواند، نماز خواند. گفت: "برات دعا کردم و یه کاغذ انداختم تو چاه تا برسه به دست خود آقا."
من خندیدم.
دکتر گفت: "خنده نشونه خوبیه، یعنی داری یه چیزایی رو به خاطر میاری"
رضا گفت: "آخه هنوز چهل روز نشده،خوب قووم نیومده،" صورتم سرخ بود، من را از خانه بیرون کردند، شهرزادم پشت پنجره دست تکان داد، خاندان واعظین حسابدار استخدام کردند. نمی دانم پدر عاقم کرد یانه؟!
توی ترمینال آزادی سرگردان بودم، چقدر دست فروش توی هم وول می خورد، رفتم بلیط بگیرم، هرچه فکر کردم یادم نیامد مقصدم کجاست، از در پشتی ترمینال بیرون آمدم، برجهای اکباتان آسمان را پوشانده بود، مثل کندوهای زنبور، پر از سوراخ. پر از رقیه و شهرزاد. شاگرد شوفرها با شلوار شش جیب و سیگار به لب هر کدام نام شهری را می گفتند. سوار یکی از آنها شدم. نمی دانستم اهل کجایم، نامم چیست، توی صندلی اتوبوس فرو رفتم.

پدر داد زد: "برای سلامتی آقای راننده صلوات"
پدر داد زد: "لال نمیری،بلند صلوات"
پدر داد زد: "آقای محترم لطفا اون صدای هایده رو خفه کن"
من زدم روی شانه پدر و گفتم: "از کجا فهمیدی هایده س؟"
پدر داد زد: "برای سلامتی امام زمان صلوات"

نفهمیدم دارم می آیم یا دارم می روم!
دکتر گفت: "یه آقایی اینجاس که می گه تو داماد خاندان واعظین هستی، دیروز که برای عیادت یکی از اقوامش اومده بوده،دیدتت،" گفت: "میگه رقیه دخترت چند روزه که غذا نمی خوره." من دلم می خواست شهرزاد برایم غصه بخورد، دلم می خواست نانم گیر نباشد که برده گی کنم. دلم می خواست فکر کنم، حرف بزنم، سوال بپرسم، عطر بزنم.

غوغایی بود، حاج آقا واعظین جلوی در مسجد ایستاده بود، همه تسلیت می گفتند. از دم در مسجد تا خیابان فاطمی دسته گل بود.
یک از همان زنهای چادر پیچ ضجه می زد و می گفت: "بیچاره حاج آقا، بیچاره دخترش، داماد دسته گلش جوون جوون سکته کرد."
بالای منبر یکی دیگر از خاندان واعظین بود، وسط روضه حضرت عباس و آه و زاری یک دفعه یادش آمد مجلس ختم داماد حاج آقاست. فرمودند: "داماد حاج آقا از مریدان اهل بیت بود، از خاکبوسان درگاه آل علی، حتی با این سن کم صاحب کرامت هم بود. با اینکه حاج آقا خیلی اصرار داشتن من چیزی نگم ولی من برای اینکه بدونید چه شخصیت محترمی رو از دست دادیم عرض می کنم که ..." توی اعلامیه جای اسمم زده بودند داماد حاج آقا واعظین. یادم نمی آمد نامم چه بود. رقیه گریه می کرد.
روی صورت تخت بغلی ملافه سفید کشیدند. دکتر گفت: "بنویسید علت مرگ خودکشی با سم،" ولی دایی خودش را حلق آویز کرد، خاله مطمئن بود که به جهنم می رود. مرا شناختند، پامنبری های حاج آقا بودند. نزدیک تهران کنار امام زاده طاهر برای نماز ایستاند.

رضا تا خرتلاق مشروب خورده بود، گفت: "منو ببر امازاده داوود." بردمش، شب بود و راه پیچ در پیچ، دایی می گفت: "قبل از انقلاب مشروب می خوردن و مست و پاتیل می رفتن تا امام زاده، اونجا توبه می کردن و بر می گشتن."
ساعت چهار صبح رسیدیم امام زاده داوود.
 گفت: "برگردیم"
 بیحال و نزار گفتم: "گرفتی ما رو؟"
 گفت: "تو سوته دلان یه جور دیگه بود،امام زاده طاهر خودمون از این بهتره"
خودم را به رضا رساندم. اصرار داشت که هنوز قوام نیامده، باید چهل روز بشود. از داروخانه سم خریدم، در خمره را باز کردم.
رضا گفت: "با ملاقه چوبی خشک از توش وردار و بریز که به بقیه ش گند نخوره، این شکلی فقط بو داره ها، گیرایی نداره، خود دانی؟" بعد با یک ظرف شکلات آمد سمت من، دستش را پس زدم. مزه لوطی خاک بود.
عجب حال خوشی بود، حال بی وزنی.
دایی دست برد لای موهای صاف و یک دست مشکی من و با لبخندی که به سبیلش می آمد گفت: "خوش اومدی. خیلی وقته منتظرتم، پوست کلفتی بودی واسه خودتا، خوب دووم آوردی."
دایی می خندید.
شهرزاد به مادرش می گفت: "مامان، چرا خدا آدم رو یه جوری نیافریده که نمیره؟ مگه آقاجون نمی گه خدا همه چیزش کامله؟" مادرش داد می زند، صورتش سرخ بود، می گوید: "برو از خود آقاجونت بپرس." رقیه زار می زد. چنگ می زد، پدرش را می خواست. شهرزاد از آقاجون پرسید: "آقا جون واسه چی باید برای مردن امام حسین گریه کنیم؟ مگه اون نرفته پیش خدا و پیغمبر و حضرت فاطمه؟ " آقاجون سرخ شد و داد زد: "بیاید اینو ببرید، گرگ زاده عاقبت گرگ شود. من اینو عاقش می کنم."
من خندیدم.

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید
باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم
پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید
آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

                                                        نجمه زارع

 


سیمرغ

$
0
0

تقدیم به ماهان و آموزگارش

خدا را شکر که روز اول مدرسه برف بارید. همه جا سفیدپوش بود و مسیر خانه تا مدرسه پر بود از آدم برفی هایی که بچه ها سر راه ساخته بودند. برف آن هم روز اول مهر حتما هدیه خداوند بود برای من. فقط مخصوص من. با این سرما مجبور بودم کلاه بافتنی سورمه ای و آبی  رو روی سرم بکشم. بیچاره مادربزرگ یک شبه برایم بافت. زیر نور گرد سوز میله های بافتنی اش زیر و رو می شد تا صبح من بی کلاه نمانم. برای این سرطان لعنتی تمام موهایم را تراشیده بودند. حتی ابرو هم نداشتم. اصلا دلم نمی خواست به مدرسه بروم. آخر یک پسر بچه کچل سرطانی را چه کسی قبول می کرد. حالا با این برف و با این کلاه لااقل تا توی کلاس برایم امنیت می آورد.

آقای معلم پای تخته درس می داد. روز اول مدرسه بود. کلاهم را که برداشتم چشم همه به سوی من برگشت.
آقا معلم گفت: "امروز می خواهم داستانی برایتان تعریف کنم. داستانی از شاهنامه."

- سام پهلوان منتظر به دنیا آمدن فرزندش بود. هیچکس جرات نمی کرد به او خبر دهد. تا اینکه یکی از کنیزان خبر برد. به سام خبر داد پسری به دنیا آمده سیمین تن و سیمین مو. کنیز گفت پسرتان اندامش از همین کودکی چونان پهلوانان است و سینه ای فراخ دارد. سام به دیدار فرزند شتافت. اما با دیدن پسری سرخ روی و سپید موی پا پس کشید. ظاهر پسر او را به یاد اهریمن انداخت. پسر را پس زد و گریست.

انگار تمام بیست و هشت همکلاسی ام داشتند مرا مسخره می کردند. لااقل زال پسر سام پهلوان مویی به سر داشت. لااقل سینه اش فراخ بود و اندامش همانند پهلوانان بود. اما من چه؟ بخاری گازسوز کلاس گرما نداشت. لبه پنجره های رو به حیاط برف نشسته بود. برفی به سپیدی موی زال. از گوشه و کنار کلاس صدای خنده می آمد. دو نفری که کنار من روی نیمکت نشسته بودند فاصله شان را بیشتر کردند. سرم گیج می رفت. حالم بد شد.
چشمانم را که باز کردم مادربزرگ را دیدم که حوله خیس روی سرم می گذارد. پاهایم را توی تشت مسی گذاشته بود و می شست. عاقبت زال چه شد؟ شاهنامه جلد چرمی را به زور از سر تاقچه برداشتم. روی تاقچه خانه کنار آینه و شمعدان همیشه سه جلد کتاب بود. یک جلد قرآن که مادر برایش با ترمه کیف دوخته بود. یک جلد حافظ و یک جلد هم شاهنامه.
دنبال داستان زال گشتم.
سام پسر را به کوه قاف برد و او را آنجا رها کرد. باید کوه قاف توی این برف جای سردی باشد. آنهم با سر بی مو. حوصله مدرسه رفتن نداشتم. اینکه بیست و هشت همکلاسی مسخره ات کنند و آقای معلم هم داستان زال را بگوید. سه روز بعد آقای معلم به سراغم آمد. دکتر حرفی از واگیردار بودن سرطان نزده بود. آقای معلم هم سرش مو نداشت.
به زور راهی مدرسه شدم. توی راه آقا معلم باقی داستان زال را تعریف کرد.

-  سیمرغ دانا زال را از کوه قاف به لانه اش برد. مهر زال به دلش افتاد و از او چون فرزندش مراقبت کرد. زال جوانی پهلوان شد. تا روزی سام خواب پسر را دید. از کرده اش پشیمان شد و به دنبال زال رفت.

وارد کلاس شدم. چشمانم خیره ماند. حالا با من و آقای معلم سی نفر توی کلاس بودیم. همه موهایشان را از ته تراشیده بودند. سیمرغ شده بودیم. همه باهم.

تو را نومیدی مباد
آن زمان که
در دل شب
شعله ورند ستارگان
آن زمان که
شبنم سکوت می بارد
شامگاهان
آن زمان که
زراندود می گردد
از تابش خورشید
بامدادان
تو را نومیدی مباد
هرچند جاری شوند
رودخانه ها
از سرشکِ دیدگان
آیا عاشقانه ترین سالها
جاودانه نیستند
در قلب تو ؟
می گریند
و می گریی
چنین باد
آه می کشند
بادها
آنگاه که
تو آه می کشی
زمستان می پاشد
اندوهش را
بر برفها
آنجا که پوشانده اند
زمین را برگها
اما زنده می گردند
دیگر بار
برگها
و  پیوند خورده
سرنوشت تو
در سرنوشت برگها
پس آغاز کن
سفر را
هرچند که
خجسته دل نباشی
اما امید
که هرگز
شکسته دل نباشی

 

                                                امیلی برونته / ترجمه آزاد فرید تربتی

تابوت

$
0
0

توی تابوتم دراز کشیدم و به سقف بالای سرم خیره شدم. این زن من حتی تو این سن و سال ول کن نیست. همینطور مشغول ساختنه. برای چراغهای آویزان از سقف قاب ساخته، واسه تامیلا لونه درست کرده واون سگ پشمالوی سفید هم بعد از لونه دار شدن دیگه بیرون نمیاد، برای کتابها جای کتاب، برای خرت و پرتای تو خونه صندوقچه و حالا برای من یه تابوت سرهم کرده و البته استثنا این یکی رو به سفارش خودم ساخته و صد البته تو این سرزمین واسه هرکاری پارتی داشته باشی بهتره، دقیقا سایز منه و توش اصلا احساس ناراحتی نمی کنم. حتی از اون تخت دونفره ای که توش می خوابیم هم بهتره. فقط الآن تو این لحظات آخری که منتظرم جناب ملک الموت بیاد سراغم نمی دونم چطوری بهش بگم؟ چطوری این راز به سینه مونده رو بعد از اینهمه سال برملا کنم؟

 

پارسال همین موقع ها بود که تو ایوون روی صندلی لهستانی ساخت همسرم نشسته بودم و مشغول لذت بردن از صدای پرنده ها بودم و تنفس عطر نارنج و پرتقال های به درخت مونده، بساط قلیونم رو به راه کرده بودم و خلاصه عیش  وصف ناشدنی برای خودم مهیا کرده بودم. بعد از بازنشستگی اجباری و خلاصی از اون همه کار اداری که به هیچ دردی نمی خورد عطای پایتخت نشینی رو باز هم به اجبار به لقیاش بخشیدیم و راهی این گوشه شدیم تا دم پیری از هوای خوب برخوردار باشیم. سرفه کردنم شروع شد و دیگه قطع نشد. همسرم معتقد بود که مال این قلیون لعنتیه و نظر من این بود که مال هوای پاکه و ریه من بهش عادت نداره. البته بازم به نظر من دلیلش خاک اره و آت آشغالایی که همیشه به خاطر نجاری اون تو هوا پخش بودن هم می تونست باشه.
نمی دونم این کرم نجاری دیگه چی بود که افتاد به جونش و ول هم نکرد. می گفت: "این یکی از آرزوهای کودکیم بود و هیچوقت نتونستم فراموشش کنم ، حالا که اومدیم اینجای پر دار و درخت و یه چهار دیواری اختیاری داریم دلم می خواد نجاری کنم."  الحق و ولانصاف هم کار رو خوب بلد بود و هزار تا چیز واسه خونه خودمون و خونه مادرش و خونه خواهرش ساخت و منم به شیوه معمول مرتب غر زدم. البته غرولند ظاهری والا در باطن راضی بودم.
این سرفه یقه ما رو گرفت و ول نکرد که نکرد، اوایل واسه خودم دارو تجویز کردم، با شربت آویشن و عسل شروع کردم و رسیدم به دیفین هیدرامین کدئین دار، ولی افاقه نکرد. به اجبار راهی دکتر شدم. معاینه و آزمایش و دوباره آزمایش و سه باره آزمایش و عاقبت معلوم شد سرطان دارم و چیزی به آخرای عمرم نمونده. من همیشه منتظر این روز بودم و از هیچ چیز این مردن نمی ترسیدم الا قسمت خاک کردنش، ترجیح می دادم یه روزی تو دریا غرق بشم تا اینکه بخوان بخوابوننم تو یه وجب قبر و بعدش روم خاک بریزن، من بمونم با یه عالمه جک و جونور که می خوان روی بدنم راه برن. فکر کردن بهش هم تنم رو به خارش میندازه.
دو ماه پیش صبح زود از صدای اره و رنده همسرم بیدار شدم و رفتم به اطاقک گوشه حیاط که کارگاه هنرنمایی های اون بود. دیدم همسرم مانتوی پارچه ای قهوه ای رنگش رو به تن کرده و مثلا مشغول به کاره، ولی داشت های های گریه می کرد و اشک و آب دماغ رو با آستینش پاک می کرد. توی کارگاه هم مثل توی خونه تمیز و  مرتب بود. روی دیوار سمت راست با مداد دور ابزارش رو خط کشیده بود که جای هرکدوم مشخص باشه، دو طرف میز کارش هم دوتا گیره بسته بود، خاک اره ها رو هم آخر هر روز جارو می کرد و می ریخت توی نایلون تا بعد توی باغچه بریزدشون. آخه مادرش گفته بود خاک اره بهتر از این کودای شیمیاییه. ماردش معتقد بود میوه با کود شیمیایی نه مزه داره و نه آبدار میشه. فکر کنم تو بچه گی به مادرش هم خاک اره خورونده بودن که تو نود و خورده ای سالگی از من سرحال تر بود. فقط یه کم مزه اش رفته بود. رفتم طرفش و از پشت بغلش کردم. سرم رو چسبوندم به صورتش و گفتم: "عزیزم چرا گریه می کنی؟ مرگ یه شتریه که بالاخره در خونه هر کسی می خوابه." به طرف من برگشت و همونطور که داشت آستینش رو می کشید زیر دماغش گفت: "بعد از مردن تو من باید از این روستا برم، تنهایی که نمی تونم اینجا زندگی کنم." من هم داشت کم کم گریه م می گرفت، گفتم: "بر می گردی شهر خودمون و اونجا پسرامون مرتب بهت سر می زنن و من ایمان دارم که بیشتر از من به تو می رسن." صدای گریه ش بلندتر شد و گفت: "پس کارگاهم رو چیکار کنم؟ بازم آرزوهای کودکیم بر باد میره. باید برگردم و دوباره تو یه لونه موش زندگی کنم."
من تا اون لحظه به مرگ خودم از این منظر نگاه نکرده بودم. حق با اون بود. همونجا یه جرقه ای به ذهنم زد که هم می تونست این دم آخری زنم رو خوشحال کنه و هم من رو از این ترس عذاب آور خوابیدن زیر خاک در کنار انواع حشرات رها کنه. اشکهاش رو با دستام پاک کردم و حسابی در مورد ترسم از خوابیدن زیر خاک بهش توضیح دادم، بعد بهش گفتم: "عزیزم من یه خواهشی ازت دام و امیدوارم این آخرین تقاضای یک محکوم به مرگ رو رد نکنی." با نگاهش سر تا پای من رو بررسی کرد و گفت: "بگو عزیزم." گفتم: "میشه خواهش کنم که برام یه تابوت چوبی بسازی و من رو بعد از مرگم توی تابوت بخوابونی و زیر خاک بذاری؟ اینجوری احساس امنیت بیشتری می کنم. لااقل تا حشره های زیرخاکی چوب رو از بین ببرن منم یه کم متلاشی شدم و خارخاشک نمی گیرم."
خنده به لبانش نشست و خوشحال شد که من بالاخره به این نجاری کردنش روی خوش نشون دادم. با علاقه فراوون قبول کرد. من از عصر همون روز تا همین یک هفته پیش مشغول رتق و فتق امور اداری دفن با تابوت بودم. از مسجد محل گرفته تا فرمانداری شهر و شهرداری استان و معاونت امور دفن و کفن کشوری و ریاست صنف گورکن ها رو زیر پا گذاشتم و عاقبت با کلی زیر میزی و یه عالمه فیش پرداختی قانونی و البته کمک های بی دریغ سازمان مستقل طرفداران دفن با تابوت تونستم اجازه ش رو بگیرم.
با خوشحالی وارد خونه شدم و یکراست رفتم توی کارگاه، در رو باز کردم و دیدم سمت چپ کارگاه کنار میز نقشه کشی همسر محترمم با اون چراغ مطالعه همیشه روشنش چندتایی تخته ام دی اف بزرگ با رنگ های جیغ و فسفری گذاشته. به همسرم گفتم: "عشقم! بالاخره موفق شدم اجازه ش رو بگیرم." برگه مجوز دفن با تابوت رو نشونش دادم. از خوشحالی داشت بال در می آورد. بعد چشماش رو خمار کرد و گفت: "حالا تو حدس بزن من چی برات گرفتم؟" من که دیگه این سرفه م تقریبا مداوم شده بود و صدای زنگوله پای تابوت رو می داد گفتم: "تنها چیزی که من می بینم همین چند تا تخته رنگ و وارنگه." یک دفعه اون حالت پر از اشتیاق از چهره اش زدوده شد و گفت: "اگه تو جوونیت هم اینقدر دقیق بودی و همه تغییر کردن ها رو می دیدی من الآن مجبور نبودم واسه شفاف شدن پوستم اینقدر کرم بمالم به خودم. بس که اونموقع ها به خودم رنگ مالیدم و به دلم موند یه بار بفهمی که چه تغییری کردم." مثل اینکه این حدس درستم بد جوری تو ذوقش خورد. معلوم شد برای اینکه من توی تابوت احساس راحتی بیشتری کنم همسر عزیزتر ار جانم پیش دستی کرده و سفارش ام دی اف دو طرف گلاسه رنگی داده تا تابوتم موقع حمل،  چشم تمام حسودها رو در بیاره.
یه ترمه گل و بته دار قرمز روی موزاییکهای کف کارگاه پهن کرد و به من گفت روی اون بخوابم تا اندازه من رو بگیره و شروع به کار کنه. لبخند پهنی روی لبهاش نشسته بود. مثل بار اولی که دستش رو گرفتم. وقتی متر رو گذاشت بالای سرم به موازات شونه هام دستش رو گرفتم. لبخند محوی روی صورتش نشست.
گفتم: "یادت میاد می گفتی تا عروسی نکنیم حق نداری به من دست بزنی. منم هی غر می زدم که بابا نا سلامتی عقد کردیم. الآن دیگه زن و شوهر حساب می شیم. ولی زیربار نرفتی که نرفتی."
گفت: "آخه بابام گفته بود اگه بفهمم قبل از عروسی بهت دست زده آتیشت می زنم. منم چه می دونستم، فکر می کردم یعنی نباید بهم دست بزنی."
به پهلو چرخیدم و دستش رو بوسیدم.
"توی پارک نشسته بودیم. روی یه نیمکت سفید فلزی که روی گوشه و کنارش می شد فضله پرنده ها رو دید، با یه چادر سفید گلدار اومده بودی و با دستپخت خودت شیش تا شامی درست کرده بودی و با خیار و گوجه دو تا دوتا لای نون لواش پیچیده بودیشون. یه قابلمه رو با پارچه آبی گره زده گذاشته بودی وسطمون که خدایی نکرده گناه نشه. نسیم ملایمی می وزید و من تنم مور مور می شد. صدای جبغ و فریاد بچه ها از زمین بازی چند متر اونطرف تر به گوش می رسید. نفری یه ساندویچ دست ساز تو رو خوردیم و حالا دو نفر بودیم با یه ساندویچ. قرار شد نصفش کنیم، یه ور نون رو تو گرفتی و یه ورش رو دادی به من تا بکشیم و نصف بشه، اما من از این فرصت استفاده کردم و دوتا دستت رو محکم گرفتم، می ترسیدم سرم رو بیارم بالا و به چشمهات نگاه کنم. قرمز شده بودم و صدا از هیچکدوممون در نمیومد. زیرچشمی نگاهت کردم و دیدم لبخند پهنی نشسته روی لبت. بعد از چند لحظه که برای من یه عمر بود دستات رو کشیدی و ساندویچمون نصف شد."
گفتی: "وقتی به خونه برگشتم روم نمی شد تو چشمای پدرم نگاه کنم، انگار بهش خیانت کرده بودم. ولی اون نصفه ساندویچ رو آوردم خونه و شب باهاش روی تشکم خوابیدم. یه عالمه باهاش دردل کردم و بهش گفتم که عاشقشم. هنوز گرمای دستت رو می شد از روش حس کرد. حال عجیبی داشت و تجربه شیرینی بود. صبح که پا شدم دیدم همه زندگیم رو مورچه برداشته. انقدر مورچه دور و روی تشک و پتوم بود که سیاه سیاه شده بود. اصلا فکر نمی کردم یه روزی اونهمه مورچه باهم ببینم. کلی بهت فحش دادم."
دوباره دراز کشیدم تا نیمه راست رو اندازه بگیری، بعد اندازه رو تو یه کاغذ نوشتی و چندتایی خط کشیدی. یاد اولین نامه ای افتادم که بهت نوشتم.
"گاهی توی محله می دیدمت که می ری و میای. مسعود بلبل عاشق سینه چاکت بود و منم چشمام دنبالت بود. من مثلا دیپلمه بودم  و واسه خودم سری تو سرا داشتم. تصمیم گرفتم برات یه نامه عاشقونه بنویسم. هرچی کتاب شعر تو خونه بود بردم تو اطاقم و یه عالمه چیزای خوب سر هم کردم. نمی دونم این بابای خدابیامرزم از کجا بو برد عاشقت شدم. هر کاری کردم روم نشد نامه رو بهت بدم. موند تا وقتی که امیرعلی به دنیا اومد. بعد از زایمان بهت دادم. یادته؟"
گفتی: "وا! مگه میشه یادم بره، هنوزم نگهش داشتم. اتفاقا هر وقت با زنای فامیل دور هم جمع می شدیم یکی از تفریحامون خونده همین نامه تو بود. نامه نبود که، یه سری بیت های مختلف از شاعرای جورواجور بود."
چقدر خوب بود که ما اینهمه عاشق هم بودیم و می تونستیم از این لذت ببریم. حالا می تونستم با خیال راحت بمیرم.
گفتی: "باید ارتفاع رو اندازه بگیرم."
گفتم: "یه کم بلند بگیر که من توش راحت تر باشم."
گفتی: "وا! تو که از ارتفاع می ترسیدی."
گفتم: "مثل اولین باری که رفتیم و سوار اون چرخ و فلک گنده شدیم که تازه توی پارک خرم نصب کرده بودن."
گفتی: "آره، یادته؟"
گفتم: "معلومه که یادمه، اون روز یکی از عاشقانه ترین روزهای زندگیم بود، فلاسک چایی رو پر کردی و رفتیم پارک، زیلو رو پهن کردیم. یه کیسه خیار چنبر خریده بودم. بردم و کل کیسه رو پر از آب کردم و خالی کردم. بعد از سه چهاربار خیارا رو آوردم و پوست کندی و نمک زدیم و خوردیم. انقدر اصرار کردی که رفتم بلیط چرخ و فلک خریدم، هرچی بهت گفتم من می ترسم،سکته می کنم، جوونمرگ میشم. زیربار نرفتی که نرفتی. آخرش هم که اون بالا شاشیدم تو شلوارم و آبروم رفت. تو تمام راه برگشت فلاسک رو گرفته بودم جلوی لکه زرد رنگ شلوارم.
گفتی: "ولی عجب روز خوبی بود، هنوزم وقتی واسه بقیه تعریف می کنم کلی می خندن." ما هم دوتایی کلی خندیدیم.
بعدش گفتی: "خب حالا پاشو دیگه، کار اندازه گیری تموم شد."
یه کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: "من فقط نگرانم"
گفتی: "از چی؟"
گفتم: "آخه اولین باره که داری تابوت میسازی می ترسم مثل اون اولین کت و شلواری بشه که برام دوختی، کتش تا سر زانوم بود و پاچه شلوارش تا مچ پام. منم برای اینکه عاشقت بودم و نمی خواستم دلخور بشی با همون کت و شلوار سورمه ای دوهفته رفتم سرکار. خوب شد مادرت به زبون اومد و گفت چرا لباس دلقکا رو پوشیدم."
گفتی: "خب اگه این تابوتم بد دراومد بهم خبر بده عوضش کنم."

قرار شد فردا کار ساخت تابوت رو شروع کنی و منم تصمیم گرفتم برای اولین بار تو کار نجاری کمکت کنم.
صبح با بوی تخم مرغ نیمرو شده توی کره محلی از رختخواب اومدم بیرون. یه حسن خبر داشتن از مردن اینه که دیگه با خیال راحت می تونی هیچ رژیم غذایی رو رعایت نکنی و یه دل سیر غذای چرب و چیل بخوری.
بعد از خوردن صبحانه حسابی همراه با خامه و شیر پر چرب راهی کارگاه شدیم و برای اولین و احتمالا آخرین بار کمک نجار شدم.
پیژامه چهارخونه مشکی سفیدم رو با یه عرق گیر رکابی پوشیدم و راهی کارگاه شدم. اول حسابی روی میز کار رو براش تمییز کردم. یه تخته ام دی اف سبز رنگ رو باهم گذاشتیم روی میز و اون کارش رو شروع کرد. اره برقی دستی رو روشن کرد و تابوت سازی شروع شد. روی چوب اندازه می زد و با مداد سیاه علامت می ذاشت و بعدش قیژژژژژژژز می بریدیشون و منم تیکه های کوچیک شده چوب رو میذاشتم پایین و تکیه می دادمشون به بخاری هیزمی خاموش.
رنگ سبز رو انتخاب کردم چون زنم عاشق رنگ سبز بود. اون شب هم لباس یه دست سبز پوشیده بود با یقه باز.
"شام مرغ سرخ کرده بودی با سیب زمینی و توی دوغم نعنا ریخته بودی که یه شب خوب باهم داشته باشیم. تازه نشسته بودیم دور سفره که زنگ در رو زدن و تو هم همون ریختی رفتی در رو باز کردی. چشمای صابخونه از دیدن قاچ سینه تو داشت از حدقه در میومد. بعد از رفتنش اولین دعوای زندگیمون رو کردیم و چنان زدم تو گوشت که چند روز درست نمیشنیدی."
همونجور که داشتی به لبه چوبها علامت می زدی تا فارسی برشون کنی گفتی: "من بلا گرفته حواسم به لباسم نبود. خواستم تو از سفره بلند نشی، می خواستم لطف کنم. باورم نمی شد بزنی توی گوشم."
خودمم باور نمی شد، اصلا از این اخلاقا نداشتم. یهویی قاطی کردم. ولی دفعه اول و آخرم بود.
کار بریدن که تموم شد رفت جعبه ابزارش رو آورد و یه سری میخ روی میز ولو کرد. نوک میخ رو با دوتا انگشتت می گرفت و با سه ضرب چکش میخ فرو می رفت. به نظرم خیلی کار ساده ای اومد، سه تا میخ رو کج کردم و کج کج نگاهم کرد. میخ چهارم رو با دقت تمام نگه داشتم و چکش رو کوبیدم روی دست چپم. هوارم به آسمون رفت. دستم رو گرفت توی دستش و یه کم مکیدیش. حلقه ش توی دست چپش برق می زد.
"حالا رعنا سه ساله بود که امیرابراهیم به دنیا اومد. اسم پدر خدابیامرزت رو روش گذاشتیم. از صبح روزی که آوردنت خونه دنبال حلقه م گشتم و پیداش نکردم."
همونجور که داشت دستم رو باند پیچی می کرد گفت: "مادرم گفته بود مردی که حلقه ازدواجش رو دستش نکنه زیر سرش بلند شده. منم دیدم سه تا شیکم زاییدم و از ریخت افتادم فکر کردم حتما خبریه."
"غوغا به پا کردی و یه مدت رفتی پیش مادرت. کلی عجز و لابه کردم تا برگشتی سر خونه و زندگیت. اما حلقه پیدا نشد که نشد."
یه قاب مکعبی بدون سر سبز آماده شده بود. کلا دوست داشت همه چیز چهارگوش باشه، مونده بود در تابوت و پیچ کردن لولاهای مسی رنگی که خریده بود.
"نمی دونم مسعود بلبل بعد از دو سال از کجا پیداش شد. تو محل عربده می زد که تا تو حبس بوده عشقش رو دزدیم. می گفت هر سه تامون رو قیمه قیمه می کنه. مجبور شدیم شبونه اسباب کشی کنیم و از کارم استعفا بدم و بریم جای دیگه."
با پیچ گوشتی دو سو مشغول سفت کردن پیچ بود و گفت: "خیلی روزای بدی بود، بیکاری و محله جدید و بی پولی."
همونطور که داشتم لبه تابوت رو با سمباده صاف می کردم که نره توی جنازه ام و خارش به جونم بیفته گفتم: "ولی تو خانمی کردی و توی اون روزای سخت با زیاد و کم ساختی تا اوضاع خوب شد."
نزدیک غروبه و حالا تابوت حاضر شده،باهم دیگه بلندش می کنیم و می ذاریمش زمین، یک دفعه گوشه تابوت از دست من در رفت با صدای مهیبی گرومپ افتاد زمین. جیغ کشید. صدایی بد تر از کشیده شدن دو فلز رو یهم. رفت و گوشه کارگاه چمباتمه زد. مثل بید می لرزید.
"با ماشین جلویی شاخ به شاخ تصادف کردیم. دوتا پسرا عقب بودن، خونین و مالین پیاده شدن. من با پای شکسته تو رو دیدم که رفتی زیر صندلی و می لرزی. به زور از پنجره با پسرا کشیدیمت بیرون. اما رعنا موند تو ماشین. ماشین یه دفعه منفجر شد و جسم بیهوش رعنا جلوی چشمامون سوخت. تموم جوونیش پرپر شد. تو دیگه سالم نشدی. من بودم و دوتا پسر و کار و بیمارستان روانی. بعد از پنج سال گفتن حالت بهتره اما باید واسه زندگی ببرمت یه شهر خلوت و کم سر و صدا. اونجا نجاری یاد گرفته بودی و هی قاب مکعب می ساختی. پسرا مشغول کار بودن و موندن و من تقاضای بازنشستگی کردم و دار و ندارم رو فروختم و شد این خونه ویلایی و کارگاه تهش و روستا نشین شدیم."
گفتی: "هر صدای مهیبی که میاد جنازه سوخته رعنا میاد جلوی چشمم، نمی تونم فراموش کنم. اصلا مگه فراموش کردنیه؟"
بغلت کردم و آوردمت توی خونه، سالها بود که دیگه اینطوری نشده بود، حالا هم وقتش نبود. قرصاش  رو خورد و خوابید. صبح مثل همیشه سرحال بیدار شد و دوباره رفت توی کارگاه.
من زنگ زدم تا پسرا بیان. واسه تشییع جنازه لازم بود باشن. سرفه ها دیگه امونم رو بریدن. دراز کشیدم توی تابوت و دارم فکر می کنم چطوری بعد از چهل و سه سال زندگی مشترک این راز رو بهش بگم. نفسم دیگه در نمیاد. پیش خودم می گم اصلا چرا باید بهش بگم؟ اینهمه سال ندونستی و حالا موقع تشیع جنازه می بینیش. شاید اصلا جای رعنا قبولش کردی. بهش گفتم تا واسه تشیع جنازه اونم بیاد. قرار شد اون حلقه رو هم بیاره. مادرش قبل از مرگ داده بهش. اصلا تا زنده ام بهش بگم که چی بشه؟ بشه یه داغ دل دیگه روی داغی که رعنا روی دلش گذاشت؟
راه نفسم تنگ تر شد و به خرخر افتادم. عین ماشینی که صفحه کلاژش خرابه باید باید دو سه باری کلاژ رو بگیرم تا دنده عوض بشه. چشمام رو بستم و ... .

 

سوت بلبلی

$
0
0

کنار جاده دست بلند کرد. مینی بوس راه راه سفید و قرمز جلوی پایش ایستاد. سوار شد و به زور خود را لای جمعیت جا داد. خوب آدم های ایستاده را تماشا کرد. بیست دقیقه بیشتر تا رسیدن به پایان خط فرصت نداشت. این بار باید کار را تمام می کرد. در ذهنش تمام راه و چاه هایی را که علی سیاه یادش داده بود دوره کرد. کسی را که می خواست پیدا کرد. زیپ بلوز طوسی رنگش را بالا کشید و هیکل لاغر و استخوانی خود را چپ و راست کرد تا راهی پیدا کند و برسد به زن چاقی که میله بالای سرش را دو دستی چسبیده بود و برق النگوهای طلای روی پوست سفید بیرون مانده از مانتوی شیری رنگش چشم را می زد. جعفر با کمی تلاش به آن زن رسید و بدن خود را به سمتش متمایل کرد. سردی چرم کیف عسلی زن را روی بدنش احساس کرد. زن خیس عرق بود. از گرمای جمعیت بود یا سنگینی کیف؟ برای جعفر مهم نبود. دو دست خود را بالای میله حرکت داد تا به پشت زن رسید و همچون چیزی لزج و چسبناک خود را به زن چسباند. گرمای لذت بخشی به تنش دوید. با ترمز مینی بوس و تکان آدم ها احساس لذت و هیجان بیشتری کرد. حالا می توانست سرش را جلوی علی سیاه بالا بگیرد. سمت راست صورتش سوخت. صدای جیغ زن به آسمان رفت. جای قفل کیف دستی روی صورتش را خونین کرده بود. با پس گردنی و لگد باقی مسافرین تا دم در بدرقه و به بیرون پرتاب شد. ابروهای پرپشت و به هم چسبیده با آن سبیل چندش آور دوران بلوغ و صورت آفتاب سوخته و حالا رگه زخم قیافه ترسناکی از او ساخته بود. با چابکی عرض خیابان را دوید و جلوی سایه دیوار سنگی خانه روبرو ولو شد. حال خوشی داشت و بر خلاف چهره اش از درون احساس رضایت می کرد. احساس بزرگ شدن. احساس خلاف بودن. حس افتخار. افتخار نوچه گی علی سیاه. حتی خوشحال تر از آن روزی بود که برای آخرین بار از مدرسه به خانه بازگشت.

کیف زهوار در رفته اش را پرت کرد گوشه حیاط و سراغ مرغ و خروس ها رفت. صدای عربده پدر محله را برداشته بود. انگار مادر مرض داشت که پدر را سر بساط انگولک کند تا کتک بخورد. در چوبی اطاق با شتاب باز شد و مادر با پای برهنه و روسری بر شانه افتاده به بیرون دوید، پشت سرش پدر آمد با انبری در دست که دیگر یکی از اجزا بدنش به حساب می آمد. از پشت پنجره اطاق ملک تاج و اعظم به منظره کتک خوردن مادر نگاه می کردند. پدر با ضرب آهن انبر به همه فهماند که دیگر پول بابت مدرسه رفتن جعفر نمی دهد. وقتی مادر تو سه کنج حیاط لای برگ های پاییزی تلنبار شده چمباتمه زد و روسری قهوه ای رنگ خودش را کشید روی صورتش و زد زیر گریه معلوم شد که دیگر تسلیم شده است. پدر دستمال یزدی خود را از جیب پیژامه گل و گشادش بیرون کشید و سر و صورت چند روز نتراشیده خود را پاک کرد.  جعفر را گوشه حیاط دید و به سراغش رفت. با اینکه منقل نشینی آقا مرتضی را استخوانی کرده بود اما هنوز وقتی با آن چشمان ورقلمبیده اش که فقط سیاهی داشت به کسی خیره می شد شکارش دچار رخوت می شد و تاب تکان خوردن نمی یافت. تنها نشان به جا مانده از دوران استواریش همین نگاه نافذ بود. گوش جعفر را پیچاند و با فریاد یادآوری کرد که قرار بوده تا سال ششم بیشتر درس نخواند و حالا نه سال است که به اصرار مادر و دگنک عمو به مدرسه می رود.

عمو مصطفی کت سورمه ای اش را از تن درآورد و دوزانو جلوی پدر نشست. چند سالی از پدر کوچک تر بود و مانند تمامی کارمندان منضبط دولتی کت و شلوارش خط اتو داشت. جعفر عاشق موهای فرفری و بورش بود. همکارانش مستر مصطفی صدایش می کردند و به شوخی می گفتند جاسوس انگلیس است. شبیه هیچکدام از عمه ها نبود. تنها شباهتش به پدر  خال گوشتی زیر گوشش بود. پدر گفته بود که پسر شش کلاس سواد داشته باشد بس است. باید پی آب و نان برود که بعد از سربازی بتواند خرج زندگی اش را تامین کند. مادر با همه بی سوادی اش دلش می خواست جعفر درس بخواند. روزی که پدر با آقا سهند سلطانی کشیدند و جای تلخکی و قلقلی، وافوری حال کردند و چای پر رنگ و نبات فراوان نوشیدند و به هپروت رفتند مادر چادر مشکی اش را روی تن نحیفش انداخت و از عمو طلب کمک کرد.
هیچکس از جعفر نپرسید که می خواهد به مدرسه برود یا نه؟ او همین شش سال را هم به زور عمو درس خوانده بود و یک سال هم درجا زده بود. از بچه های خرخوان متنفر بود. از معلم های سرکلاس بدش می آمد. معلم هایی که روی پوست صورتشان جای کتک نبود. همکلاسی هایی که تمرین های درسی را با کمک مادرشان انجام می دادند یک مشت آشغال پر فیس و افاده بودند. مثل همان سرهنگی که یقه پدر را گرفت و خانه نشینش کرد. فقط بلدند حرف بزنند و تا کتک می خورند جلوی دفتر آقای مدیر آویزانند. "آقا اجازه بابامون اومده در مورد جعفر محمدی با شما صحبت کنه."
پدر با عشقی وصف ناپذیر مشغول خواراندن خود بود و گفت: "یالا آقا مصطفی! یادی از ما کردی اخوی؟"
- "چوبکاری نفرمایید آقا داداش. من که همیشه جویای احوال هستم"
- "به دلمون موند یه بارم با داداشمون صفا کنیم. اهل دود که نیستی لااقل بیا یه چایی نبات اعلا برات بریزم"
- "چشم آقا داداش. حالا که سر دماغید یه عرضی داشتم خدمتتون"
آقا مرتضی قوری فلزی سیاه شده را از کنار منقل برداشت و نصف استکان را با چای غلیظ پر کرد. رنگ چای به سیاهی می زد. فکر نوشیدنش هم کام آدم را تلخ می کرد.
- "باز چی شده؟ فقط دوباره شروع نکنی به نصیحت مصیبت"
- "والا من که هرچی وظیفه برادریم بود کردم. شما برای حرفای ما که ارزش قایل نشدی، اما الآن می خواستم در مورد جعفر باهاتون صحبت کنم"
- "باز این زن دهن لق پا شد اومد اونجا جیک و پیک زندگی ما رو ریخت رو داریه"
- "نفرمایید خان داداش. به خدا این ملیحه ..."
- "خوب حالا نمی خواد دوباره واسه من بری بالا منبر. این بچه باید بره یه فن یاد بگیره. یه حرفه که واسه بعد به دردش بخوره."
- "خان داداش اون دوتا دختر رو که سیاه بخت کردی. نه گذاشتی برن درس بخونن و نه اجازه دادی برن بیرون و فکر کردی بالاخره شوهرشون می دی و میرن. این پسره رو دیگه بدبخت نکن"
- نچ آقا مصطفی. نچ! احترام برادریت به جا اما این کره خر باید خرجی در بیاره نه اینکه خرجی بگیره"
مادر لب ورچید و صدا زد: "جعفر واسه چی گوش وایسادی؟ زشته پسر"

چه شد که پدر رضا داد به درس خواندن و حالا چه شده بود که اینچنین برآشفته بود؟ برای جعفر مهم نبود. فقط خوشحال بود که از شر مدرسه و کتاب و مشق و ناظم خلاصی می یابد و می تواند صاحب درآمد شود. دستش توی جیب خودش باشد. گوشش زیر دستان پدر پیچ می خورد اما از ته دل خوشحال بود.

از کنار دیوار بلند شد و قدم زنان به سمت خانه رفت. کنار بقالی دریانی از جیب پشتی شلوارش اسکناسی درآورد و بسته ای سیگار خرید. نخ دور سیگار را باز کرد و سیگاری گوشه لبش گذاشت.
علی سیاه به سمتش آمد. با آن چشمان ریز و ریش تنک بیشتر به افغانی ها شبیه بود. همه کارگرها از او حساب می بردند. ظهرها همه مقداری از غذایشان را برای او می ریختند. بسته سیگارش را دست جعفر داد و گفت: "بازش کن جوجه کارگر." هرکاری کرد نتوانست. ترسیده بود. علی سیاه دستی روی کله با تیغ تراشیده اش کشید و بعد نخ دور پاکت را نشانش داد. یک نخ سیگار درآورد و رفت پشت دستگاه تراش ایستاد و همانطور که پلیسه به اطرافش می پاشید سیگارش را هم کشید. هر وقت سیگار می خواست سوت بلبلی می زد و جعفر برایش روشن می کرد. اوایل سرفه اش می گرفت. کارگرها می گفتند عجیب است اینقدر زود او را تحویل گرفته است.

همانطور که به سمت خانه می رفت انگشتش را روی دیوار خانه ها حرکت می داد. آجر،سیمان،آجر،سیمان،سنگ صااااااف،زبری سیمان سفید، بوی قرمه سبزی، صدای موزیک. حالش از بوی تریاک به هم می خورد. صدای ضجه مادر آزارش می داد. آخرین باری که صدای خواهرانش را شنید کی بود؟ اعظم و ملک تاج بعدا لال شدند یا مادر زاد لال بودند؟ از هر انگشتشان یک هنر می بارید. مثل مادر بودند. خوب می پختند. خوب می دوختند. خوب می شستند. به نظر پدر، از مادر هم  بهتر بودند چون لال بودند.
- "هر چی من می گم سرشون رو می ندازن پایین و صداشون در نمیاد. خوش به حال اون مردی که سایه سرشون بشه. ایشالا"

وقتی پیچید توی کوچه از صدای سگ همسایه سکندری خورد. هربار این اتفاق می افتاد. به صدای سگ عادت نمی کرد.
آقا مرتضی فردای روزی که سیر ملیحه را زد، سیر تریاک کشید و دست جعفر را گرفت و رفتند جلوی تراشکاری آقا سهند. زنگ در را زد. صدای پارس سگ توی کارگاه پدر را به عقب راند. آقا سهند گفت: "نترس استوار، به شما کاری نداره. این سگ به بوی مواد مخدر حساس نیست" و بعد قهقه سر داد. از وقتی که لب مرز سگ ها به جانش افتادند و ارتش بازخریدش کرد از سگ مثل سگ می ترسید. لعنت به آن سرهنگ بی همه چیز. به همراه آقا سهند وارد سوله شدند و از پله های فلزی سمت چپ بالا رفتند. توی دفتر یک میز چوبی دراز بود که آقا سهند از شیشه یک تکه کنارش با آن چشمان نیمه باز کارگرها را زیر نظر داشت. روبروی میز چهارتا مبل راحتی بود. پدر و پسر توی مبل ها فرو رفتند و پدر برای پا منقلی پر و پا قرصش توضیح داد که: "انگار کن بسر خودته، میخوام مرد بار بیاد"
- "آقا مرتضی جان من زنم ندارم چجوری فکر کنم که این مثل پسرمه؟" یکی از آن قهقه های همیشگی اش را سر داد و گفت: "بذار اینجا کار رو شروع کنه، خودش لای این کارگرا مرد میشه"
- "پس تو رو قسم به اون سیبیل بناگوش در رفته ت بگو کار یادش بدن. تا آخر جارو کش نمونه"
- "خیالت راحت سرکار استوار. می سپرمش به این پسره علی. راش میندازه"
دوباره قهقه زد و موهای سینه اش از لای یقه باز پیراهنش بالا و پایین رفت.
از بیمه خبری نبود. برای فرار از دست بازرس وزارت کار در همیشه قفل بود. تکلیف دستمزد هم که معلوم بود، آنقدری بود که پدر از شر خرجی جعفر نجات پیدا کند. تنها آرزوی پدر فقط شوهر کردن دخترانش بود و خلاص.

از جلوی خانه پدری که رد شد سیگار دوم را هم روشن کرد. جلوی میدان آدران با علی سیاه قرار داشت. باید شرح موفقیتش را می داد. علی سیاه خبره این کار بود. خبره مالاندن و چسباندن.
حقوق تراشکار بیشتر بود. با اجازه آقا سهند غروب یکساعت بیشتر می ماند تا علی سیاه تراشکاری یادش دهد. علی سیاه با آن لباس همیشه یک دست سیاهش خیلی کارها بلد بود. اسطوره بود. اگر می تکاندی اش حجم انبوهی سی دی پورنو و عکس سکسی از او می ریخت. علی سیاه خوب پول خرج می کرد. به جعفر قول داده بود که پولدارش کند. آنقدر که بتواند شلوار جین بپوشد و کفش کتانی به پا کند و سیگار خارجی بکشد. باید سوت بلبلی هم یاد می گرفت. "توی میدون همه می دونن سی دی و عکس سوپر رو کسایی می فروشن که زیر لب سوت بلبلی می زنن."
بعد از اتمام آموزش روزانه تراشکاری به پشت سوله می رفتند تا دست و رویشان را بشویند. علی سیاه قرار بود بزرگترین و هیجان انگیزترین تفریح زندگی اش را یادش دهد. گفته بود اگر بتوانی یکبار، فقط یکبار مثل من مینی بوس سواری کنی می شوی وردستم، "اصلا خودت عاشق این تفریح میشی، معتادش میشی. هرکسی جراتش رو نداره، فقط کار مردای با جربزه اس. هر وقت مینی بوس سواری کردی بیا میدون تا باهم سوت بلبلی بزنیم و پول دربیاریم"
به جعفر گفت رو به دیوار سیمانی بایستد و به شره زردرنگ ناودانی خیره شود. انگار در مینی بوس ایستاده است. بعد علی سیاه خود را به کنارش می رساند و کم کم به پشت جعفر می رفت و مثل یک چیز لزج و چسبناک خودش را به او می چسباند. هر روز تمرین می کردند. یکماه بعد جعفر تراشکار شد. حالا باید امتحانش را برای علی پس می داد. جربزه اش را نشان می داد. مرد شدنش را.
آقا مرتضی همیشه سهند خان را نمونه یک مرد با مرام می دانست. هم برای مادر در خانه یکی از بالا شهری ها کار نیمه وقت پیدا کرده بود و هم تریاک خالص پدر را فراهم می کرد. مادر گفت: "از چشم های حیضش بدم میاد."
پدر گفت: "تو سرت رو بنداز پایین چشماشو نبینی."
ملک تاج خواست چیزی بگوید اما لال بود. لال شده بود.

به سمت چپ میدان آدران رفت و کنار در مدرسه ایستاد. مدرسه تعطیل بود ولی توی حیاط تعدای محصل با چهارتا آجر پاره گل کاشته بودند و رد کردن یک توپ پلاستیکی دولایه از میان آجرها نهایت آمال و آرزوهایشان بود.
از مدرسه خاطره خوشی نداشت. خط کش بلند ناظم و یک لنگه پا ایستادن کنار در اتفاق هر روزه اش بود. خانه با بوی انواع مخدرجات پدر جای نفس کشیدن نداشت. توی حیاط هم نمی شد خوب مشق نوشت. ضجه های مادر زیر کمربند و انبر پدر حالش را بد می کرد. همکلاسی ها هم می گفتند پدرانشان، پدرش را آدم فروش می دانند. شریک دزد و رفیق قافله. هیچوقت نفهمید چرا. برایش مهم هم نبود. دیگر مهم نبود.

از سوی دیگر میدان صدای سوت بلبلی آمد. علی سیاه برای نوچه جدیدش دست تکان داد.

و بازهم سالی گذشت (11)

$
0
0

چند سالی است که در این پست آخر سال مروری می کنم تیتروار بر اتفاقات سالی که گذشت (برای دیدن مرور سالهای قبل اینجاکلیک کنید) و امسال هم قصد دارم هرچند کوتاه و به اجمال، اما برای ثبت در خاطر خودم این کار را انجام دهم.

سال کهنه می رود و سالی نو می آید. سالی که اسب می نامندنش و باید سالی باشد پر از نجابت و متانت. چیزی که انگار از زندگی ما سالیان درازیست رخت بربسته است. اخلاق حسنه ای که به همت دولت و با پشتیبانی ملت جای خود را به پررویی گری و گاهی فحاشی سپرده است. سالی که گذشت با امید فراوان همراه بود. با امید به آزادی دلاوران مانده در حصر و بیرون آمدن از تحریم و بسیار امیدهای دیگر اما ... . یاد آن مرد بیچاره ای افتادم که در حرم امام هشتم فریاد می زد: "یکی یکی دعا کنید. پارسال شلوغ کردید من پول لازم داشتم اشتباهی حامله شدم." این قصه پر آب چشم بماند برای بعد و باز هم به امید پای به سال جدید نهیم که این "امید" تنها چیزی است که برایمان مانده و نه چون ریال از ارزش افتاده و نه چون تورم سر به آسمان ساییده.
 
دس نیگردار آ بهار، خاک و گلم مونده هنو
دس پاچم نکن، نیگا: فرش دلم مونده هنو
هنو ایوون چشام گرت و خاکش پاک نشده
خیلی وقته این چشا ابری و نمناک نشده
آدما میگن تو داروی جوونی رو داری
روی زخم دل عاشقا، تو مرهم میذاری
هر کی عاشق می‌شه نور چشم تو پناهشه
اگرم کم بیاره، دست تو تکیه‌گاهشه
آ بهار هر کیو دیدم، بوی پاییز و می‌داد
بوی کوچه‌های تاریک و غم‌انگیز و می‌داد
آبهار، هر کیو دیدم، خنده‌هاش دروغی بود
برق چشم همه‌شون چراغ بی‌فروغی بود
نکنه وقتی میای باز دوباره خواب بمونم
مث یه حباب آواره روی آب بمونم
آبهار یادت باشه وقتی میای، صدام کنی
قربون برق چشات یادت نره نگام کنی
آ بهار چیکار کنم، خاک و گلم مونده هنو
رسیدی پشت در و فرش دلم مونده هنو
                                                           امیر حسین مدرس


سال با مرگ عسل بدیعی هنرپیشه جوان سینما آغاز شد و پس از آن دکتر احمد صدر حاج سید جوادی از بنیان گذاران نهضت آزادی به دیار باقی شتافت. سیداحمد صدرحاج سیدجوادی متولد سوم خرداد ۱۲۹۶ در شهر قزوین بود و تحصیلات خود را در حقوق قضایی و سیاسی پی گرفت و دکترای علوم سیاسی خود را از فرانسه گرفته بود.او فعالیت سیاسی خود را در بحبوحه سالهای ملی شدن صنعت نفت آغاز کرد و پس از کودتای ۲۸ مرداد، به دعوت آیت الله زنجانی به نهضت مقاومت ملی پیوست و در سال ۱۳۴۰ جزو بنیانگذاران اصلی نهضت آزادی ایران محسوب می‌شد، اما به خاطر اشتغال به قضاوت امضای او در بیانیه تاسیس این حزب قرار نگرفت.
صدر حاج سیدجوادی در هنگامی که دولت دکتر امینی به سمت دادستان تهران انتخاب شد و بعد از بازداشت اعضای نهضت آزادی در بهمن ۱۳۴۱ مسئولیت اجرایی نهضت را بر عهده داشت. او پس از بازنشستگی، پروانه وکالت گرفت و به عنوان رییس کانون وکلا انتخاب شد اما با مخالفت مستقیم پادشاه ایران با ریاست او بر کانون وکلا، این انتخابات باطل شد و داماد دکتر مصدق به جای او انتخاب شد. در بحبوحه انقلاب او یکی از فعال‌ترین چهره‌ها در سازماندهی پشت پرده انقلاب بود و مسئولیت تماس با نیروهای فعال در خارج از کشور بر عهده او بود و در بحبوحه پیروزی انقلاب به عضویت شورای انقلاب درآمد. او سمت‌هایی نظیر وزارت کشور و وزارت دادگستری را در دولت موقت برعهده داشت.
پس از انقلاب صدرحاج سیدجوادی به عضویت کابینه مهندس بازرگان انتخاب شد و در تدوین پیش نویس قانون اساسی نقش برجسته‌ای برعهده داشت. او همراه با مهندس بازرگان از سمت خود استعفا داد و در مجلس اول از طرف مردم قزوین به نمایندگی انتخاب شد و با فراکسیون اقلیت مجلس همراه بود.
او از سال ۱۳۶۰ همکاری خود را با دایره المعارف تشیع آغاز کرد و از سال ۱۳۶۲ سرپرستی این مجموعه را بر عهده داشت و ۱۴ جلد از این مجموعه زیر سرپرستی او تا کنون منتشر شده است. این دانشنامه در سال ۱۳۸۲ به عنوان «کتاب سال» شناخته شد و سوی وزیر وقت ارشاد مورد تقدیر قرار گرفت.

پنجاه و هشت گردشگر ایرانی با یک پرواز چارتر تحت تدابیر شدید امنیتی برای اولین بار وارد مصر شدند. حدود بیست امام زمان جعلی دستگیر شدند و برمه برای اولین بار بعد از پنجاه سال اجاره انتشار روزنامه خصوصی را صادر کرد. بندگان خدا نمی دانند چه دامی برایشان پهن شده است. ما که با روزنامه خصوصی فقط یاد زندان و تعطیلی می افتیم.
مارگارت تاچر نخست وزیر تاثیرگذار دوران جنگ سرد انگلیس در گذشت و باز در بهار زلزله بخشی از خاک ایران را ویران کرد. زلزله شش و یک دهم ریشتری شهر کاکی بوشهر را ویران کرد و ده ها تن از هموطنان عزیرمان را زیر خاک مدفون کرد.

ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار ٬
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟
اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیروز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی برین دره غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشا گه پرواز ببر
آه بشتاب
که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خون بار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده من ...

                                   ه.الف.سایه

بزرگترین زلزله نیم قرن اخیر ایارن با شدت هفت و شش دهم ریشتر سراوان را لرزاند اما چون منطقه زلزله مسکونی نبود کشته نداشت.
انفجار یک بمب در میان تماشاگران دوی ماراتن بوستون سه کشته و هفده زخمی بر جای گذاست و سعدی افشار بازیگر طنز تاتر از صحنه جهان بیرون رفت.

سعدالله رحمت خواه، معروف به سعدی افشار، بازیگر سرشناس نمایش های روحوضی بود. وی بازمانده بازیگران نسل سیاه‌باز در نمایش های روحوضی در ایران بود و برای نخستین بار در سال ۱۳۳۰ به روی صحنه رفته بود. در ایران بیشتر مردم آقای افشار را با بازی در نقش سیاه در نمایش های سیاه بازی می شناسند. آقای سعدی افشار متولد ۱۳۱۳ بود و و تا ششم ابتدایی درس خوانده بود. او با گرفتن نقشی کوچک در تئاتری از اسماعیل مهرتاش وارد تئاتر حرفه ای شد و با چندین سیاه‌باز معروف تئاترهای لاله زار از جمله مهدی مصری، حسین یوسفی، ذبیح الله ماهری و رضا عربزاده همکاری داشت. سعدی افشار با پایه گذاری یک گروه تئاتری، مدتها در سالن تئاتر نصر به هنرنمایی پرداخت.

 

محمود مرتضایی فر مجری نماز جمعه و مبدع تکبیر بعد از نماز به رحمت خدا رفت. برای او نام با مسمای وزیر شعار را برگزیده بودند. سر آلکس فرگوسن مربی افسانه ای منچستر یونایتد پس از بیست و شش سال از این سمت خداحافظی کرد. فرگوسن همواره با آدامس بزرگی که در دهان داشت روی نیمکت مربیگری می نشست و آخرین آدامس جویده شده او به موزه منچستر سپرده شد. زلزله شش و یک دهم ریشتری بشاگرد یک کشته داد و شهر مور در ایالت اوکلاهاما در اثر طوفانی به سرعت سیصد و هشتاد کیلومتر در ساعت ویران شد. این حادثه صدها کشته و مجروح بر جای گذاشت.

چاپ عکس عزت الله انتظامی پدر سینمای ایران در کنار اسفندیار رحیم مشایی و محمود احمدی نژاد برای ثبت نام در انتخابات صدای آقای بازیگر را درآورد و وی رنجنامه ای به رشته تحریر درآورد. آنقدر دلم به حال این هنرمند با سابقه و توانمند کشور سوخت که بهتر دیدم رنجنامه اش را کامل اینجا بیاورم تا شاید ادای دینی کرده باشم به مش حسن.

پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم ...
برای مردم سرزمینم ... 
من عزت‌الله انتظامی هستم 

شنبه ۲۱ اردی‌بهشت ماه ۱۳۹۲ ساعت ۳ بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند "آماده باشید ماشین می‌آید دنبالتان" خوشحال شدم. ماه‌ها برای ثبت بنیاد دویده بودم. چند روز قبل از مراسمِ اعطای نشانِ درجه یک هنری در بهمن ماه ۱۳۹۱ (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. 

آنجا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرای مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار... مدتی گذشت... نتیجه ای حاصل نشد. ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت "بله ایشان آمدند." حرکت کردیم. راننده چراغِ گردانِ قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان ها را طی می کرد و شخص بی سیم به دست هم مرتب خبر می داد که ما کجا هستیم و کی می‌رسیم. 

من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می برند! نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی‌سیم شماره، رنگِ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود. دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتی برای آقای بی سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت "چیزی نیست. انشاالله همین امروز تمام می‌شود." 
ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد. شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم. آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می شد... دوندگی هایم به نتیجه می‌رسید و نگرانی هایم رفع میشد... "بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی"... ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم... گلدسته های مسجد نور... ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! 

همه جا پر از پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت. به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند... به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده‌ای دیگر، همه آنجا بودند. 

مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تو در تو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم... مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم. به هرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر از سر و صدا و آدم‌های جور واجور بود... کمی گذشت... درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. 

صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند. جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت "چی شده؟ یه خرده شاد باشین! " من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من باز همان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت "امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم..." 

مردم سرزمینم! 

من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام... همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام... برای شما من همیشه همان عزتم... بچه ای از سنگلج... . 

بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم... آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم ... . 

پروردگارا مرا با آبرو بمیران 

عزت‌اله انتظامی 
جمعه، ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۲ - تهران
                       
چقدر دلم هوس این شعر امیر حسین مدرس را کرد آن روزی که این رنجنامه را خواندم. روزی که با مش حسن تاریخ سینما طوری رفتار کردند که انگار او مش حسن نیست. گاو مش حسنه.

نه تنها از دو چشم سحربارت شور می ریزد
که از تسبیح دستت دانه ماهور می ریزد
نیازی نیست حرفی یا حدیثی بر زبان آری
نگاهت، از زبان‌های جهان، دستور، می‌ریزد
پریشان کن شبم را با سرانگشتی که می‌دانی
پریشانی، غرورِ سرکشم را دور می‌ریزد
بیا و مشتِ اسپندی بپاش امشب بر این آتش
که از چنگِ زمانه هر نفَس کافور می‌ریزد
سکوت، آوازِ مقبولی‌ست بی‌شک در چنان جایی
که از هُرمِ نفَس‌ها شعله‌ی تنبور می‌ریزد
بیا آغوش بگشا بغضِ مستِ بی‌محابا را
کنون کز عطرِ تاکِ گیسویت انگور می‌ریزد

زهرا نعمتی دارنده مدال تیراندازی پارا المپیک برترین ورزشمار زن جهان شد. یکهزار و یکصد و بیست و هفت تن در اثر فرو ریختن یک ساختمان هشت طبقه در داکا جان باختند. آیت الله طاهری امام جمعه اصلاح طلب اصفهان در گذشت و هفتاد و شش کشته و زخمی حاصل انفجاری در عراق بود برای ایرانی ها.
شهردار پاریس مدال ورمی را به فرهادی اهدا کرد و مردم استانبول به بهانه تغییر کاربری یک پارک به پاساژ توسط اردوغان شهر را صحنه تظاهراتی کردند که تا چند وقت دامن ترکیه را گرفته بود.
 حجت الاسلام اعلم الهدی فرمودند: "هرکس در انتخابات شرکت نکند به جهنم می رود." و روحانی با هجده میلیون و اندکی رییس جمهور ایران شد و جنبش سبز تکان کوچکی خورد. روحانی یک کلید را نماد خود قرار داد و به رنگ بنفش اقتدا کرد.



بیرئمون کیمورا پیرترین فرد در قید حیات اهل ژاپن در صدو شانزده سال و پنجاه و چهار روزگی به مرگ طبیعی جهان بافی را ترک کرد تا این عنوان به یک ژاپنی دیگر به نام میسائو اکاوا با صد و پانزده سال و نود و نه روز برسد.

افشای شنود تلفن شهروندان توسط دولت آمریکا رسوایی به بار آورد و کارلوس منم رییس جمهور پیشین آرژانتین به جرم قاچاق اسلحه به کرواسی و اکوادور در زمان ریاستش به هفت سال حبس محکوم شد و جلیل شهناز درگذشت.
جلیل شهناز در اول خرداد سال ۱۳۰۰ در اصفهان به دنیا آمد. شعبان خان پدر جلیل شهناز علاوه بر تار که ساز اختصاصی او بود، سه‌تار و سنتور هم می‌نواخت. جلیل شهناز از بزرگ‌ترین و سرشناس‌ترین نوازندگان تار و سه تار سدهٔ اخیر در ایران است که توانست با  استفاده از تکنیک‌های برجسته در شیوه تارنوازی بسیاری از ردیف‌های موسیقی سنتی ایران را با تار بنوازد که از جمله آن‌ها نواختن در مایه دشتی و دشتستانی است.
جلیل شهناز، از کودکی به موسیقی علاقه‌مند شد و نواختن تار را در نزد عبدالحسین شهنازی و برادر بزرگ خود حسین شهناز که به خوبی ساز می‌نواخت، آغاز کرد. پشتکار زیاد و استعداد شگرف جلیل به حدی بود که در سنین جوانی از نوازندگان خوب اصفهان شد.
شهناز، در جوانی با حسین کسایی نوازنده مشهور نی  آشنا شد که این آشنایی آغاز همکاری بلندمدت آن دو بود. جلیل شهناز از سال ۱۳۲۴، در تهران ساکن شد و با رادیو تهران شروع به کار کرد و در بسیاری از برنامه‌ها به عنوان تک‌نواز شرکت کرد.
این نوازنده تار در طول زندگی هنری خود با هنرمندان والای کشور از جمله فرامرز پایور، حبیب الله بدیعی، پرویز یاحقی، همایون خرم، علی تجویدی، منصور صارمی، رضا ورزنده، امیر ناصر افتتاح، جهانگیر ملک، اسدالله ملک، حسن کسائی، محمد موسوی، تاج اصفهانی، ادیب خوانساری، محمودی خوانساری، عبدالوهاب شهیدی، اکبر گلپایگانی، حسین خواجه امیری و محمد رضا شجریان همکاری داشته‌است. شهناز در سال ۱۳۸۳ به عنوان چهره ماندگار هنر و موسیقی برگزیده شد. همچنین در ۲۷ تیر سال ۱۳۸۳، مدرک درجه یک هنری (معادل دکترا) برای تجلیل از یک عمر فعالیت هنری به جلیل شهناز اهدا شد.

شبکه دولتی  ای.آر.تی یونان بعد از پنجاه و هفت سال فعالیت به دلیل تصویب قانون اقتصاد ریاضتی تعطیل شد. نکته جالب توجه پخش آخرین خبر توسط این شبکه تعطیلی خودش بود. فهیمه رحیمی نویسنده رمان های عامه پسند در شصت و یک سالگی از این جهان چشم فرو بست و تیم ملی فوتبال ایران با برد یک بر صفر کره جنوبی در خاک کره به جام جهانی دوهزار و چهارده برزیل راه یافت.
افشین اسانلو فعال سیاسی زندانی به علت سکته قلبی در زندان رجایی شهر به رحمت خدا رفت و تظاهرات بی سابقه مردم برزیل طی یک دهه اخیر و در حاشیه برگزاری مسابقه کنفدراسیون ها رییس جمهور برزیل را وادار به واکنش کرد تا بگوید: "صدای مردم را شنیدم، اصلاحات می کنیم."



دیوان محاسبات طی گزارشی اعلام کرد دولت احمدی نژاد نه میلیارد دلار برداشت غیرقانونی داشته است. غلام حسین الهام فرمودند احمدی نژاد در رجعتی دیگر با امام عصر(عج) حکومت مطلوب را پی خواهد گرفت و برلوسکونی نخست وزیر پیشین ایتالیا به جرم رابطه جنسی و سوء استفاده مالی به هفت سال حبس و ممنوعیت فعالیت سیاسی محکوم شد.
خلیفه آل تانی امیر شصت و یک ساله قطر که هجده سال پیش با کودتا بر علیه پدرش حکومت را تصاحب کرده بود به نفع پسرش تمیم کناره گیری کرد. اسنودن در افشاگری جدید خود گفت: "آمریکا مکالمات سفارتخانه  کشورهای متحد خود نیز شنود می کند." و ملکه فوزیه همسر اول محمدرضا شاه پهلوی در نود و سالگی در اسکندریه مصر در گذشت. فوزیه بنت فواد شاهزاده مصری در سال هزار و سیصد و هفده با شاهزاده پهلوی ازدواج کرد که خیلی زود به طلاق انجامید.

حکم قاضی مرتضوی به دلیل جنایات کهریزک اعلام شد: "دویست هزار تومان جریمه نقدی!"

سه کوهنورد جوان ایرانی قله هیمالیا را فتح کردند و در راه بازگشت تا ابد گم شدند. محمد مرسی رییس جمهور مصر توسط ارتش بازداشت شد و تظاهرات اخوان المسلمین با آتش مستقیم ارتش پنجاه و یک کشته بر جای گذاشت. جعفر پناهی به عضویت آکادمی اسکار درآمد.
وزرای آموزش و پرورش، علوم و ورزش رای اعتماد مجلس را نگرفتند. یک کشتی مسافربری فیلیپینی با برخورد به یک کشتی دیگر دویست نفر را به کام مرگ فرستاد. احمد مسجد جامعی رییس شورای شهر شد. احمدی نژاد پس از آنکه معلوم شد در روزهای پایانی دولتش شانزده میلیارد تومان برای تاسیس دانشگاهش برداشته آن را به صندوق بازگرداند.
لیگ امارات به نام خلیج عربی تغییر نام داد. مدیرعامل شرکت واحد توسط کارمند سی و هشت ساله اخراجی به گروگان گرفته شد. در اثر ترکیدگی لاستیک اتوبوس و ورود آن به لاین مخالف چهل وچهار تن کشته و سی و نه نفر مجروح شدند. کامران دانشجو از ریاست دانشگاه آزاد عزل شد. کشتی آزاد ایران بعد از چهل  هشت سال، خارج از خانه قهرمان جهان شد. عیسی سحر خیز و نسرین ستوده و تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی آزاد شدند.

رهبر ایران: "در برابر دیپلماسی غرب نرمش قهرمانانه می کنیم."

گروگان گیری در نایروبی کنیا هفتاد و پنج کشته بر جای گذاشت. انفجاری انتحاری در مجاورت کلیسایی در پاکستان دویست کشته و مجروح داد و اولین تماس تلفنی بین دو رییس جمهور ایران و آمریکا توسط اوباما و روحانی رخ داد.
مجسمه حافظ دو روز پس از نصب در میدان کوروش اهواز به سرقت رفت. در یکی از خیابان های شهرک غرب به دلیل گود برداری حفره چهل متری ایجاد شد. فاطمه معتمد آریا برنده جایزه معتبر فرانسوی هانری لانگ لوا شد و والیبال ایران مقتدرانه قهرمانی آسیا را به دست آورد. این تیم در لیگ جهانی هم شگفتی ساز شد.

حاج منصور ارضی در دعای عرفه: "خدایا هاشمی را بکش."

دولت به بخش خصوصی یکصد و هشتاد و سه هزار میلیارد بدهکار است. مرد اعدامی بعد از بیست و چهار ساعت در سردخانه زنده شد و بحث حقوقی برای اعدام مجددش بالا گرفت. چهارده مرزبان در درگیریهای مرز جنوبی در سراوان کشته شدند و در روز عید غدیر دختران موسوی را کتک زدند.
معاون وزیر صنایع با دو گلوله به قتل رسید. موسی قلعه نو دادستان عمومی و انقلاب زابل ترور شد. یک سال و نیم حبس پگاه آهنگرانی بازیگر جوان سینما تایید شد. روزنامه بهار بازهم توقیف شد. حبیب الله عسگری اولادی از اعضا حزب موتلفه در هشتاد و دو سالگی در گذشت.
ده هزار نفر در طوفان سهمگین فیلیپین کشته شدند. فوتبال ساحلی ایران در جام بین قاره ای امارات قهرمان شد. دوریس لیسینگ برنده نوبل ادبیات در نود و چهار سالگی چشم از جهان فروبست و رمان زوال کلنل اثر محمود دولت آبادی برنده جایزه یان میخالسکی شد. این رمان هنوز در ایران مجوز چاپ ندارد.
توافق ایارن با گروه پنج بعلاوه یک در ژنف و داستان دنباله داری که تا آخر سال ادامه یافت. تندروهای داخلی صحبت از نارو زدن آمرکا کردند و تندروهای آمرکایی بر طبل جنگ کوفتند و ما هم این میان هر چه کردیم نفهمیدیم کی به کیست.

انفجار تروریستی مقابل در سفارت ایران در بیروت منجر به مرگ بیست و چند نفر شد. احمدی نژاد به دادگاه احضار شد و نیامد. نفر دوم کره شمالی و شوهر عمه صاحب کره به جرم خیانت به قفس سگ های گرسنه انداخته شد. علی اکبری کشتی گیر طلایی ایران با دوپینگ مجدد مادام العمر محروم شد. پیتر اتول بازیگر لورنس عربستان در هشتاد و یک سالگی در گذشت و نلسون ماندلا اسطوره مبارزه با نژاد پرستی در نود و پنج سالگی چشم از جهان فرو بست. ماندلا اولین رئیس جمهوری سیاه پوست آفریقای جنوبی بود که از سال ۱۹۹۴ به مدت ۵ سال این سمت را بر عهده داشت و بسیاری او را پدر آفریقای جنوبی می‌دانند. رهبر پیشین آفریقای جنوبی، علیه آپارتاید (یا حاکمیت اقلیت سفید بر کشور) مبارزه کرد و در سال ۱۹۹۳ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.
نلسون ماندلا، که مدت ۲۷ سال زندانی بود، نقش برجسته ای در برقراری صلح در سایر مناقشات به عهده داشت. ماندلا در ماه‌های اخیر چندین بار به دلیل مشکلات جسمانی در بیمارستان بستری شده بود. او در دهه هشتاد، زمانی که زندانی شده بود، دچار بیماری سل شد.نلسون ماندلا علیرغم حبس طولانی مدت، دشمنان سابق خود را بخشید و به عنوان رییس جمهوری وقت از تمام نژادها خواست برای دستیابی به آشتی ملی همکاری کنند.

مادر و همسر پیمان معارفی زندانی سیاسی تبعیدی به مسجد سلیمان در راه بازگشت از ملاقات در اثر سانحه تصادف به ابدیت پیوستند. میخائیل کلاشنکف سازنده تفنگ کلاشینکف در نود و چهار سالگی در گذشت. بابک زنجانی میلیاردر دستگیر شد. جایزه بهترین آلبوم ورد میوزیک از یوس منتقدین آلمانی به آلبوم مشترک کیهان کلهر و اردال تعلق گرفت. ایران در جام جهانی با آرژانتین همگروه شد و صفحه لیونل مسی و مجری قزعه کشی پر شد از انواع و اقسام فحش های خواهر و مادری که هموطنان غیور و با پرنسیب ما نصیبشان کردند و شرمسارمان نمودند و اوزه بیو فوتبالیست سیاه چرده پرتغالی در هفتاد و یک سالگی چشم ز جهان فرو بست. اوزه بیو ملقب به پلنگ سیاه بود.

محمود کریمی یکی از مداحان کشور در خیابان اقدام به کشیدن اسلحه نمود و دو گلوله به سمت یک ماشین شلیک کرد. حسین یوسف زمانی آهنگساز و نوازنده ویولون ترک زندگی گفت. آریل شارون نخست وزیر پیشین اسرائیل ریق رحمت را سر کشید و انفجار در فیلمبرداری فیلم معراجی ها به کارگردانی مسعود ده نمکی پنج را را به دیار عدم فرستاد.

در آتش سوزی خیابان جمهموری دو زن خود را به پایین پرتاب کردند. نردبان ماشین آتش سوزی باز نشد تا این فاجعه به بار بیاید. خانم ابتکار از خود ابتکار به خرج دادند و فرمودند: "به دلیل آلودگی هوای تهران، تهران را ترک کنید." یاسمین فهیمی دبیر کل حزب کهن سوسیال دموکرات آلمان شد. ناصر میناچی اولین وزیر ارشاد دولت موقت و از بنیان گذاران حسینه ارشاد درگذشت.
یک معلم مریوانی به همراه شاگردانش سر خود را تراشیدند تا با تنها دانش آموز سرطانی کلاس احساس همدردی کنند. فیلیپ سیمور هافمن بازیگر چهل و شش ساله هالیوودی درگذشت. شوماخر راننده توانمند فرمول یک در سانحه اسکی به کما فرو رفت. سبد کالای روحانی با صف های طویل و درگیری حادثه آفرین شد. پنج سرباز وظیفه لب مرز به گروگان گرفته شدند. معترضین اکراین آنقدر در خیابان ماندند تا رییس جمهور فرار کرد و هفته نامه آسمان روزنامه شد و سپس توقیف شد.

 

کاترین اشتون به ایران آمد و در حاشیه سفرش سری به مادر ستار بهشتی و نرگس محمدی زد تا حاشیه ساز شود. هواپیمای حامل مسافر در راه چین ناپدید شد و اکراین باعث رودررویی آمریکا و روسیه شد.

سال به پایان رسید و اینچنین مرور سال بیشتر به مرگ بزرگان و سرشناسان معطوف می شود و به حتم در این سال هم بسیار به دنیا آمدند کسانی که در سالهای آتی به شهرت می رسند و کاری می کنند. کاش برسد روزی که جهانی داشته باشیم بدون جنگ، بدون ترور، بدون خشونت و بدون تعرض به فضای خصوصی یکدیگر. کاش یاد بگیریم در کنار هم با مهربانی زندگی کنیم بدون دخالت در نوع پوشش، مذهب و تفکر.
کاش سالی بیاید که یاد بگیریم خوب فکر کنیم تا بتوانیم خوب زندگی کنیم.

از دل پرخون بلبل کی خبر دارد بهار                        
هر طرف چون لاله صد خونین جگر دارد بهار
از قماش پیرهن، غافل ز یوسف گشته اند                
شکوه ها از مردم کوته نظر دارد بهار
خواب آسایش کجا آید به چشم سیمتن                  
همچو بوی گل، عزیزی در سفر دارد بهار
از برای موشگافان در رگ هر سنبلی                       
معنی پیچیده چون موی کمر دارد بهار
هر زبان سبزه او ترجمان دیگری است                      
از خمیر خاکیان، یکسر خبر دارد بهار
ناله بلبل کجا از خواب بیدارش کند              
بالش نرمی که از گل، زیر سر دارد بهار
بسکه می نالد ز شوق عالم بالا به خود                  
خاک را نزدیک شد از جای بر دارد بهار

                                                صائب تبریزی

 

سال نو مبارک

                                   

بوی بهار

$
0
0

روزنامه روی جعبه چوبی کنار تراس خانه را با دقت کنار زد و شروع کرد به گشتن. از لا به لای سیب های سرخ توی جعبه پنج تا سیب برداشت. سیب هایی که همه جایشان سرخ بود. بدون کرم خوردگی و لک و پیس. یک دست و صاف. ننه برا همه چیز وسواس داشت. سیب ها را با دستمال نمدار خوب برق انداخت. مثل آینه شدند. سیب ها را مرتب توی کاسه سفالی آبی رنگ چید و گذاشتشان رو ی ترمه بته جقه داری که روی میز کوتاه چوبی را پوشانده بود. از کنار پنجره دوتا ظرف سبزه را که سبز کرده بود دو طرف آینه بزرگ نقره کاری شده گذاشت. یکی گندم و یکی عدس. دست کرد توی کاسه آب زیر سماور و با دست چروکیده اش روی سبزه ها آب پاشید. یک شاخه سنبل توی گلدان قهوه ای با حاشیه طلایی را پشت کاسه سیب ها گذاشت و چهارتا پیاله سفالی هم شکل کاسه سیب ها را فوت کرد و به تراس رفت. سمنو را باید حتما خودش می پخت. با تمام فرسودگی و پیری اش تا صبح سمنو را هم زده بود. می گفت: "سمنو رو اگه خودت هم نزنی برکت نداره. البته بهتره همه بچه ها باشن هر کی اندازه خودش هم بزنه ولی امون از این زمون. امون." یکی از پیاله ها را پر از سمنو کرد. برای پیاله دوم دست کرد توی جیب جلیقه رنگ و وارنگ تنش و یک مشت سنجد ریخت توی پیاله. "سنجد هوش رو زیاد می کنه. مفیده واسه حال من." توی پیاله سوم دو تا گل سیر از سیرهای نخ شده به دیوار رو کند و اون ها رو مرتب چید روی ترمه. دوباره به تراس بازگشت و کش دور نایلون روی خمره گلی را باز کرد و یک ملاقه سرکه ریخت توی پیاله چهارم و هفت سینش کامل شد.
از روی تاقچه یک بسته مخمل سبز برداشت و قرآن را از داخلش بیرون کشید. کتاب را بوسید و باز کرد. اسکناس های تا نخورده را شمرد: "محمد، یاسین، آنیتا، فریبا و بچه ممدعلی." اسم بچه محمد علی یادش نمی ماند که نمی ماند.
رفت سراغ گاز سه شعله و با دستگیره کاسه روحی را از رویش برداشت و گذاشت روی تشک کنار گاز، تخم مرغ ها با پوست پیاز جوشیده بودند و رنگشان پوست پیازی شده بود. تخم مرغ های رنگی را هم توی کاسه سفالی آبی رنگ دیگری چید و گذاشت سر سفره هفت سین.
خانه اش را خوب جارو و پارو کرده بود. هم آشپزخانه و تراس را تمییز کرده بود و هم اطاق را. روی جاجیم پهن شده روی زمین نشست و تکیه داد به رختخواب های روی هم چیده شده که با یک ملافه به رنگ برف رویشان را پوشانده بود. منتظر نوروز شد. منتظر بهار. منتظر زنگ در. منتظر بچه ها و نوه ها.

ابراهیم

$
0
0

خواب بر چشمان خیس از اشکش حرام شده بود. اصلا خواب دنیای را چه سود؟ خواب باید ابدی باشد تا به روح و روان سرگردان بچسبد. خوابی که پر از خواب دیدن باشد، پر از هراس، پر از رویا خواب نیست. از بیداری سخت تر است.
آنقدر با دستمال بینی اش را مالانده بود که همرنگ سرخی چشمانش شده بود. دیگر راهی برایش نمانده بود. هرچند هنوز هم به این راه آخر ایمان نداشت. شاید قدم نهادن در بیراهه بود. ولی چاره دیگری نبود. اگر هم بود به عقلش نمی رسید. با دستان مادرانه موهای مریم را روی بالش نوازش کرد. زیر نور مهتاب تابیده شده از پنجره سیر دخترکش را تماشا کرد. مریم معصومانه به خواب رفته بود و سینه های جوانش بالا و پایین می رفت. خیالش راحت شد که چندتایی قرص خواب تنها خوابش را عمیق تر کرده است. شنیده بود قرص خواب خورده را می توان تا چند ساعت بعد تر هم نجات داد. در اطاق را نیمه باز کرد. از لای در رد شد . پاورچین پاورچین از جلوی مبل رد شد. ابراهیم مثل شبهایی که در خانه بود با دهان باز جلوی تلویزیون به خواب رفته بود. خوابی خوش. خرناس هم می کشید. به آشپزخانه رفت و از کشوی سوم یک جعبه چوبی خوش رنگ را بیرون کشید. در جعبه را باز کرد و چاقوی خوش دست تیغه آلمانی را بیرون کشید. چاقویی که هیچوقت دلش نیامد استفاده کند. برای جهاز مریم کنار گذاشته بود. هدیه کاوشگران موبور بود.
خبر در روستا پیچید. موبور ها آمده اند اطراف امام زاده را بکنند و کارگر می خواهند. هم مزد خوبی می دهند و هم نهار. پدر دستان پهنی داشت. برای کار او را بردند. صبح ها بعد از نماز وانت آبی رنگ می آمد و فعله ها را سوار می کرد و غروب بعد از نماز آنها را می آورد. پدر پر از خاک بود. می گفت: "چندتا آقا مهندس ایرانی هم بینشون هست، از توی خاک ظرف و ظروف شکسته در میارن و خوشحال می شن. والا ما که سر از کار این اجنبی ها در نمیاریم." شش ماهه همه جا را شخم زدند و رفتند. پول خوبی هم دادند. روز آخر یکی از این موبورها یک جعبه چوبی به پدر هدیه داد. مادر تا چاقو را دید گفت: "این باشه واسه جهاز سهیلا."
جعبه چوبی را زیر بغل زد و از جلوی ابراهیم رد شد. پیاله ماست و خیار را از روی دسته مبل برداشت و مابقی خرت و پرت ها را هم از کف زمین جمع کرد و به کناری هل داد. دوست نداشت دوباره تمام خانه را آب بکشد. نمی فهمید راز این نماز خواندن ابراهیم چه بود؟ از کارهای خودش به لب ترک خورده اش خنده نشست. خندید از اینکه هنوز میل به زندگی داشت. میل به ادامه نکبت، بدبختی و شاید رسوایی. می خواست تلویزیون را خاموش کند اما پشیمان شد. نورهای رنگی به سر و صورت شوهرش می افتاد.
مادر خوشحال بود. قرار بود پسر مشهدی غلام برای خواستگاری از شهر بیاید. دیپلمه بود و کارمند دولت. دختران ده می گفتند: "خوش به حالت سهیلا، می گن تو خونه ش تلویزیون هم داره." پدر و مشهدی غلام حرفهایشان را زده بودند. باقر هم خوشحال بود. خواهر که راهی شهر می شد راه برای او هم باز می شد. از دست این ده و مردمان فضولش خلاصی می یافت. سهیلا را سوار بر اسب تا بالای ده بردند. همه دست می زدند و هلهله می کردند. تمام ده آمده بودند. پر از رنگ، پر از شادی، پر از حسادت. بالای ده خانواده داماد منتظر بودند. یونس دستش را گرفت و سوار مینی بوس شدند. با شرم حیای فراوان خود را کنار صندلی جمع کرد و به شیشه پنجره چسبید. تا پیچ جاده به صورت اشکبار مادرش خیره ماند. حالا دیگر تلویزیون داشتند. چیزی نگذشت که مریم به دنیا آمد. باقر با پدر و مادر به ده باز نگشت. سالها گذشت. یک شب یونس به خانه نیامد.
بالای سر مریم نشست. خوب به انگتشتان کشیده اش خیره شد. دستش را در دست خود فشرد و گردنش را بوسید. ابراهیم چطور دلش آمد سر اسماعیل را ببرد؟ اگر سر اسماعیل بریده می شد چه؟ حکم ابراهیم حکم خداوند بود. چاره ای نداشت. او هم چاره ای نداشت.
توی مسجد ماند تا نماز ظهر تمام شود و خود را دوان دوان به حاج آقا رساند.
-  "سلام حاج آقا. قبول باشه"
-  "علیک سلام حاج خانوم. قبول حق باشه."
-  "حاج آقا یه سوالی داشتم از خدمتتون."
- "بفرمایید. من در خدمتم."
- "حاج آقا خودکشی یا قتل برای وقتی که یه مرد چیز میشه، یعنی یه آقایی بهت حمله می کنه، البته حمله نه، یعنی ..."
سرخ شده بود. حالت تهوع داشت. می خواست تمام زندگی اش را بالا بیاورد. زیر چادر کباب شده بود. با دستش چادرش را از زیر تکان داد تا بادی بیاید. بادی بیاید و بیدارش کند و ببیند خواب می دیده.
حاج آقا همانطور که سرش پایین بود و با دانه های تسبیح بازی می کرد گفت: "خواهرم خودکشی شرعا حرام است. از گناهان کبیره است. در موارد تجاوز به عنف یعنی به زور باید از خود دفاع کند. اگر وسیله دارد می تواند متجاوز یا متجاوزین را به قتل برساند. اگر خود آن زن در درگیری کشته شود ثواب شهید را می برد. از رسول خدا (ص) و حضرت امام رضا (ع) نقل شده است "هر مظلومی که در راه دفاع از خود کشته شود شهید است. اگر نشود و دفاع کند و به زور مورد تجاوز قرار بگیرد گناه برای آن زن نوشته نمی شود و پاک است." خودکشی هیچ جا توصیه نشده است خواهرم."
نفهمید خداحافظی کرد یا نه. تا بیرون مسجد دوید. طول کوچه را با کمک دیوارها طی کرد. چقدر بد شد. آبرویش رفت. مثل دیوانه ها فرار کرده بود. کاش دیوانه بود. بر دیوانه هرجی نیست. توی رادیو شنیده بود اگر کسی رگ های دستش قطع شود ظرف دو دقیقه بیحال می شود و در کمتر از ده دقیقه می میرد ولی پارگی رگ گردن انسان را در کمتر از نیم دقیقه می کشد.
یونس عاشق رادیو بود. از سر کار که می آمد کت و شلوارش را مرتب از جالباسی آویزان می کرد و لباس خانه می پوشید. کمی با مریم ور می رفت و ولو می شد روی بالش و یک وری با موج رادیو ور می رفت. مدام اخبار گوش می داد. حال و حوصله تلویزیون دیدن نداشت. سهیال برایش چای می آورد. تا روز آخر هم از یونس خجالت می کشید. مردش بود و بس. ماشینی که به او زده بود فرار کرد و پیدایش نشد. زورگویی های باقر شروع شد.
- "خوبیت نداره بیوه برگردی ده، مردم هزارجور حرف در میارن."
- "تو شوهر نداری برای چی حنا می ذاری روی ناخونات؟"
- "واسه چی رفتی کفش زرشکی خریدی؟"
- "خودم برات شوهر پیدا می کنم. اینجوری داره آبروم میره."
بی حال و نزار به خانه بازگشت. منظور حاج آقا این بود که خودکشی حرام است که حرام است. باید ابراهیم را می کشت. آنوقت او را هم دار می زدند و مریم تنها می ماند. دخترک چهاده ساله بی پدر و مادر. لقمه چربی بود. ابراهیم از کجا پیدایش شد. اصلا این باقر توی این شهر در اندشت چه می کرد؟
- "ابراهیم خان نماز خونه، آدم خوبیه، دست به خیره، دستش به دهنش می رسه. تو هم از این بی کسی در میای."
توی مسجد عقد کردند. بی سر و صدا راهی خانه بخت شدند. مریم راهی مدرسه شد. کم کم فهمید ابراهیم نجاست خوار است. نزول خوار است. ارث پدری اش را نزول می دهد. آدم آرامی بود. گاه به گاه خانه می آمد. برای سهیلا فرقی نمی کرد. می خواست نام مردی در شناسنامه اش باشد و سایه ای بالای سر مریم. بهتر از آن بود که به چشم بیوه نگاهش کنند. به چشم یک زن خراب.
مریم قد کشید، مثل یونس. رنگ میشی چشمانش هم به یونس رفته بود. پر از آرامش، پر از سادگی، پر از مهربانی. سفیدی چون برف پوست و موهای سیاه فرفری اش همانند سهیلا بود. زیبا شده بود. احساس کرد نگاه های ابراهیم به مریم پدرانه نیست. شبها بیشتر در خانه است. مریم را زیاد بغل می کند. زیاد می بوسد. روی پاهایش می نشاند. شاید قبل تر هم این کارها را می کرد. شاید سهیلا حساس شده بود زیر لب می گفت: "استغفرالله." اما حس زنانه اش رهایش نمی کرد. همان حسی که توی خیابان می فهمید کسی آن سوی خیابان به او خیره شده است. همان حسی که از سایه یک مرد می فهمید حضورش با هوس است. قلبش فشرده می شد. برایش خانه نا امن شده بود. مدام به مریم گیر می داد.
- "تو خونه لباس پوشیده تر بپوش."
- "مریم کمتر بخند. دختر باید آروم بخنده."
- "برای چی تو خونه به خودت عطر می زنی؟"
ابراهیم پای تلویزیون استکانش را سر کشید. خوشحال بود و هی می خندید. گفت: "دارن یه قانون تصویب می کنن که اجازه ازدواج دخترخونده و قیم رو میده." و باز هم خندید. موهای لختش را از روی پیشانی به عقب برد و پشت گوشش را خواراند. دل سهیلا هری پایین ریخت. زانوانش شل شد و همانجا جلوی در آشپزخانه نشست.
- "منظورت این نیست که ... "
- "چرا دقیقا منظورم همینه"
- "من اجازه نمی دم همچین غلطی بکنی"
از صدای بلند خودش، خودش هم متعجب شد. ابراهیم چهارزانو نشست و به سمت سهیلا برگشت و با همان خنده تمسخرآمیزش گفت: "مملکت قانون داره. مگه دست توئه؟ تازه باقر هم راضیه."
- "به باقر چه مربوطه؟"
- "اختیار دارین. شما رو بابت نزول های عقب افتاده اش به ما انداخت که البته برای منم بد نبود. داشتن برام حرف در می آوردن حالا هم واسه مابقی نزول و اصل پول سر مریم به توافق رسیدیم. شما خواستی با ما بیا شهر دیگه نخواستی هم برگرد ده خودتون. خرجی تون هم به روی چشم مادر زن جان."
توی دستشویی بالا آورد. لعنت به تصادف، لعنت به حرف مردم، لعنت به قانون، لعنت به زندگی. در آینه به صورتش خیره شد. چقدر چروک خورده بود. این موهای فرفری کلافه اش کرده بود. رفت سراغ فتانه خانوم. شوهرش معمم بود. توی اطاق کناری نشستند و فتانه خانوم بلند بلند سوال سهیلا را از حاج آقا پرسید. شوهرش گفت: "زن مسلمانی یقین دارد که در صورت دستگیر شدن مورد تجاوز و هتک قرار می گیرد. می تواند اقدام به قتل نفس کند یا خیر؟ سوالتون همین بود دیگه؟" سهیلا به فتانه زل زد. فتانه گفت: "بله حاج آقا" حاج آقا گفت: "در این مسئله دو وجه و احتمال است. یعنی یک احتمال می توان گفت جایز است و یک احتمال جایز نیست. لکن ظاهر قضیه این است باید آن شخص ملاک ها و موازین موجود در باب تزاحم را بررسی کند و بر وفق مرجحات آن عمل کند. یعنی ارزیابی کند و بسنجد و ببیند واقعا کدام یک از این دو عمل ارجحیت دارد و ضررش کمتر است."
چیز زیادی نفهمید. اصلا چیزی نفهمید. مات و مبهوت به فتانه خیره شد. فتانه گفت: "یعنی می شه خود کشی کرد. اما برای چی پرسیدی؟"
- "یه بنده خدایی گفته بود سوال کنم."
چایش را خورده و نخورده بلند شد و بیرون آمد. حکم خدا جاری شده بود. مثل ابراهیم. باید فرزندش را ذبح می کرد. خودش را چه می کرد؟ مگر می شد با کابوس کشتن فرزند زندگی کرد. مگر الآن زندگی می کرد؟ حوصله نداشت برای خودش هم دنبال حکم برود. حکمش معلوم بود. اعدام. حالا چه جلاد او را بکشد چه خودش جلاد خودش شود. مگر برای خداوند فرقی داشت. قاتل محکوم به مرگ است و خلاص.
چاقو را روی گردن مریم گذاشت. ابراهیم خرناس می کشید. تلویزیون آهنگ پخش می کرد. چاقو را کشید. خون فواره زد. چشمان مریم باز شد. رنگ چشمانش آبی شده بود. آبی دریا، آبی بینهایت، آبی زندگی، آبی حیات. رگ هر دو دست خود را هم زد. کف اطاق خون بود و خون. فرصت چندانی نداشت. مریمش را در آغوش گرفت و کنارش خوابید. خواب باید ابدی باشد تا به روح و روان سرگردان بچسبد.

                                                                                          

هرزه

$
0
0

صدای زنگ موبایلم بلند شد. توی رختخواب جا به جا شدم. در حال خواب و بیداری با کف دست کورمال کورمال دنبال گوشی گشتم. روز جمعه برای چه من ساعت زنگ گذاشتم؟ گوشی را پیدا کردم. زنگ گوشی نیست. نام مادرم روی صفحه گوشی نقش بسته است. ساعت هفت و نیم صبح است. نرگس با چشمان پف کرده می گوید: "چرا جواب نمی دی، الان بچه بیدار می شه." تازه به خودم آمدم. دکمه سبز گوشی را فشار دادم و خواب آلوده گفتم: "بفرمایید." صدای هق هق مادر است که می آید. خیالم راحت می شود که برای خودش اتفاقی نیفتاده است. پدر را هم که سال پیش به خاک سپردیم. آن روز هم جمعه صبح بود. مادر فقط زار می زند و یک سری کلمات نامفهوم از دهانش خارج می شود. می گویم: "مامان دایی نعمت طوری شده؟" میان ضجه و ناله فقط می فهمم که می گوید: "حسام، مادر، خودت رو برسون جیگرم سوخت."

- "مامان آخه یه کلمه بگو چی شده؟"
نرگس مدام با اشاره سر و صورت چیزهایی می پرسد. بعد از اینهمه سال هنوز پوست سفیدش هوس انگیز است. مادر هم جواب درست نمی دهد. کلافه شدم. خون به مغزم نرسید. سر نرگش داد زدم. آرام می گیرد و فرنوش ونگ ونگ اش به آسمان می رود. مادر ول کن نیست. صدای هاله است. گوشی را گرفته و مویه می کند: "داداش بیا که حسن رفت."
- "حسن رفت. حسن دیگه کیه؟"
- "داداش بیا که بی داداش شدی."
روی تخت دراز می کشم. دوست دارم فکر کنم این دو دقیقه خواب بوده. چشمانم را می بندم. آسمان فیروزه ای شد. چقدر این رنگ  به نرگس می آید. بازویم را فشا رداد: "حسام چی شده؟ جون به لب شدم."
- "حسن مرده!"
- "چرااا؟"
- "نمی دونم"
تمام بدنم لخت شده است. حس خوبی ندارم. حس گناه. پر از دلشوره ام. نمی خواهم از جایم بلند شوم. دلم می خواهد گریه کنم و نمی شود. نرگس دوباره می آید. چشمان میشی اش پر از اشک است. از جا بلند می شوم و توی دستشویی آبی به صورتم می زنم. در آینه به صورت خود خیره می شوم. هیچ شباهتی به هم نداشتیم. من موهای لخت و چشمان سیاه دارم و حسن موهایش مجعد بود و چشمانش زاغ. زاغول صدایش می کردند. او می خندید و من دست به یقه می شدم. خیلی که عصبانی می شد لب پایینی خودش را گاز می گرفت. عادتی که هیچوقت ترک نکرد. موهای روی شقیقه ام دارد سفید می شود. یک لیوان شیر هورت می کشم. کلید ماشین را بر می دارم. "تو سر فرصت بچه رو آماده کن، واسه دو سه روزم لباس بردار و زنگ بزن آژانس." از رانندگی متنفرم. فکر اینکه با این حال باید چهل کیلومتر هم رانندگی کنم عذابم می دهد. ترجیح می دهم کل دنیا را پیاده گز کنم. در حال بستن بند کفشهایم هستم که صدای نرگس می آید: "دیوانه! تی شرت آبی پوشیدی با شلوار جین. وایسا پیرهن مشکی و شلوار بیارم. اون کتونی رو هم از پات در بیار."
- "پیرهن مشکی واسه چی؟"
- "وا؟"
توی دلم می گویم شاید نمرده باشد. شاید فقط حالش بد است. شاید و شاید و شاید. توی ماشین نشستم و منتظرم این در لعنتی پارکینگ بسته شود. موبایلم زنگ می خورد. اینبار میلاد است. شوهر خواهر بزرگتر.
- "سلام حسام جان. خبر داری که ...؟"
- "آره میلاد. فقط می دونم حسن مرده، همین."
بغضش ترکید. همبازی دوران کودکی ما بود. من و میلاد و حسن بچه یک محل بودیم. محله آریانا. کوچه بن بست باریک با جوی آبی در وسط. تو کل آن حوالی کسی جرات نداشت با ما تیله بازی کند. تیم سه نفره اچ.ام.اچ. من یه شش پر قرمز داشتم و میلاد یه سه پر زرد. تیل دستمان هم یک شرابی بود. حسن استاد چکشی بود. برای خودمان تاکتیک داشتیم. حسن پنج پر پنج رنگش را می انداخت دور دور. از هر جایی چکشی می زد رد خور نداشت. میلاد آن وسط ها می ماند و من هم اگر همه با فاصله می انداختند می گفتم :"خواب."
ماشین همینطور روشن است و صدای اشک های میلاد می آید. حالا حتما آن چشمهای ریزش کاملا بسته شده است. پدرش خراسانی بود و بهش می گفتند: "افغانی." دلبسته فاطمه شد و پابند ماند.
- "میلاد تو رو قسم به روح پدرت بگو چی شده لااقل؟"
- "والا چی بگم حسام؟ دیشب لیلا با حال پریشون زنگ زد که خودتون رو برسونید. حسن خودش رو دار زده. من و فاطمه رفتیم اونجا. پلیس هم اومده بود. ظاهرا لیلا تا دیر وقت بیرون بوده، نیمه های شب برگشته و دیده حسن ... ."
- "زنیکه هرجایی آخرش این داداش ابله ما رو به کشتن داد. چقدر به حسن گفتم این تیکه تو نیست. نمی دونم با کی لج کرده بود که موند تو خونه اون پتیاره ج... ."
- "حسام جان الآن وقت این حرفا نیست. فقط زودنر بیا."
به سر کوچه نرسیده ام. می بینم پیرمردی دست تکان می دهد. حالم را نمی فهمم. می ایستم.
- "خدا خیرت بده جوون، این ماشین من یه هل می خواد. صبح جمعه ای عیال هوس حلیم کرد و حالا منم از هول عیال افتادم تو دیگ." و می خندد.
فولکس قورباغه ای پدر هم هلی بود. هر زور صبح من و حسن قبل از مدرسه ورزش صبحگاهی داشتیم. هل دادن عشق پدر تا سر خیابان. پدر نه زیر بار می رفت ماشین را در خیابان پارک کند که سرازیری بود و نه رضا می داد این ابوطیاره را بفروشد. خدا بیامرز می گفت: "اگه این رو بفروشم با پولش، خودش رو هم نمی تونم بخرم." سه دست کت و شلوار طوسی داشت همرنگ ماشینش و همه جا تنش می کرد. عروسی، عزا، میهمانی، سرکار. طفلکی سر راه خانه ما رفت زیر اتوبوس. خودش و قورباغه اش له شدند. مادر به ازدواج من و نرگس رضایت نمی داد. می گفت: "اینا خونوادشون لختن. ما باید از یه خونواده اصل و نسب دار زن بگیریم."
- "مگه اصل و نسب به نماز و روزه اس مادر من. هم دانشگاهی هستیم. سه ساله. دختر خوبیه. حالا یه کم شبیه ما نیستن."
به زور پدر، مادر به عروسی آمد. کم کم مهر نرگس به دل مادر نشست. اوضاع بهتر شد. به دنیا آمدن فرنوش هم خوب بود. پدر به عشق فرنوش با آن ماشین لکنتی می افتاد تو اتوبان تا له شد. مادر از یک خانواده نجیب برای حسن دختر پیدا کرد. لیلا. تا روز عروسی چادرپیچ بود. حسن با همه بلاهتش توی کسب خوش شانس بود. صاحب مغازه شد. به زور مادر زن گرفت. زنی که مادر می خواست. مادر می گفت: "تو مغازه ش دختر زیاد میاد و میره یهویی این هوایی میشه و از این لختی پختیا می گیره." به من کنایه می زد. اما حسن هوایی شدن در کارش نبود. خجالتی بود. دختر که می دید سرخ می شد. حریف مادر هم نشد.
از روی پل سردخانه می پیچم و می افتم توی اتوبان. صبح جمعه و ترافیک؟ مورچه وار جلو می روم. خروجی فردیس تصادف شده است. راننده پژو نقره ای یک زن سانتی مانتال است. کفشهای پاشنه بلند گلبهی به پا دارد و کیف همرنگ کفشها را هم زیر بغل گرفته و موهای سرخ و سیاهش بیرون ریخته است. مدام جلو و عقب می رود و با موبایلش حرف می زند. راه بندان بیشتر به خاطر این زن است.
به نرگس گفتم: "نیگا کن این زنه چه آرایشی کرده؟ ناخوناشم نقاشی کرده."
پایم را نیشگون می گیرد و می گوید: "ما هفتاد قلم تو خونه آرایش می کنیم نمی فهمی. تو اگه بیل زنی باغچه خودت رو بیل بزن."
می خندم اما نرگس مبهوت زن شده است.
- "چی شد نرگس خاتون؟ چشم شما رو هم گرفت؟"
- "نه دیوانه، این لیلاس!"
- "لیلا! زن حسن؟ اون آفت رو که من آخرین بار پارسال تو مراسم بابا لای پارچه سیاه دیدمش."
- "اما من تو مهمونی و سفره های زنونه مامانت می بینمش. خودشه."
زنگ می زنم به حسن: "سلام حسن. خوبی؟ کجایی؟"
- "سلام داداش، خیره. تو فرودگاهم. دارم میرم چین."
- "میری بازم آت و آشغال بیاری به خلق خدا قالب کنی."
- "ای بابا. کاری داشتی؟"
- "نه همینجوری زنگ زدم حالت رو بپرسم."
- "پس فعلا"
- "خوش باشی."
لیلا که به خانه بخت رفت پای همه را برید. حسن هر روز بیشتر بدهکار شد. هر روز بیشتر پیر شد. همدیگر را یا در خانه پدر می دیدم یا گاهی در مغازه اش.
- "حسن طلاق رو برای همین روزها گذاشتن."
- "برای چی داداش؟ من از زندگیم راضیم. لیلا فقط با رفت و آمد مشکل داره."
- "تو چی رو می خوای قایم کنی؟ روی زردت خبر از حالت میده. از بچه ها شنیدم بابت اطوار زنت کلی پول نزول گرفتی."
- "نه داداش. این چه حرفیه؟ کاسبیه، بالا و پایین داره. پول گرفتم برم از چین جنس بیارم."
پدر که بود و نبودش توفیر نداشت، از مادر هم صدا در نمی آمد. خودش دختر ستانده بود و حالا حرفی نداشت. از مهربانی بیشترش به نرگس می شد فهمید رابطه اش با لیلا چگونه است.
بعد از خروجی چالوس راه کامل باز شد. بازهم گوشی ام زنگ می خورد. دوباره هاله است. صدایش گرفته: "داداش کجایی پس؟ زودتر بیا. باید بری پزشک قانونی."
- "دارم میام هاله جان. دارم میام."
- "این زن فلان فلان شده اش هم با صد من آرایش عین آینه دق نشسته و مثلا داره گریه می کنه. زودتر بیا تو رو خدا."
- "بالاخره زنشه. تو چیزی نگیا."
- "این قاتل داداشمه. هرزه بی ... ."
- "هاله خفه شو. باشه."
با حسن توی پارک قرار گذاشتم. حال و حوصله مقدمه چینی نداشتم. توی این ده روزی که حسن نبود زاغ سیاه لیلا را چوب زدم. اگر هنوز دوره جاهل بازی بود باید کاردیش می کردم و جای حسن می رفتم حبس. اما حالا فقط باید این لعبت خنیاگر را طلاق می داد. روی نیمکت پارک نشستم. زودتر از قرارمان رسیدم. هوا سوز داشت. کلاه کاموایی ام را تا روی ابرو پایین کشیدم. کنار پارک یک چرخی باقالی داغ می فروخت. بوی گلپر همه جا را برداشته بود. یک ظرف باقالی خریدم و به جای قبلی ام برگشتم. حسن پیدایش شد. شال بلند آبی و مشکی به گردنش انداخته بود.
- "سلام داداش حسام."
- "سلام حسن جان. خسته نباشی. خوبی؟"
- "شکر. خوبم. چه خبرا؟ چرا در مغازه نیومدی؟"
- "خبر که چه عرض کنم. خبر بد. وقتی شما خارج تشریف داشتید زنت هم خوش خوشونش بود. واسه خودش ول می چرخید. با این و اون می پرید. می فهمی چی می گم."
منتظر بودم حسن قرمز شود. لب زیرش را گاز بگیرد. یقه من را بگیرد و فحش بدهد. حسن یک باقالی برداشت و به نیمکت تکیه داد. پای چپش را روی پای راست انداخت. لبخندی زد و گفت: "می دونم."
قرمز شدم. یقه حسن را گرفتم و با صدای بلند گفتم: "مرتیکه پفیوز می دونی؟ بی شرف نشستی تو خونه و داری با یه هرجایی زندگی می کنی و می گی می دونی؟"
چند نفری جمع شدند. آدم های فضول. آدم های بیکار. نخود های هر آش. حسن هنوز لبخند بر لب داشت. دستش را گرفتم و تا توی ماشین کشاندمش. سرم را چسباندم به پشت صندلی و چندتایی نفس عمیق کشیدم. تا خانه حسن من دیگر حرف نزدم.
- "جز چند شبی که باهمیم دیگه کاری به کار هم نداریم. حوصله ندارم این زندگی رو دوباره از اول شروع کنم. حوصله زندگی با مادر رو هم ندارم. بعدشم بگم واسه چی طلاق گرفتم. جار بزنم زنم خراب بود. تو چیزی نگو، منم زندگیم رو می کنم."
من لال شده بودم. آخر چطور ممکن است آدم بتواند با چنین زنی زندگی کند. برای یک شب خوب است اما ... . گیرم طبع یکی گرم است و طبع دیگری سرد. حسن به حتم جادوی زیبایی لیلا شده بود. قد بلند، موهای بلوند. پوست سبزه و عشوه و لوندی اش هر مردی را از پا در می آورد. شاید پاگیر همین چیزها شده بود.
از خروجی آزادگان که گذشتم باز صدای زنگ تلفن بلند شد. لیلا بود.
- "کجایید حسام خان؟"
صدایش هم دل می برد لا مصب.
- "نزدیک استادیوم آزادی."
- "بی زحمت قبل از اینکه بیایید خونه مامان برید خونه ما. لب پنجره آشپزخونه یه پاکت نامه اس. حسن برای تو نوشته. منم بازش نکردم و نشون کسی هم ندادمش. کلید که داری؟"
- "آره دارم."
وارد اولین خروجی می شوم و بعد از چندتایی پیچ از روی پارک جوانمردان می گذرم و می رسم به خانه حسن. از لابی مجتمع می گذرم و با آسانسور به طبقه ششم می روم. در را باز می کنم. حال باز کردن بندهایم را ندارم. با پاشنه پا وارد خانه می شوم. لب پنجره آشپزخانه سفیدی پاکت را می بینم. برش می دارم. رویش نوشته "برای حسام." چسبش را باز می کنم. کارت پستال است. رویش مینیاتوری از فرشچیان است. زمینه لاجوردی با زن دلربای پیاله به دست که مردی روبرویش به درختی تکیه داده است. کارت پستال را باز می کنم. تنها یک خط است به امضای حسن.

"من هزاران سال با زن هرزه ام می زیستم اگر تو با او نمی خوابیدی."

                                                                                                                                                                        


خواب

$
0
0

- "نمی خوای بیدارشی؟ ده دقیقه اس داره ساعتت زنگ می خوره. می خوای زنگ بزن مرخصی بگیر."
صدای شیوا است. به زور از جایم بلند می شوم. چقدر خوابم می آید. خودم را تا دستشویی می کشانم. سرم را زیر شیر آب می گیرم. سر بی مو این حسن را هم دارد. توی آینه به ریش نتراشیده ام نگاه می کنم. نه حال اصلاح دارم و نه وقتش را. در دستشویی را باز می کنم. شیوا جلویم ایستاده و موهای فرفری و طلایی اش رو به آسمان است. انگار خورشید است. خنده ام می گیرد. شیوا می گوید: "هی بهت گفتم بگیر بخواب به گوشت نرفت."
- "آخه باورم نمی شد. منتظر بودم رای تهران و شهرهای بزرگ رو هم اعلام کنن تا این یارو دوباره رییس جمهور نشه."
- "کی می خوای دست از این خوش خیالیت برداری؟ من رو برداشتی و زورکی بردی رای دادم. معلوم بود این از قبل رییس جمهوره."
حال و حوصله بحث ندارم. قصه اینکه رای دادن تنها راه باقیمانده برای رسیدن به دموکراسی است و ... .
- "نمی دونم چی بگم. فعلا بذار برم سرکار، شب میام باهم حرف می زنیم."
یک لایه کره می مالم روی نان و کمی هم عسل رویش می ریزم. صدای قل قل چایی ساز قطع می شود. شیوا با دو لیوان نسکافه می آید. هم لباس می پوشم و هم صبحانه می خورم. روی گندمگون شیوا را می بوسم و با آسانسور به پارکینگ می روم. هنوز مست خوابم. ماشین را روشن می کنم. بهت زده ام. نمی خواهم باور کنم بعد از آنهمه خوشحالی و امید دوباره همه چیز سر جای اولش برگردد. همانجایی که بود. خواب امانم را بریده است. شاید هم دلم می خواست خواب باشم. وارد اتوبان همت می شوم. باید تا شرق تهران برانم. شیشه ماشین را پایین می دهم تا خوابم نبرد. نسیم ملایمی به صورتم می خورد. کمی خنک می شوم. با محمد و امین و زهرا و ریحانه و عباس پاهایمان را کرده ایم توی حوض خانه ننه طلعت. چندتایی ماهی قرمز از لای پاهای مان رد می شوند. همین دلخوشی های کوچک خنده هایمان را به آسمان می برد. عاشق این روزهای جمعه هستم. همه خانه ننه جمع می شوند. بزرگترها توی تراس نشسته اند و گپ می زنند. ما هم توی حیاط برای خودمان وول می خوریم. پدر داد می زند: "رضا بسه دیگه، اینقدر این زغال ها رو می چرخونی تا تموم میشن." عمو رضا می گوید: "شما کا رو سپردی دست اینکارش. صبر داشته باش دیگه آخه." عمه رو به من می گوید: "میلاد جان عمه فدات شه با پات اون هندونه رو هل بده بره وسط حوض."
ننه طلعت عشق بود. پر از محبت. بی ریا. مهربانی بی اندازه و یکطرفه. موقع رفتن صف می کشیدیم. ننه در کمد چوبی را باز می کرد و از توی پاکت های مرتب چیده شده اش توی مشتمان نخود و کشمش و بادام می ریخت. همیشه چارقد سفید به سر داشت و مدام با سنجاق قفلی زیر گلویش ور می رفت.
توی ماشین پدر خوابم برده است. پدر صدایم می کند: "بیدار شو. رسیدیم مدرسه ت. پاشو برو تو تا منم برم به کارم برسم."
- "بابا شما هم باهام بیایید تو. چون دیر اومدم دعوام می کنن."
- "بهشون بگو خواب موندی و به سرویس نرسیدی."
- "نه بابا. شما هم بیا. من می ترسم."
می ترسیدم. هیچوقت سوار دوچرخه با دوچرخ نشده بودم. همیشه چهارچرخ بود. تازگی ها پدر یکی از چرخ های کمکی را باز کرده بود و سه چرخ شده بود. با پدر و مادر و خواهرم رفتیم پارک. از این پارک چیتگر متنفر بودم و پدر هم راه به راه ما را می آورد چیتگر. همه اش کاج بود کاج و بدون ویسله بازی. پدر دوچرخه را از صندوق بیرون آورد و گفت: "بشین راه ببرش. خجالت بکش. دیگه کلاس سومی."
- "می خورم زمین. مطمئنم."
- "باید بخوری زمین تا یاد بگیری."
خوردم زمین تا یاد گرفتم. یاد گرفتم که می شود با دو چرخ لذت برد. همراه باد سفر کرد. به محله های دیگر سرک کشید. امیر یک یاماهای چهار فنره داشت. نهایت آرزوهایم بود. ظهرهای تابستان مادر زنبیل قرمز رنگش را آویزان دسته دوچرخه می کرد و راهی نانوایی لواشی می شدیم. ظهرها خلوت تر بود. با بچه های محل می رفتیم. یکساعتی صف می ایستادیم. آن وسط شاطر کار را تعطیل می کرد و با میله فلزی از توی تنور نان کتری سیاه شده اش را بیرون می کشید و چای می نوشیدند. بیست تا بیشتر هم نان نمی دادند. موقع رفتن رهوار می رفتیم اما موقع برگشت فرمان دوچرخه به سمت زنبیل کج می شد. مادر داد زد: "بازم که این نونا خمیر شدن." مادر داد زد: "میلاد بیا تو و برو تو زیرزمین. آژیر قرمزه." موشک باران که شروع شد مدرسه ها تعطیل شد. توی تلویزیون درس می خواندیم. می گفتند جنت آباد توی نقشه عراقی ها نیست. همه خانه ما جمع شدند. عمو رضا تلویزیون رنگی خودشان را هم آورد. ننه طلعت می ترسید. به ما بد نمی گذشت. برای ننه توی پارکینگ یک اطاق درست کردند. پای دویدن نداشت. پیرزن آنقدر ترسید تا سکته کرد. سکته مغزی. مهدی هم با خط درشت روی پلاکاردش نوشته بود: "سکته مغزی اصولگرایان." وسط دانشگاه ایستاده بود و آن را به گردنش آویزان کرده بود. قد دومتری اش از تمام دانشگاه معلوم بود. همه جمع شده بودیم و خوشحال بودیم. خاتمی بازی را برده بود. صحبت از جامعه مدنی بود و آزادی بیان و حقوق شهروندی. صحبت از دادن جان بود برای شنیدن حرف مخالف. حرف های نو. حرف های زیبا. حرف های پر زرق و برق. صدا از بسیج دانشگاه در نمی آمد. ولی تب تند زود به عرق نشست. از مدرسه که می آمدم پدر من را می برد به کلاس قرآن، نماز جماعت، کتابخانه مسجد. مسئول کتابخانه شدم. مسئول خرید. یک روز بسیج همه کتابها را جمع کرد. گفت: "کفر و زندقه است." آقای عبادی روزنامه دیواری من را به دیوار نزد. گفت: "تیترش مشکل دارد. واکمن فضای خصوصی یعنی چه؟" دیگر به مسجد نرفتم. پدر برای سوالهایم جواب نداشت. موهایش داشتند سفید می شدند. سرباز شدم. شیوا را دیدم. توی لباس عروسی می درخشید. چقدر سریع اتفاق افتاد. جامعه مدنی شد مدینه النبی. مهاجرانی سرنگون شد. روزنامه ها توقیف شدند. کوی دانشگاه را به آتش کشیدند. بچه ها یکی کی غیبشان زد. انتخابات شوراها را تحریم کردند. احمدی نژاد رییس جمهور شد. همه چیز خراب شد. جلوی در دانشگاه برای دور دوم خاتمی تبلیغ می کردیم. ورود به دانشگاه برای تبلیغ ممنوع بود. پوستر های حزب مشارکت را جلوی در  توی ماشین رییس داشگاه ریختیم. هنوز اندک هوایی برای نفس کشیدن بود. بارقه امید. حرف های قلمبه سلمبه می زدیم. معنی بعضی هایش را اصلا نمی دانستیم. هنوز نوری بود. گارد حمله کرد. ضربه محکمی خورد توی سرم. حالا می شد راحت بخوابم. خوابی بدون دغدغه. بدون فکر. بدون ترس. چشمان را باز می کنم. شیوا دستم را گرفته است. تصویرش تار و روشن می شود.
- "چی شده شیوا؟"
- "تو اتوبان تصادف کردی. خوابت برده و رفتی تو گارد وسط خیابون. خدا بهمون رحم کرده."
دوباره می خوابم. تنها کاری که از دستم بر می آید. یا شاید حوصله کار دیگری را ندارم. توی خواب هم خوابیده ام. وسط دانشگاه همگی باهم خوابیده ایم. خواب و خواب و خواب.
 

برای مخاطب های آشنا

$
0
0

یک عمارت قدیمی، حیاطی یزرگ با حوضی در میان. دور تا دورش حجره هایی با سقف های گنبدی گلی، در های چوبی آبی رنگ، درهایی که با سرو صدا و جرق جرق طاق جفت می شوند. ورودی خانه راهرو دراز و باریکیست. غروب یک روز تابستان است. مثل همین روزها. هوای خفه کویر بدون باد جهنم می شود. حیاط را آب می پاشم. با آب حوض کاشیکاری شده. بوی نم و کاهگل بلند می شود. روی سکوی جلوی اطاق می نشینم. سیگاری روشن می کنم. چراغ بالای سرم با فرو رفتن خورشید پر از حشره می شود. چشم به در مانده ام. مانده ام که بیایید. چقدر دلم دیدار دوباره تان را می خواهد. صدای تار می آید. صدایی آشنا. صدای علی قربون. ناگهان چشم انداز روبرویم سبزه زاری می شود. پر از چادرهای رنگارنگ. پر از مسافر. بچه ها یکی یکی پیدایشان می شود. بهنام اول از همه تو می آیی. به همراه سارا. پر از خنده. در دستت کیسه ایست پر از چیپس و تنقلات. بعد هادی آمد. با ماشین جدید نارنجی اش که پرواز هم می کرد. گوشه حیاط فریدون را می بینم با عهد و عیالش. ریش پرفسوری پرپشتش داشت از ته دل می خندید. خواهرم از توی اطاق صدایمان می کند. همگی به داخل اطاق رفتیم. در را از پشت قفل کردم. اطاق فراخ شده بود. قد یک خانه. دارا گوشه ای داشت نماز می خواند. هدی نشسته بود. مهدی زمانی هم بود. مهدی شهراسبی هم بود. قرار بود امید و جواد هم از شمال برسند. اکبر بیرون مانده بود تا سیگارش را بکشد. همه بودند و بسیاری دیگر که نمی شناختمشان. ولی همگی آشنا بودند. حرف می زدیم. بحث می کردیم. می خندیدم. یادم آمد کاری دارم. هادی مرا تا مترو رساند. کارم طول کشید. از خواب پریدم. تنها دو ساعت خوابیده بودم. اما دیگر خوابم نبرد. سرحال بودم. از دیدار. از حس خوب باهم بودن. پنج صبح بود. آهنگی از مرضیه گذاشتم. همانجا خوابم برد. دیگر خوابی ندیدم. چقدر دلم برای همه تان تنگ شده است.

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

                                            سهراب سپهری

(بدون عنوان)

$
0
0

می خواهم بالا بیاورم. عق بزنم به همه چیز. تمام معده ام توی گلویم گیر کرده است. نمی دانم مال زهرماریست که دیشب خورده ام یا برای حرفهاییست که صبح شنیده ام. آنقدر توی گوشم خواندند که برای بهتر نوشتن به  دیالوگ های اطراف خوب گوش بده. یادداشت کن. به خاطر بسپار که شده ام مثل زن های چادر به کمر فضول که فالگوش توی راهرو آپارتمان منتظر شنیدن صدا هستند. سر پیچ کوچه ام که صدای زنی را می شنوم: "من دیگه تحمل ندارم نقش خائن رو بازی کنم. حس بدیه که دارم به زنت خیانت می کنم. زودتر زنت رو طلاق بده. " سرجایم می مانم. دود سیگار از کنار دیوار می آید: "من زنم رو دوست دارم. عاشقشم. نمی تونم. بچه م رو چیکار کنم."
- "من خودم واسه بچه ت مادری می کنم."
دیگر از طاقت من خارج است. راه می افتم. دخترکی شاید بیست و دوساله. موهای طلایی اش از زیر روسری قرمز رنگش بیرون ریخته است. رنگ قرمز روی لب ها و کیف و کفشش خود نمایی می کند. مرد با موهای جوگندمی و ریش چندروزه اش همانطور که دود می کند به من زل می زند: "چیه داداش؟ مسافرم دلم می خواد سیگار بکشم." با عصبانیت می آید به سمت من. می خواهم بگویم دارم تصویرشان را به ذهنم می سپارم. می خواهم بگویم برای شخصیت پردازی لازم است. می گویم: "نه آقا من چاکرتم. به من چه مربوطه؟ شما اصلا وسط خیابون قبل از افطار کباب باد بزن. یه لحظه با یکی از دوستای قدیمیم اشتباه گرفتمتون."
خیابان را رد می شوم می نشینم رو نیمکت رنگ رو رفته پارک. حالم بهم می خورد از زنهایی که وارد زندگی آدمها می شوند و بعد هم طاقت زن دیگری را ندارند. حالم بهم می خورد از مردهایی که عادت را با عشق اشتباه گرفته اند. حالم بهم می خورد از حکومتی که با تفکیک جنسیتی از کودکی تمام زندگی مان را لجن مال کرده است. عشق هایی که از روی هوس است. دوستت دارم هایی که بعد از ارضا شدن دیگر حوصله را سر می برد. دخترهایی که هنوز نمی دانند دلبستن های آنی تا توی رختخواب ادامه خواهد یافت و خلاص. فکر می کنند با نشان دادن بدنشان محبتشان را نشان می دهند. پسرهایی که برای هوس و اضافه کردن به خاطرات سکسی خودشان از ترفند عشق استفاده می کنند. ازدواجهایی که با رویه زیبای عاشقی شروع می شود و درونمایه اش چیزی جز شهوت سرکوب شده نیست. بلند می شوم و شلوارم را می تکانم. از چه؟ نمی دانم. باید روحم را بتکانم. باید جامعه را بتکانیم از اینهمه رنگ و ریا و عادت. 

می دوم

$
0
0

ننجون صدایم می کند. صدایی به آرامش عقیق های روی چارق سفیدش. بوی کاهگل مشامم را پر می کند. بوی غروب. بوی عصر تابستان. دیوارهای کاهگلی وقتی آب می خورند زنده می شوند. نفس می کشند. حرف می زنند. زنده ات می کنند. توی تراس کنار سماور زغالی اش نشسته است. با آب سماور سه استکان کمر بارک را توی کاسه مسی زیرش می شوید. خودش می گوید: "چارخالمیش می کنم." می خندد. می خندم. چای خوش رنگ پر رنگ می ریزد. جواهر خانم سینی پر از انگور یاقوتی را روی جاجیم می گذارد و می رود سراغ نان پختنش. خوشه ای بر می دارم و سرازیر می شوم توی کوچه. توی کوچه همه به هم سلام می کنند. به من هم سلام می کنند. چه آشنا، چه غریبه. هوا پر از بوی گوسفند است. صدای پارس سگ ها از دور دست می آید. چوب دستی کلثوم ننه پایم را نوازش می کند. می گوید: "اوغلان برو تو خونه. شب که بشه گرگ میاد." با چوب دستی مهربانش گرگ کشته است. در جوانی. گوهر عمه هن هن کنان می آید. کیسه پر از گردوی تازه اش بوی باغ می دهد. باغ عدن. دستهایم را سیاه می کند. پوست سبز گردو سیاهت می کند. شب روی تراس توی پشه بند دراز می کشم. آسمان توری پر از ستاره است. به اندازه سکوت شب. چیزی زنگ می خورد. توی سرم خط می افتد. اخمهایم توی هم می رود. عذابم می دهد. بیدار می شوم. شیر و کیک روی میز را قورت می دهم. باید تا مترو بدوم. سرم را به شیشه پنجره قطار می چسبانم. مرد روبرویی روزنامه اش را باز می کند. باز هم کشتار، اختلاس، جنگ، خیانت.
راهی نیست. گریزی نیست. باید این زندگی را تحمل کرد. تا آخر راه باید رفت. راهی با پایان نامعلوم. پر از پیچ و خم. توی جیبم می لرزد. دست می کنم توی جیبم. یک مشت کشمش در می آورم. ننجون می گوید: "باز گردوها رو جدا کردی و خالی خوردی؟" عصبانیتش پر از محبت است. پر از زیبایی. به درخشندگی سنجاق قفلی روی سینه اش. دستم را می گیرد. دست های پر از چروکش به نرمی شقایق های وحشی پشت خانه است. تا دست می زنی گلبرگ هایش می ریزد. توی دستم نخودچی می ریزد. می گوید: "با کیشمیش بخور." دستم را باز می کنم. کارهای امروزم روی صفحه گوشی روشن و خاموش می شود. خاموشش می کنم. همه داد می زنند: "خاموش کن." اما وقتی موشک باران شروع شد دیگر مهم نبود خاموش باشد. باران می بارد و بالاخره یک جایی می خورد. ننجون رعشه می گرفت. می ترسید. از ترسیدنش می ترسیدم. معلوم نبود چرا می میریم؟ چرا می میرند؟ چرا می کشیم؟ چرا می کشند؟ ننجون مرد. توی اطاق من صورت گرمش سرد شد. زندگی مدرن شد. هوا گرم شد. دستی شانه ام را تکان داد: "آقا آخر خطه، جا نمونی." از مترو پیاده می شوم. باز هم می دوم. می دوم تا برسم.
می دوم تا برسم؟

ساعت پنج

$
0
0

من ساعت پنج روز یکشنبه چهاردهم تیرماه مُردم.
مثل سگی که به زور قلاده صاحبش حرکت می کند چند ثانیه ای روی زمین به دنبال کیفم کشیده شدم. مردم تماشایم می کردند. روی پیاده رو افتادم. گرما را روی موی صورتم احساس می کردم. کُمکم کردند و تکیه دادم به دیوار شیرینی فروشی فرانسه. بوی پای سیب و قهوه و دود حالم را بدتر می کرد. جلویم پر از آدم های ناقص بود. عینک خرد شده ام را توی جیب می گذارم. دستمال و آب به سمتم دراز می شود. سینه ام به خس خس می افتد. درد کهنه. چشمهایم را می بندم.

سحر چمدانش را تحویل می دهد و می آید. موهایش همانند اشکهایش سرازیر است. بیست و چهارسال از خاطراتم در حال رفتن است. می رود به جایی که ندیده ام. از مادرش جدایش می کنم. شوری چشمهایش را می بوسم و می گویم: "سخت ترش نکن سحر. دو ساله داری دلیل میاری و حالا ... . "
- "از دستم دلخوری بابا؟ "
- "نه باباجون دلخور که نه، اما ... ."
جلوی گیت خروجی دستش را تکان می دهد. آخرین تصویر. تصویر وارونه پاندول یک ساعت قدیمی.

باز صدای موتور توی گوشم می پیچد. می خواهم فرار کنم. تبخال سروان می گوید: "چی تو کیفتون بود؟ "
مردم گزارش کامل داده اند. بیسیم سروان می گوید: "نزاع با چاقو سر پل حافظ." چشمهای سروان می گوید: "می تونید صحبت کنید پدرجان؟ "

پدر نمی گذاشت صحبت کنیم. شب عید از کوچه پس کوچه های شاپور راه می افتادیم به سمت گلوبندک. همه خیابان سلام می کردند. هرچه خودش می خواست می خرید. پارچه مقدم فقط از حاج ممدآقا. کفش فقط گیوه های دست دوز کربلایی. دست آخر هم امامزاده زید.

سیگارم را روشن می کنم. سرفه هایم غلیظ تر می شود. می گویم: "همه هویتم توی کیفم بود با کمی پول." دست سروان تند و تند می نویسد و می گوید: "اینجا رو امضا کن. هرچی کپی از این مدارک داری بردار و تا یک ساعت دیگه بیا کلانتری میدون انقلاب."
از خیر دیدن دکتر فیاض می گذرم. فعلا با این سرفه ها سر می کنم. شلوارم را می تکانم. به پاره گی های لباسم نگاه می کنم. کاملا غریبه ام. مردی با لباس خاکی بدون سحر، بدون مدرک. فقط مانده این سرفه های بی امان. به آن طرف خیابان می روم. جلوی یک تاکسی را می گیرم و می گویم: "دربست میدون حر." راننده برای خودش حرف می زند. بوق می زند. غر می زند. از جلوی گلفروشی زعیم رد می شویم. بار اول اینجا دیدمش. سیگار دیگری روشن می کنم و به مریم زنگ می زنم: "دوست داری چندتا رُز رنگ و وارنگ برات بگیرم؟ "
صدای توی گوشی می گوید: "رفتی دکتر یا نه؟ "
چندتایی سرفه می کنم و می گویم: "کیفم رو زدن. دارم میرم اداره ببینم کپی مدارک چی دارم؟ "
مریم می گوید: "طوریت که نشده؟ "
با بینی ام ور می روم و می گویم: "ظاهرا که سالمم. "
صدای توی گوشی می گوید: "دکتر یادت نره! "

بیست و شش سال پیش رفتم توی گلفروشی زعیم و از هر رنگ رُز یک شاخه خریدم. دختر چادری توی چادر کتاب می فروخت. زد زیر گوشم. خندیدم. سرفه ام گرفت. دکتر فیاض گفت: "با این وضع ریه هم سیگار برات سمه، هم کار کردن تو مرکز شهر." گوشی را می گذارد روی سینه ام و سرش را جوری تکان می دهد که انگار صدای تار و سه تار می شنود.

از پله های مترو پایین می روم. لای جمعیت سوار می شوم. نفسم بالا نمی آید. صدای زنی می گوید: "ایستگاه امام خمینی. از مسافرینی که ... . " با هر سرفه بالا و پایین می روم. جلوی در ایستگاه سیگار دیگری روشن می کنم.
دکتر فیاض روی صندلی چرخانش جرجر می کند و می گوید: "اگه زنده موندی و اومدی اینجا و گفتی هنوز تو توپخونه کار می کنم و سیگارم می کشم مطمئن باش خودم خفه ت می کنم."
کنار سیگار فروش توی پیاده رو ولو می شوم. آدمها به طرفم می آیند. دیگر نفسم پایین نمی رود. ساختمان ها دور سرم می چرخند. ساعت وسط میدان هم می چرخد و ساعت پنج را نشان می دهد.
                                                                                                               

جبر

$
0
0

مامان گریه کرد. حال منم بد شد. خواب بودم که صدای بابا اومد: "آبروی من رو بردی. می کشمت. "
توی جام بالا و پایین رفتم. مامان جیغ کشید. یه صدایی اومد. مثل وقتایی که مامان برام دست می زنه. پرت شدم.
- "بوی عطرت خونه رو برداشته. من فردا سر ساختمون سرم رو چجوری جلوی شوذب و عباس بلند کنم؟ "
- "من که نمی دونستم با دوستات میای. "
یه صدای دیگه اومد و من پرت شدم یه طرف دیگه. نمی تونستم نفس بکشم. بابا در رو محکم بست. صدای ترسناکی داد. تشنه م شد. مامان آب خورد. دویاره زد زیر کریه. زدم به شیکم مامان و گفتم: "چی شده؟ "
مامان دست کشید روی شیکمش و گفت: "آروم باش بچه! آروم. "
از گرمای دست مامان خوشم اومد. هر وقت اینکار رو می کنه  خوابم می گیره. گفتم: "چرا گریه می کنی مامانی؟ "
از جاش بلند شد و گفت: "خدا کنه پسر باشی. خدا کنه مرد بشی."
کم کم تکون خوردم و خوابم برد. یه دفه جام تنگ شد. له شدم. شروع کردم به لگد زدن. مامان یه نفس بلند کشید و گفت: "آخ! حواسم نبود دراز کشیدم. "
یه کم جام بهتر شد. مامان گفت: "یازده سالم بود که من رو به عقد بابات درآوردن. باید دو سال صبر می کردم که بره سربازی و برگرده. یه روز از مدرسه که برگشتم خونه مامانم دم در منتظرم بود. قربون صدقه م رفت. لپم رو کشید. آبله های روی صورتش کش اومده بودن. تو خونه یه چادر سفید انداختن سرم و عقدم کردن. مدرسه تعطیل شد."
سرم داشت گیج می رفت. مامان یه چیز شیرین خورد و گفت: "همش ویار شیرینی می کنم. حتما پسری. "
صدای جر جر اومد و بعدش مامان یه فوت محکم کرد. یه نفس بلند کشیدم و چندتایی صدای تق تق شنیدم. مثل همیشه یه بویی بلند شد و من حالم بد شد. بازم همون اتفاق همیشگی افتاد. چندتایی تکون محکم خوردم و مامانی به قول خودش عق زد و گفت: "آخیش! " بازم دستش رو کشید روی شیکمش و گفت: "نیگا کن جای انگشتای بابات رو صورتم معلومه. یه بار نه سالم بود. تازه نه سالم شده بود. داشتم توی تراس رخت پهن می کردم. مامان بند رو پایین تر زده بود تا من کمکش کنم. یه دفه باد اومد. اونقدر کیف داد. موهام با باد بالا و پایین می رفتن. یهویی صورتم سوخت. جای انگشتای بابام چند روز روی صورتم بود. روسری گیر کرده بود به قفس کفترای همسایه بغلی که زل زده بود به من."
آروم آروم خوابم برد. خواب دیدم کنار مامانی خوابیدم. خیلی دلم می خواد زودتر مامانی رو ببینم. از بابا می ترسم. یه صدای بلند گرومب اومد. دردم گرفت. جای انگشتای بابا رو روی صورتم حس کردم. بابا داد زد: "پاشو وسایلت رو جمع کن برو خونه ننه ت تا بچه به دنیا بیاد. "
مامان با گریه گفت: "مرد منم آدمم. یه بارم دلم خواست از این عطر به خودم بزنم."
یه صدای تف اومد بابا گفت: "فردا سر کار همه به من به چشم دیوث نیگا می کنن. فعلا برو خونه ننه ت تا ببینم چی میشه. "
از یه بلندی افتادم پایین. بابا داد زد: "پاشو برای من ادا در نیار. " یه چیزی خورد توی پام. بوی بدی اومد. خوابم برد. با صدای بوق بوق بوق بیدار شدم. می خواستم برم بیرون. نفس که می کشیدم یه چیزایی می رفت توی دماغم. یه آقایی گفت: "سری ببریدش اطاق عمل. کیسه آبش پاره شده. "

رباب گفت: "حالا پسر بود یا دختر؟ "
دکتر گفت: "دختر بود. "
ننه گفت: "معصوم بود. جاش توی بهشته. "
رباب گفت: "همون بهتر که مرد. "

آقا

$
0
0

پله‌های چوبی کافه «ایران تک» زیر پایم جیر جیر می‌کنند. تمام دیوار‌ها را با چوب پوشانده‌اند. چوب کهنه، چوب بی‌رنگ. می‌توانم بوی کاهگل نم خورده روستای مادری را از میانشان حس کنم و صدای مرغ و خروس توی حیاط را بشنوم. چشمانم از نور کم و بوی تنباکوی توی کافه تنگ می‌شود. فرزانه هنوز نیامده است. مطمئنم که نیامده است. این دختر‌ها وقتی بوم بیرنگ‌اند یکساعت رنگ کردنشان طول می‌کشد، فرزانه که باید از سر صحنه بیاید. هم پاک کردن دارد، هم رنگ کردن. آب توی شیشه بالا و پایین می‌رود. نفسم را فوت می‌کنم توی صورت پادشاه قاجار روی کوزه قلیان. لب‌هایم را به شکل دایره در می‌آورم و مثل ماهی بی‌آب مانده باز و بسته می‌کنم. دود‌ها میان هم می‌لولند و از لا به لای آنها یکی سلام می‌کند.

- «ببخشید دیر شد، جای پارک پیدا نمی‌کردم.»

- «شما زن‌ها تا یاد بگیرید پارک کنید نسل این ماشین‌ها منقرض شده.»

کوله هفت رنگش را می‌گذارد زیر میز و می‌نشیند. دستش را به سمت من دراز می‌کند. اخم می‌کنم و قلیان را بیشتر به سمت خود می‌کشم. لپ‌هایش را باد می‌کند و هوا را با فشار از میان لب‌هایش بیرون می‌دهد و می‌گوید: «کار داستانت به کجا رسید؟»

دستم را توی جیب شلوار جینم می‌کنم و با چند تکان بیرون می‌کشم و می‌گویم: «حدود هشت ساعت صدا ضبط کردم.»

باید داستانی بنویسم با موضوع «برابری جنسیتی.»

ننه جواهر با اینکه نزدیک به دوسال از مرگ آقا می‌گذرد هنوز عزادار است. نمی‌دانم این عشق است یا یک جور عادت. فکر زندگی با آقا تنم را می‌لرزاند. اما ننه به آن خو گرفته بود. جور دیگر زندگی را نمی‌شناخت. از فرزانه خواهش می‌کنم بعد از تمرین چند روزی به خانه ما بیاید تا حرفهای ننه را روی کاغذ پیاده کنیم.

- «حالا که به هم محرمیم پدرت دیگه بهانه‌ای نداره.»

حلقه ساده نقره‌ای رنگ را توی انگشتش می‌چرخاند و می‌گوید: «به شرطی که شب‌ها خودت من رو برسونی خونه.»

- «می‌ترسی نتونی تو کوچه باریک ما پارک کنی؟»

مثل احمق‌ها نگاهم می‌کند. با دست اشاره می‌کنم که دنباله شال بنفشش کنار رفته و سینه‌اش پیداست.

 

ننه جواهر صورتش پر از آبله است. موهای حنایی‌اش را از وسط فرق باز می‌کند و نصف این خورشید درخشان زیر چارقد سفیدش پنهان است. سنجاق قفلی زیر چارقدش را سفت می‌کند و می‌گوید: «آقا توی ده یه دکون داشت. صاحب چند تیکه زمین و یه چاه آب هم بود. برای خودش کسی بود. بزرگ و کوچیک احترامش می‌کردن.»

از کنار جاده اصلی به بالای کوه که نگاه می‌کردی تکه‌ای سرسبز توی چشمانت شادی می‌ریخت. شاخه‌های درختان سیب و آلوی روستای «آلتی بولاغ» به زمین می‌رسیدند و گاهی از سنگینی بار می‌شکستند. دست بچه‌های ده همیشه از کندن پوست گردو سیاه بود. روزهای ده با صدای گله و هی هی چوپان‌ها شروع می‌شد.

- «از روستاهای اطراف هم برای خرید و فروش میومدن روستای ما. فقط پنج تا آهنگری داشت.»

آقا از زن اولش بعد از دعا و نذر صاحب دو دختر شد. اهل روستا زیر گوش هم پچ پچ می‌کردند. باد حرف می‌برد و می‌آورد. «حتما تو مالش حروم و حلال هست که بعد از مرگش ردپایی ازش نمیمونه.» دختر سوم آقا که مرده به دنیا آمد زن آقا جن زده شد. دهانش کف می‌کرد و زمین را چنگ می‌زد. روز‌ها بدون چادر فریاد زنان توی کوچه‌ها می‌دوید. آن همه مال و مکنت آقا بعد از مرگش روی زمین می‌ماند. ورثه نداشت.


فرزانه کش پشت مو‌هایش را سفت کرد و گفت: «وا! مگه به دخترهاش ارث نمی‌رسید؟»

با انگشت شصتم بینی‌ام را می‌خارانم و می‌گویم: «ظاهرا برای داماد‌ها کسرشان بوده که از طرف دختر بهشون مال برسه.»

پدر فرزانه سر خیابان منتظر است. بالا و پایین می‌رود. خدا را شکر که در این زمان به دنیا آمدم. تصور بلاهایی که سر زن‌ها آمده برایم دشوار است. زن آقا را به خانه پدرش پس فرستادند. بیماری صرع دوماهه از پا درآوردش. وقتی با فرزانه به حرفهای ننه جواهر گوش می‌دهم گونه‌هایم از مرد بودن سرخ می‌شود.

 

- «دو سالی می‌شد که نماز و روزه به من واجب شده بود. یه روز که کنار بی‌بی داشتم نون می‌پختم پدرم اومد خونه.»

آمدن پدر قبل از غروب آفتاب چیز عجیبی بود. صدای تق و تق کلون مردانه و به همراهش یاالله پدر خانه را پر کرد. سبیل پر پشت پدر چیزهایی گفت. لبخندی روی صورت بی‌بی آمد و محو شد. کمی به دیوار حیاط تکیه داد و بعد روی پله نشست. به دیوار آن سوی حیاط خیره شد و بلند شد. فردا شب گوسفندی را سر بریدند. کمی قند سابیدند و زن‌ها با سینی ضرب گرفتند. جواهر زن آقا شد. هم بازی دخترهای آقا.

 

چشمهای فرزانه بوی باران می‌گیرد. رنگ سیاه از روی مژه‌اش راه می‌افتد. از قیافه‌اش خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید: «می‌بینی عرشیا! می‌بینی چقدر بدبخت بودن؟»

- «والا عاشق‌تر از ما بودن. دوساله آقا مرده و ننه هنوز چشمهاش سرخه.»

- «باورش سخته.»

- «آره والا. نه خواستگاری، نه حنابندون، نه عروسی، نه چک، نه چونه....»

- «خوبه! خوبه! حالا تو نمی‌خواد این وسط بل بگیری.»


فرزانه را جلوی در مجتمع بهاران پیاده می‌کنم. با دو دستش هوا را جابجا می‌کند و برایم بوسه‌ای می‌فرستد. روسری‌اش می‌فتد. مو‌هایش را نقره‌ای کرده و حالا مثل صاعقه‌ای است که میان گلهای قرمز پارچه روی شانه‌اش افتاده است. صدایش می‌کنم و دو دستم را از پشتم روی سرم می‌آورم. می‌فهمد.


صندلی چرخدار ننه را هل می‌دهم و می‌رویم توی حیاط. کنار حیاط کوچک خانه خاله یک رج سبزی کاشته‌اند. تره و تربچه و شاهی و ریحون. میان آن همه دود این تکه بوی بهشت می‌دهد.

- «آقا عاشق سبزی بود. مهمون که می‌ومد سفره پهن می‌کردم از این سر اطاق تا اون سر اطاق.»

دستش روی هوا نیم دایره‌ای می‌کشد. مهمون حبیب خدا بود و اگر بدون خوردن سبزی از خانه می‌رفت انگار گشنه رفته بود.

- «خدا روحش رو شاد کنه. یکبار مثل همیشه بی‌خبر با ده تا مرد اومد خونه. سفره پهن بود و دست به خیر. واسه خورد و خوراک کم نمی‌ذاشت. یادم رفته بود سبزی پاک کنم. قشقرقی به پا کرد که نگو. ولی دست روم بلند نکرد.»

آقا مهربان بود. انبار خانه پر بود از برنج و آرد و گوشت قورمه شده. صبح بعد از نماز راهی زمین می‌شد و بعد در مغاره‌اش را باز می‌کرد. غروب به خانه می‌آمد و چایش را می‌نوشید و توی اطاقش کمی قرآن می‌خواند و می‌خوابید. فقط یکبار جواهر را کتک زده بود.

- «تو خونه همسایه یه کم به صورتم سرخاب مالیدم. فکر کردم آقا خوشش میاد.»

چنان سیلی از آقا خورده بود که رنگ سرخاب و سفیدآب میان جای انگشتان آقا محو شده بود. آقا چند روزی از خانه بیرون نرفته بود. خجالت می‌کشید. توی خانه مانده بود و ذکر می‌گفت.

- «حق داشت. اون موقع مرد‌ها غیرت داشتن. فکر می‌کرد اگه یکی تو کوچه من رو با اون ریخت دیده باشه چی؟»

 

مادر داد می‌زند: «عرشیا! فرزانه اومده.»

کیف و کتابش را توی اطاق می‌گذارد و کنار لب تاب ولو می‌شود. مادر دو لیوان شربت می‌آورد و می‌رود.  تی شرت راه راه‌اش چشمانم را اذیت می‌کند. کاغذهای سفید را مرتب می‌کند و می‌گوید: «کلک زدیا. قرار بود باهم گوش بدیم.»

کمی شانه‌ام را می‌مالم و می‌گویم: «فعلا شربتت رو بخور خنک بشی.»

صدای شکستن چیزی می‌آید. می‌خندد و می‌گوید: «زنگ اس‌ام اسه. هول نکن.»

پیامش را می‌خواند و شربت به گلویش می‌پرد. چندتایی سرفه می‌کند. گوشی را بر می‌دارم. فکر می‌کردم اینجور جک‌ها فقط بین پسر‌ها رواج دارد. فکرم را بلند می‌گویم. می‌گوید: «اتفاقا اینم یکی از پسرهای دانشگاهه.»

دست راستم را با دست چپ فشار می‌دهم.

 

- «منم برای آقا فقط دختر زاییدم. مادر تو و این خاله زهرا و خدابیامرز ملیحه. خودم با دستهای خودم از زیرآوار کشیدمش بیرون. آروم خوابیده بود.»

زلزله سال چهل و هشت بویین زهرا روستا را نابود کرد. خاله ملیحه و دو دختر زن قبلی آقا زیر آوار از دنیا رفتند. بسیاری از اهالی روستا ازآانجا کوچ کردند. چاه‌های آب خشک شدند. توی شهر کسی برای آقا سر خم نمی‌کرد. آقا مدام غر می‌زد از بی‌پسری.

- «دست خودش نبود. دست بزن پیدا کرده بود.»

کنار سینما جی یکی از هم دهاتی‌ها برایش کاری دست و پا کرد. یک پارکینگ مخصوص مینی بوس‌های بین شهری. دو اطاق کوچک هم ته پارکینگ بود برای سکونت جواهر و دو دخترش. آقا اجازه داشت کنار در سیگار هم بفروشد. هر روز صبح کلاه نمدی‌اش را تا روی ابرو پایین می‌کشید و چپقش را چاق می‌کرد و می‌نشست جلوی در. برگه ورود و خروج ماشین‌ها را مهر می‌زد و زنجیر را باز و بسته می‌کرد.

 

فرزانه ساعتش را نگاه کرد و چشمانش گرد شد: «واای ساعت یازده شبه. بابام من رو می‌کشه. چرا زنگ نزده؟»

به گوشی‌اش زل می‌زند. پنج تماس بی‌پاسخ و سایلنت بودن گوشی سرعت لباس پوشیدنش را بیشتر می‌کند.

تصور می‌کنم فرزانه به جای این مانتوی طرح ترمه چادر چهارخانه مشکی و طوسی به دور کمرش پیچیده و جای گوشی و کوله با یک دستش گهواره را تکان می‌دهد و با دست دیگرش نان توی تنور می‌گذارد. صورتش به جای رژ گونه صورتی و سایه کمرنگ طوسی صاف صاف است و روسری قهوه‌ای رنگ زیرش گره خورده است.

وقتی من به دنیا آمدم آقا تا چند روز بشقاب شکلاتش کنار بساط سیگار بود. از آقا هم می‌ترسیدم و هم دوستش داشتم. توی محل همه از او حساب می‌بردند. از ترس چوبدستی‌اش کسی به من چپ هم نگاه نمی‌کرد.

دست می‌گذارم روی چروک‌های پوست دست ننه. رگ‌های متورم آبی رنگش مثل رودی از لا به لای پستی و بلندی‌ها می‌گذرند و بعد از گذر از دستبند عقیقش به زیر سیاهی آستینش می‌روند. لبخندی می‌زند و دو سوی صورتش آویزان می‌شود. می‌گوید: «ننه یه وقت صدای من رو نبری یه مرد نامحرم گوش بده. روح آقا عذاب می‌کشه. مرد با غیرت تا روی پل صراط چشمش دنبال کس و کارشه.»

می‌خندم. می‌خندد. یک مشت نخودچی توی دستم می‌ریزد. می‌ریزم توی جیبم.

 

بوی عطر فرزانه را لای همه بوهای تو کافه حس می‌کنم. سرم را بالا می‌آورم. همراهش یک پسر عینکی است با موهای دم اسبی. گرم صحبتند و خنده تا سر میز می‌رسند. فرزانه می‌گوید: «عرشیا جان ایشون فرزاد هستن. هم بازی من توی تا‌تر.» نخودچی‌های توی جیبم خرد می‌شوند. چقدر هم اسم‌هایشان بهم می‌آید. فرزاد و فرزانه. دست فرزاد روی هوا می‌ماند. دندانهای فرزانه لب پایینی‌اش را گاز می‌گیرد. سبیل شاه قاجار روی کوزه کش می‌آید و مسخره‌ام می‌کند. فرزانه می‌گوید: «عرشیا داستان می‌نویسه. راستی عرشیا اسم برای داستانت گذاشتی؟»

ناخن انگشت کوچکم را با دندانم می‌کنم می‌گویم: «نوه بی‌غیرت.»

 


روزگار

$
0
0

جلوی در اداره ماشین را پارک می‌کنم. روی دیوار پارچه بزرگی نصب کرده‌اند که با باد تکان می‌خورد.

جناب آقای حاج امیر افخمی

اکنون که به افتخار بازنشستگی نایل آمده‌اید، شایسته است از زحمات بی‌دریغ، مساعی ارزشمند و اهتمام ویژه جنابعالی....

در ماشین باز می‌شود. نگهبان اداره آخرین خوش خدمتی‌اش را هم انجام می‌دهد و حاج آقا گویان من را به سمت سالن تودیع می‌برد. جلوی در کت سورمه‌ای رنگم را مرتب می‌کنم و از بسته بودن دکمه بالای پیراهن سفید بی‌یقه‌ام مطمئن می‌شوم. در را باز می‌کنم. صدای همهمه دورم را می‌گیرد. هر کسی چیزی می‌گوید.

 

پیام با اعدام فله‌ای مخالف بود. داد می‌زد: «باید محاکمه می‌شدن. خیلی هاشون دوره زندانشون رو گذرونده بودن.»

از گوشه دیوار صدای محکمی فریاد می‌زند: «دار و دسته همین‌ها بودن که حمله کردن. اینام اگه بیرون بودن با عراقی‌ها همدست می‌شدن. اینا تروریستن.»

من رفتم روی دوش پیام و گفتم: «این بی‌عدالتیه. بیشترشون از توابین بودن.»

یک صدای زنانه گفت: «توبه گرگ مرگه.»

یک دفعه هوا از دود سفید پر شد. پیام من رو گذاشت روی زمین و به سمت در ورودی دانشگاه دویدیم. صدای مرگ بر منافق بیشتر از همه به گوش می‌رسید.

 

معاون اداره دست راستش را بالا برد و گفت: «برای سلامتی حاج آقا صلوات.»

یکساعتی حرف زدند. حکم بازنشستگی من را همراه یک لوح تقدیر توی دستم گذاشتند. سرپرست جدید اداره گفت: «با اینکه حاج آقا با بیست و پنج سال سابقه داشتن ولی به خاطر خدمات ارزنده شون با حقوق کامل بازنشسته شدن.»

با سرپرست جدید راهی اطاق کارم می‌شوم. پیراهن یقه دار رنگی به تن دارد و صورتش را تراشیده است. دستی به پشتش می‌زنم و می‌گویم: «این شکلی هیچوقت برات حکم ریاست نمیاد.»

خنده روی لب‌هایش پهن اش می‌ماسد و می‌گوید: «متوجه منظورتون نمی‌شم حاجی؟»

 

پدر سگرمه‌هایش را توی هم کرد و گفت: «دوبار از کار بیرونت کردن. شیش ماه هم دووم نیووردی. بیا و ایندفعه به حرف من گوش بده.»

- «اخه پدر من، کار کردن من چه ربطی به مدل مو و اندازه آستین لباسم داره؟»

- «من از این چیزا سر در نمیارم. همه آبرو و احترامم رو گذاشتم و رو انداختم به حاجی رضا. یه دوروز صورتت رو نزن. کت و شلوارم بپوش.»

- «من زیر بار حرف زور نمی‌رم.»

- «سنت داره از سن استخدام می‌گذره. تا حالا خودت بودی مهم نبود. الآن زن عقد کرده داری. فردا، پس فردا باید دست زنت رو بگیری ببری زیر یه سقف یا نه؟»

 

فرم‌ها، قرارداد‌ها و مهر شرکت را تحویل سرپرست جدید می‌دهم و می‌گویم: «راستی می‌تونم اسم شریفتون رو بپرسم.»

- «خواهش می‌کنم. سعادتی هستم. مهرداد سعادتی.»

 

پدر چندتایی سرفه کرد و گفت: «لیسانس مدیریت دارن.»

حاج رضا با انبوهی از ریش سرش را تکان داد و گفت: «اسم شریفتون؟»

قبل از آنکه من بگویم «امیر هوشنگ» پدر گفت: «کوچیک شما امیر هستن.»

 

به صورت سعادتی خیره می‌شوم. اول لبخند می‌زند و بعد کمی اطراف را نگاه می‌کند و دوباره به من خیره می‌شود و می‌گوید: «حاج آقا طوری شده؟»

دستی روی موهای پرپشت صورتم می‌کشم و می‌گویم: «می‌خواستم اگه ممکن باشه من رو یه نیم ساعت تنها بذارید تا یکسری وسایل شخصیم رو جمع کنم و با اطاقم خداحافظی کنم.»

دست راستش را روش چشمش می‌گذارد و از اطاق بیرون می‌رود. کشوی سمت راست را بیرون می‌کشم. عکس دو دخترم را از ته کشو بر می‌دارم. فرزانه و فاطمه روی تاب نشسته‌اند و برای من دست تکان می‌دهند.

فرزانه زود به دنیا آمد. ریه‌اش کامل نبود. کلافه بودم. یک سرماخوردگی کوچک برایش حکم مرگ را داشت. توی خواب خس خس می کرد. نفس کشیدنش مثل نیش مار توی گوشم صدا می داد. روزی که به دنیا آمد مادر گفت: «دختر روزی رو زیاد می‌کنه.» اما همراه فرزانه روزی نیامد. بعد از امضا آن کاغذ لعنتی بود که روزی‌ام بیشتر شد. ترفیع پشت ترفیع. خرج پشت خرج. امضا پشت امضا. توی دفتر حاج رضا نهار می‌خوردم. حاجی لیوان دوغش را سر کشید و گفت: «امیرجان قراره چند نفر رو معرفی کنیم برای حج عمره.»

همه توی اداره پست معاونت را تبریک می‌گفتند. حالا دیگر حاج آقا افخمی بودم.

احساس خفه گی می کنم. مادر می‌گفت: «فشار شب اول قبر اونقدر زیاده که شیری که از مادرت خوردی از بدنت بیرون می‌زنه.» بلند می‌شوم و کولر گازی را روشن می‌کنم. دست می‌کشم روی پیشانی‌ام. برآمدگی جای مهر را حس می‌کنم. داغ سرسپردگی‌ام را. مدرک دانشگاه را از روی دیوار بر می‌دارم. دستی روی آن می‌کشم. تصویرم را توی شیشه قابش می‌بینم. کنار عکس روی مدرکم.

 

روز فارغ التحصیلی یک حلقه سی و شش تایی عکس گرفتیم. با اساتید، هم کلاسی‌ها، کارمند‌ها. مسئول بسیج به سمتم آمد. به طرفش رفتم و با تمسخر گفتم: «اخوی بیا یه عکس یادگاری بگیریم.» توی چشمانم نگاه کرد و گفت: «یه بار جستی ملخک.» دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «من برای حق و عدالت جونم رو هم می‌دم.» صورتش را به صورتم چسباند و گفت: «هنوز گشنگی نکشیدی اخوی.»

 

مادر می‌گفت: «اون خونه اجاره‌ای رو پس بدین بیایید همینجا. یه کم گرد‌تر می‌خوابیم.»

پدر می‌گفت: «زن و شوهر جوون با یه بچه بیان تو این خونه یه خوابه. چیزا می‌گیا زن.»

 

حاج رضا روبرویم نشست و تسبیحش را گذاشت روی میز و گفت: «بچه جون تو مسئول این بخشی و انبار هم زیر دست توئه. منم که مدیرعامل اداره‌ام. تو امضا کن تحویل گرفتی، کاغذبازیاش با من.»

از روی صندلی بلند شدم و با صدای آرام گفتم: «آخه حاج آقا این دزدیه، مال بیت الماله. بعدش اگه گندش در بیاد چی؟»

حاجی دست‌هایش را روی شانه‌هایم گذاشت. فشارم داد روی صندلی و گفت: «من که پسر یکی یک دونه رفیق قدیمیم رو نمی‌فرستم پای چوبه دار. بعدشم اینکه اون زبونت رو گاز بگیر. این حق ماست. تازه میشه حقوق واقعیمون. یعنی تو با اینهمه تحصیلات نباید بچه‌ات تو یه بیمارستان خوب معالجه بشه.»

 

داخلی آبدارخانه را می‌گیرم و می‌گویم: «بابا سید واسه رییس سابق چایی میاری یا نه؟»

با دست‌های لرزانش سینی چای را روی میز می‌گذارد. لبخندی تحویلم می‌دهد و می‌رود. عاشق این نبات‌های کنار چایم.

 

از اداره بازرسی که آمدند هی نبات ریختم توی چای و خوردم. یادم نمی‌آمد مادر برای دل پیچه چای و نبات می‌داد یا برای دلشوره. اما آب از آب تکان نخورد. همه چیز درست بود. اسناد باهم می‌خواند. صاحب خانه شدم. مادر ‌گفت: «خدایا شکرت.» بیشتر نماز می‌خواند. پدر چیزی نمی‌گفت. رفتارش عجیب شده بود.

 

در کمد میزم را باز می‌کنم و سررسیدهای قدیمی را بر می‌دارم. روی یکی از سررسید‌ها آرم و نام شرکت سرخس حک شده است. بعد از سربازی آنجا مشغول به کار شدم. قطعات قلابی را برچسب می‌زدند و می‌فروختند. صدایم درآمد. شکایت کردم. عربده زدم. بیرونم کردند. از مجمع جهانی اهل بیت هم با یک تیپا بیرونم انداختند. حاضر نشدم ریش بگذارم و یقه‌ام را ببندم. هنوز داغ بودم. برای خودم ارزش قایل بودم. شخصیت داشتم. فقط گشنگی نکشیده بودم. تا آن روز نکشیده بودم. فرزانه که به دنیا آمد طعم گشنه گی هم آمد.

 

به منشی می‌گویم: «لطفا آقا سعادتی رو صدا کنید تشریف بیارن.»

در حال حرف زدن با تلفن وارد می‌شود. کلید گاو صندوق را تحویلش می‌دهم و رمزش را می‌گویم. بازش می‌کند. چشمم افتاد به خودکاری که دورش را با نخ تسبیح‌های رنگ و وارنگ بافته‌اند.

پیام را بیرون دانشگاه گرفتند. به جرم پخش شب نامه. چند ماه بعد آمد. برای تسویه حساب. این خودکار را از جیبش درآورد و گفت: «کاردستیه زندونه.» گفتم: «یادگاریه عزیزیه.» گفت: «بذار جیبت باشه. مراقب باش حق رو ناحق نکنه.»

بغلش کردم. زدم زیر گریه. نفسم خوب بالا نمی‌آمد. بیچاره فرزانه چی کشیده بود. سرم به دوران افتاد. زیر بغلم را گرفت. من را نشاند رو صندلی و گفت: «حاج آقا اینطوری نکنید. یه کم چایی نبات بخورید. فشارتون افتاده. بازنشستگی هم عالم خودش رو داره.»

خوب به چهره‌اش نگاه می کنم. بلند می شوم. خودکار بافته شده را توی جیبش می گذارم و بیرون می آیم.

 

 

چهل و هشت ساعت بعد

$
0
0

در کافی نت را پشت سرم می‌بندم. صدای تازه بالغ پسری می‌آمد: «لطفا در رو نبندید.»

در را که باز کردم پدر و مادر منتظرم بودند. زیر سیگاری پدر پر از ته سیگار بود. دود از کنار سبیل زرد رنگش به هوا می‌رفت. مادر مو‌هایش را مثل همیشه با کش پشت سرش جمع کرده بود. با خنده‌ای بلند گفتم: «قبول شدم. رتبه سی و نه رشته ریاضی.» اشک به چشمان مادر دوید. صورت مهربانش را روی صورتم گذاشت. پدر سیگاری دیگر روشن کرد و سراغ تلفن رفت.

تکیه می‌زنم به باجه زرد رنگ تلفن عمومی روبروی کافی نت. نمی‌دانم دیگر کسی از این وسیله استفاده می‌کند یا نه. چندتایی نفس عمیق می‌کشم و راه می‌افتم. یک تکه سنگ را آرام آرام با خودم جلو می‌برم. صورتم گرم می‌شود و مزه شوری را روی لب‌هایم احساس می‌کنم. گریه کار مرد است. اصلا مرد اگر گریه نکند می‌ترکد. کاغذ پرینت شده را توی دستم مچاله می‌کنم.

عمو کاغذ را بالای سرش گرفت. مثل همیشه با کت و شلوار و کراوات توی میهمانی حاضر شده بود. با صدای بلند و رسایش گفت: «رتبه دو رقمی کنکور. باعث افتخار خاندان. اولین مهندس نسل جدید.» قهقه‌اش سالن خانه را پر کرد. مادر همه را دعوت کرده بود.

توی کافی نت دختری نشسته است با چادر عربی و صورت پر از رنگ. می‌گویم: «ببخشید خانم یعنی چی که باید تا چهل و هشت ساعت دیگه به سازمان سنجش مراجعه کنم؟»
چشمان درشتش به من خیره می‌شود و خودش را جمع و جور می‌کند. جوابی نمی‌دهد. درخواست پرینت می‌کنم. مسئول آنجا کاغذ را به دستم می‌دهد و می‌گوید: «بهایی هستی؟»
با تعجب می‌پرسم: «چطور؟»

دو تا دستش را توی جیب‌هایش می‌کند و می‌گوید: «آخه تو پرینت نوشته بود تا چهل و هشت ساعت دیگه....»

 

پدر رو به مادر گفت: «نباید این دوستت رضوان رو دعوت می‌کردی. این شوهرش معلوم نیست چی کاره اس.»
مادر پوست میوه‌ها را توی سطل آشغال ریخت و گفت: «وا! هنوز یه ماه نشده عروسیشون دعوت بودیم. تو هم بیخودی به همه چی مشکوکیا.»
پدر پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: «کاش لااقل عکس این بها الله را از روی دیوار بر می‌داشتی.»

روی نیمکت پارک می‌نشینم. هوا خفه است. انگار سال‌ها پیر شده‌ام. به زحمت چندتایی نفس می‌کشم. باید چهل و هشت ساعت صبر کنم. فقط چهل و هشت ساعت.

 

 

مجسمه

$
0
0

این خون چجوری پاک می‌شه؟‌ ای خدا! آخه پیری چرا مردی؟ اینقدر این خونه‌ات آت و آشغال داره که با یه هل سرت خورد به این مجسمه. اصلا مجسمه به این بزرگی به چه درد تو می‌خورد؟ تا دوساعت دیگه بی‌بی میاد واسه تمییز کردن خونه. چه غلطی بکنم؟ خدایا تو خودت شاهدی من اومده بودم باهاش حرف بزنم. بعد از اینهمه سال پیشکاری واسه بیست میلیون طناب دار افتاد دور گردنم. نه! دارم نمی‌زنن. زن و بچه‌اش آمریکا زندگی می‌کنن. حتما رضایت می‌دن. شلوارم چرا خیس شده؟

سراغ یخچال می‌روم و یک لیوان آب می‌ریزم. آب توی لیوان موج بر می‌دارد. مثل رعشه‌های زینب. دکتر گفت: «اگه زود‌تر درمانش نکنید دچار ضایعه مغزی می‌شه.»

 

می‌مردی بیست میلیون تومن به من می‌دادی که نمی‌ری. واسه تو که پول خورد بود. هرجا می‌شستی پز من رو می‌دادی. می‌گفتی: «این سیامک ده ساله پیشکار منه. حلال و حروم حالیشه.» قول دادی بریم محضر خونه و وکالت بدی تا بعد از مردنت این قصر مال من بشه. می‌خواستی دل زن و بچه ت رو بسوزونی. اما آدمایی مثل تو هزار سال عمر می‌کنن. نمی‌میرن. همه رو تو گور می‌کنن ولی صدای کلنگ قبر خودشون نمیاد. اه! کاش می‌شد از یکی بپرسم خون از روی فرش چجوری پاک می‌شه. گیرم خون هم پاک شد، این کوه گوشت رو کجا ببرم. آخه این چه حرفی بود به من زدی. من یه کلمه گفتم جای خونه قبل از مردنت یه پولی بده من این بچه رو نجاتش بدم. همینجوری آب دهنت بود که می‌پاشید تو صورتم: «بزغاله دهاتی! تا دو دفعه تعریفت رو کردم هار شدی؟» صد دفعه بهت گفتم به دختر من چیزی نگو. پای این طفل معصوم رو نکش وسط فحش و لیچارات. خدایا تو به دادم برس. تو که دیدی یقه من رو چسبیده بود و ول نمی‌کرد. من فقط زدم تخت سینه‌اش. لعنت به این مجسمه لعنتی.

 

یا اباالفضل! بی‌بی جیغ نکش. چرا تو اینقدر زود اومدی؟ وایسا. تو رو قسم به جدت وایسا. نرو بیرون. جیغ نزن. بی‌بی. مرجان خانم.... 
 

درخت آلبالو

$
0
0

نامم را صدا می کنند. از توی صف بیرون می آیم. پله ها را بالا می روم و پشت بلندگو می ایستم. انشایم در منطقه اول شده است. معلم ادبیات دستی به شانه ام می زند و شروع به خواندن می کنم. درباره جنگ است و سختی های بی پدری. بچه ها توی صف همهمه می کنند. صدایم را بالا می برم. اما هیچکس حواسش به من نیست. داد می زنم. مادرم رویش را کیپ تر می کند. یک دسته سرباز روبرویم ردیف می شوند. تفنگ هایشان را به طرفم نشانه می روند. ساکت می شوم. آقای مدیر چشم هایم را با پارچه می بندد. بچه ها آرام می شوند. مادرم فرمان آتش می دهد. دنیا منفجر می شود. تمام تنم می سوزد. از خواب می پرم. از پارچ شیشه ای بالای سرم توی لیوان آب می ریزم. صدای بالا آمدن عمه از پله ها به گوشم می رسد. بلند می گویم: «حالم خوبه عمه! خواب دیدم.» با صدای نرمی از ته چاه می گوید :«خواب بابات رو دیدی؟» لیوان دوم را سر می کشم و می گویم: «آره. آره عمه جان.»
صدایش به سمت پایین می رود و می گوید: «حیف از اون داداشم که شهید شد تا این زنش تو رو به این روز بندازه.»
چراغ اطاق را روشن می کنم. سایه یک حشره روی گچ سفید دیوار بال بال می زند. حوصله خوابیدن هم ندارم. گوشه اطاق جزوه های رزمندگان و سازمان سنجش را روی هم چیده ام. چیزی تا جواب کنکور نمانده است.

شهاب گفت: «تو خیلی خودت رو اذیت نکن. سهمیه داری.»
گفتم: «چه ربطی داره؟»
چشمکی زد و گفت: «ما رو گرفتی یا خودت رو؟ تو فقط فکر کن می خوای دکتر بشی یا دندونپزشک.»
مادر با چادر سفید روی شانه هایش داخل اطاق آمد. شهاب نصفه و نیمه از جایش بلند شد. مادر سینی چای را روی زمین گذاشت و گفت: «آقای مهندس! شما یه کم راهنماییش کنید. بچه درسخونیه. می ترسم تست خوب نزنه. سال بعد سرنوشت زندگیش معلوم میشه.»
شهاب گفت: «چشم خانم میرزایی.»
 
از خانه بیرون می زنم. توی خیابان برای خودم می چرخم. صدای بوق ماشین ها سرم را به گیج گیج می اندازد. وسط خیابان به خودم می آیم. آقا رجب چاقویش را از چهار راه استانبول خریده بود. چاقوی دسته زنجان.

سیب را پوست کندم و آمدم و نشستم کنار حوض خانه. درخت آلبالوی حیاط نزدیک غروب سایه اش روی حوض می افتاد. مادر از میوه  درخت نمی خورد. درخت را پدر با دستان خودش کاشته بود. رنگ سرخ آلبالو ها مادر را آزار می داد. تکه ای سیب سر چاقو زدم و به سمت مادر گرفتم. سرش را از روی کتاب برداشت و لبخندی زد. کنار چشمهایش چروک افتاد. شنیده بود زن شهید هم سهمیه دارد. هوس ادامه تحصیل سر شوقش آورده بود. گفت: «بابات همیشه می گفت حیفه که به فوق دیپلم رضایت دادم.»
سه ساله بودم که جنازه پدر را آوردند. عمه تعریف می کرد که پدر را کنار همین حوض روی زمین گذاشتند. مادر قسم خورد که هیچ وقت سایه مردی دیگر روی سر من نیفتد. مادر بیست و سه ساله بود که بیوه شد.

عمه پیژامه ای مردانه به تن کرده بود و چاقو را توی سبزی ها فرو می برد. از صدای خرد شدن سبزی ها تنم مور مور می شد. گفت: «ننه ات آبروی ما رو برد. اون مرتیکه جای پسرش بود.» آقا رجب چشم و ابرو آمد. کمی با خال گوشتی روی بینی اش ور رفت و به من گفت :«تو برو بالا و به درس و مشقت برس.» روی پله دوم گفتم: «هنوز نه به بار و نه به دار. شاید سر نگرفت.» صدای حرف و گریه عمه مثل روضه خوانی توی هم رفت و تا بالا آمد.

آقای مدیر شیشه جلوی ماشین را پایین داد و گفت: «بیا بالا.» روی حرف آقای مدیر حرف زدن جرات می خواست. راننده یک سرباز بود با دو ستاره روی شانه اش. آقای مدیر گفت: «برادرم هستن. مهندسیش رو گرفته و رفته سربازی.»
راننده گفت: «خوشوقتم.»
آقای مدیر گفت: «ایشون یکی از بهترین بچه های مدرسه است. عباس رادمنش. پسر شهید رادمنش.»
چشم های آقای مهندس توی آینه نگاهی به من انداخت و گفت: «پس کوچه شهید رادمنش ... .»
آقای مدیر گفت: «بعله.»
بعد از پیاده شدن آقای مدیر جناب سروان من را به سمت خانه برد. پرسیدم: «شما روزی چقدر درس خواندید تا قبول شدید.»
بادی توی لپش انداخت و گفت: «من با یه برنامه ریزی اصولی درس خوندم. روزی دو ساعت.»
گفتم: «میشه به من هم برنامه بدید.»
دسته راهنما را به پایین فشار داد و گفت: «البته تو فرزند شهید هستی ولی چشم.»
گفتم: «کی؟»
با مهربانی نگاهی به من انداخت و گفت: «هر وقت شما خواستی خبر بده میام اینجا. فقط بعد از ساعت دو باشه. فکر کنم یه دو ساعتی باهم صحبت کنیم رو به راه بشی.»

مادر گفت: «یه دقیقه آروم بگیر تا باهم صحبت کنیم.»
مزه ترشی از معده ام توی دهانم ریخت. گفتم: «من با شما صحبتی ندارم. شما حق نداری با این شهاب ازدواج کنی.»
مادر موهای مشکی و براقش را از پشت با یک کش بست و گفت: «یعنی من باید از تو اجازه بگیرم. در ضمن مگه این آقا شهاب چه شه؟»
به صورت مادر توی آینه خیره شدم. انگار سالها جوان تر شده است. داد زدم: «من توی مدرسه آبروم میره. توی محل از خجالت می میرم. این داداش آقای مدیره. همش شیش سال از من بزرگتره. جای پسرته.»
مادر آرام خندید و گفت: «هنوز نه به بار و نه به دار. بذار ببینیم خانواده اش رضایت میدن با یه زن بیوه بزرگتر از خودش ازدواج کنه.»
گر گرفتم. با مشت به دیوار کوبیدم. عکس پدر به تلو تلو خوردن افتاد. خون روی انگشت هایم جاری شد. مادر با دلواپسی دست من را گرفت و گفت: «ببین دستت رو چیکار کردی؟ خدایی نکرده اگه شکسته باشه کنکورت چی میشه؟»
توی سرم زدم و گفتم: «گور پدر کنکور.»
مادر گفت: «جرم نکردم که. چهارده ساله پای تو وایسادم.»

سر کوچه ایستاده بود. با شلوار پارچه ای سورمه ای و پیراهن آبی و سفیدش اصلا شباهتی به آن سروان توی ماشین نداشت. به زور به خانه آوردمش. با کلی خجالت و شرمندگی آمد. قرار شد هر دوشنبه بیاید.
اما آن روز چهارشنبه بود. دستان مادر قرمز بود. رنگ آلبالوهای بالای حوض. گفتم: «مامان آلبالو خوردی؟»
انگشتهایش را به هم مالید و گفت: «آقا شهاب یه یک ساعتی اینجا بودن. آلبالو چیدم.»
به گونه های سرخ مادرم خیره شدم و گفتم: «با من کار داشت؟»
سرش را پایین انداخت و گفت: «حالا بهت میگم.»
لب ها مادر هم قرمز بود. قرمز آلبالویی.

- «آره همون دسته قرمزه رو بدین لطفا»
- «دسته قرمزه بدیش اینه که اگه دستت رو ببری خون روی دسته خوب معلوم نمیشه.»
پول را می شمارم و به فروشنده می دهم. توی دلم می گویم: «خونی که این چاقو می ریزه، دنیا رو خبر می کنه.»

بارون

$
0
0

از هوای این شکلی بدم میاد. نه آفتابیه، نه بارونی. یه مشت ابر سیاه جلوی نور رو می گیرن و یه چیکه آبم ازشون در نمیاد. این موقع ها انگار راننده ها هم حال ندارن. هی بوق می زنن که یعنی برو کنار. چراغای روشن وسط خیابون با نور خورشید یه اندازه میشن و منم دلم می گیره. ایوب اگه اینجا بود می زد پشتم و می گفت: «بخند بابا. دل گرفته کیلو چند؟»

- «کیلو ده تومنه. شاهدونه هاش اعلاس. شوریشونم یه جوریه که دل رو نمی زنه. باحاله. ترق و توروق زیر دندونشونم که یه حال دیگه ای میده.»

اما اصل حال شاهدونه اینه که بریزیش توی لوله خودکار و شترق بزنیش پس کله اون چندتا بچه ای که روی نیمکت جلویی ها میشینن. این ردیف اولی ها همه شون بچه خرخونن. خل وضعن. پپه ان. عین حسن پپه. آقا داوود می گفت رفته فرنگستون و واسه خودش پمپ بنزین زده. همون حسن بود که ممل رو هوای کرد. ممل هم پا شد و رفت توی فرودگاه داد و بیداد راه انداخت که می خوام برم اونور آب واسه دوا و درمون. عربده می کشید که: «خودشون اینجوریم کردن. خودشونم باید خوبم کنن.» بدبخت نمی تونست شاشش رو نگه داره. هرجا که دلش درد می گرفت می شاشید. پارسال پسر حاجی افخم عین سگ کتکش زد. آخه شاشیده بود روی گونی های برنج.

- «آره برنجکم خوبه. کلی قوت داره. بدم از این برنجکا؟»

برنجک،برنجک، نارنجک. یادت باشه اکلیل و سرنج  رو با قاشق پلاستیکی هم بزنی. هر یه دونه ای که درست کنی یه تومن بهت می دم. سیاوش این حرف ها رو بهم زد. نارنجک هاش تک بودن. مشتری واسه شون سر و دست می شکوند. صداش کل محل رو می لرزوند. منم گریه می کردم. بامب ... یا امام غریب چرا ایندفعه آژیر نکشیدن. آخه اینا بمب نیست ننه. موشکه. موشک بارونه. ولی خدا رو شکر خونه ما تو نقشه نیست. می گن عراقیا فکر میکنن بعد از آریاشهر دیگه بیابونیه. اگه زودتر اومده بودیم اینجا الآنه منم سالم بودم.هی سرم گیج گیج نمی خورد. هی یهویی چشم هام تا به تا نمی شدن. انگاری قشنگ یادمه تو شیکم مامان بالا و پایین شدم. هنوزم یه وقت هایی همونجوری میشم. آقا رضا میگه: «باغ فیض قاطی باقالیاس.»

- «باقالی؟ ما باقالی نداریم. بیا از این لواشک ها بهت بدم. خونت به گردش میفته. لواشک زرشکه.»

آب زرشک؟ اونم بعد از این بست توپ؟ هر چی کشیدیم می پره. حالش میره. مغز خر خوردی مگه؟ گفتم: «عمو مگه مغز خر خوردنیه؟» عمو گفت: «تو چرا هنوز بیداری بچه. بگیر بخواب. تو کار بزرگترا دخالت نکن.» من پتو رو کشیدم روی سرم. عمو گفت: « این بچه رو بده دست داوود. لااقل خرج شام و نهارش رو میده. خونه رضا برزخ رو هم دیشب گرفتن. دیگه قمار بی قمار. از حالا به بعد شیپیش تو جیبمون بالانس میزنه.» اوستا گفت: «چهار تا چرخش رو بالانس کردم.» من رو صدا کرد و گفت: «چرخ هاش رو ببند.» چرخ ها بالای جک هی می چرخیدن. چشم های منم به چرخ چرخ افتادن. اوستا هلم داد توی کوچه. گفتم: «اوستا هنوز چرخا ش رو نبستم.»

- « بسته ای قره قوروت داریم. پر از کلسیمه. فقط مواظب باش زیاد نخوری که شیکمت خراب میشه.»

خراب شده. خراب شدن. هر سه تا خونه داغون شدن. از صدای منفجر شدنشون شیشه های خونه ما هم خورد شدن. مامان تو راه پله بوده که یهویی بند دلش پاره شد. بند دل منم پاره شد. دکتر به ننه گفت: «شانس آوردین آمبولانس زود رسید. والا بچه هم زنده نمی موند.» ننه گفت: «کاش زنده نمی موند.» ولی مملی راضی بود. فقط یه وقت هایی که ویرش می گرفت شاکی می شد. یه وقت هایی هم که دنیا به چرخیدن میفتاد ویرش می گرفت. کاش این کره زمین نمی چرخید. آقای مدیر گفت: «آقا این از سنش عقبه. نصف مدرسه رو کتک زده. اون جریان خیس کردنشم که سرجای خودش. ببریدش یه مدرسه خصوصی. مخصوص این بچه ها. پرونده اش رو از دفتردار بگیرید. اون اطاق گوشه ایه.»

- «کدوم گوشه؟ آهان! اونا آلو برغونیه. برغون؟ یه جایی نزدیک کرجه.»

اینم سد کرج. تا اینجا که اومدیم بریم تا چالوس این جوجه ها رو کنار آب کباب کنیم. بیا بریم دریا کنار. دریا کنار هنوز قشنگه. اما تو صورت فرشته قشنگی نموند.در سمت فرشته قفل شد. فرشته تو آتیش کباب شد. ننه رو خاک کردیم. بابا هم دیگه بابا نشد. همسایه ها می گفتن دختره طفل معصوم موند تو خونه ور دل داداش منگل و بابای عملیش. بسوزه پدر این اعتیاد. آفا داوود هی می شکوند و هی می گفت این آدم رو معتاد می کنه. لعنت به این تخمه لعنتی.

- «تخمه لعنتی دیگه چیه؟ خدایا امروز رو به خیر بگذرون. تخمه آفتابگردون، کدو، ژاپنی، هندونه، چی میخوای؟»

من هیچی نمی خوام. یه تن سالم و یه تیکه نون قد کف دست و چند تا چیکه آب. آب که زیاد می خورم هی هوس می کنم جای مملی باشم. مملی محله مون رو می گم. هی آب می خورد و هی آب می خورد و بعدشم هرجا که دلش می خواست تنبونش رو می کشید پایین و می شاشید. یه دل سیر می شاشید.
- «چند سیر؟»
- «یه دل سیر. نه پنج سیر. یه پنج سیری بده.»
- «خدایا توبه. آخه بچه مگه اینجا عرق فروشیه. یه ربعه داری زیر لب ور ور می کنی و آخرش پنج سیری می خوای؟ برو بیرون بابا. برو بیرون.»
- «عمو یزید نشو. لااقل بهم آب بده.»

آخیش گلوم تازه شد. اگه آقا داوود بود می گفت: «مزه لوطی خاکه به مولا. نفست حق عشقی.» این آقا داوود عشق فیلمه. شب ها می رم تو اطاقش و تا صبح باهم فیلم می بینیم. فقط هم من رو راه می ده. آدم خوبیه. اسم من رو هم اون انتخاب کرده. شب ها تو اطاقش می خوابم. گرمه گرمه.

- «گرمه؟ الاغ شاشیدی روی دیوار مغازه من و می گی گرمه. ماشالا بندم نمیاد. برو تا با این چوبدستی نزدم شل و پلت کنم.»

آقا داوودم  الآنه اگه بیاد شل و پلم می کنه. کلا دو هزارتومن کاسبی کردم. چیکار کنم؟ هیچکس نمی ذاره شیشه ماشین رو تمییز کنم. خدا کنه بارون بگیره. وقت هایی که بارون میاد آقا داوود عصبانی میشه ولی فقط به خدا فحش میده. الاقل به ما کاری نداره. اگه وانتش برسه و ببینه من فقط همین دوتومن رو دارم با چوب میفته به جونم. رگ های گردنش می زنه بیرون و  می گه: «ممل گلابی این پول غذاتم نمیشه.»

                                                                               

Viewing all 127 articles
Browse latest View live


Latest Images

<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>